https://telegram.me/empireoflies

نقاش متقلب

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: در این مطلب و سلسله مطالب دیگر قصد داریم با انتشار خاطرات زندانیان سیاسی رژیم پهلوی رفتارهای وحشیانه رژیم و ماموران ساواک را برای شما منتشر کنیم:

چند ماهی بود با یکی از اعضای سازمان مجاهدین آشنا شده بودم. او مرا به مسئولان رده بالای خود معرفی کرده بود و آن‌ها تصمیم گرفته بودند تا مرا به عنوان یک «سمپات» (۱) سازمان بپذیرند. از طریق همان دوست، با بعضی از هواداران قدیمی، آشنا شدم. من در واقع هواداری ساده و در میان آن‌ها از همه کوچکتر بودم؛ زیرا در آن سال من با تازگی مدرک دیپلم خود را گرفته بودم و ۱۸ سال بیشتر نداشتم.

در مهرماه ۱۳۵۴ پدرم به مکه مشرف شد و من و مادرم در خانه تنها ماندیم. پدرم نقاش ساختمان بود. او درآمد چندانی نداشت و از این راه به سختی می‌توانست مخارج زندگی‌مان را تامین کند. حال او به سفر حج رفته و چرخ زندگی می‌بایست می‌چرخید. از این رو به سرعت حرفه نقاشی را آموختم و وارد بازار کار شدم. روزها به کار نقاشی ساختمان می‌پرداختم و شب‌ها با تنی خسته به خانه برمی‌گشتم. بیشتر اوقات به قدری از کار روزانه خسته می‌شدم که شب‌ها به محض رسیدن به خانه از فرط خستگی شام نخورده به خواب می‌رفتم.

یک ماه از شروع کار جدیدم می‌گذشت. یکی از نیمه شب‌های آبان ماه که از شدت کار روزانه به خوابی خوش فرو رفته بودم، ناگهان با فریاد چند نفر از خواب پریدم. هنوز داخل رختخواب بودم که سردی دستبند را بر مچ دست‌هایم احساس کردم. چهار مرد مسلح وارد خانه شده بودند و وسایل منزل‌مان را داشتند به هم می‌ریختند.

ما، در خانه‌ای دو طبقه زندگی می‌کردیم. پدر و مادرم در طبقه اول زندگی می‌کردند و طبقه دوم هم کاملا در اختیار من بود. به همین دلیل همه کتاب‌ها، جزوات و وسایل مبارزاتی‌ام را در این طبقه نگهداری می‌کردم. چون پدرم در سفر بود من تمام مدت در طبقه اول کنار مادرم بودم. آن شب ماموران ساواک هر چه گشتند، چیز به درد خوری که آن‌ها به دنبالش بودند، پیدا نکردند. آن‌ها به خیال اینکه طبقه بالا متعلق به شخص دیگری است، آن‌جا را بازرسی نکردند و این اقبال بزرگی برای من بود.

وقتی پس از جست‌وجو چیزی نیافتند، کاپشنی به روی سرم انداختند و به طرف اتومبیلی بردند که جلوی در خانه پارک بود. از لابه‌لای کاپشن، پژوی سفید رنگی را دیدم که منتظر ورود من بود. مرا در صندلی عقب ماشین سوار کردند و دو نفر از ماموران در سمت راست و چپ من نشستند و شخصی که در جلو کنار راننده نشسته بود، دستور حرکت داد. به محض حرکت، نفر سمت راست من، با فشار دست، سرم را پایین برد تا جایی را نبینم. آن‌ها به خیال خود می‌خواستند با این کار نگذارند متوجه مسیر حرکت‌شان شوم. من مسیر را به خوبی می‌شناختم.

پیش از آن دو بار دستگیر شده و آن مسیر را طی کرده بودم. راهی که آن‌ها می‌رفتند به جایی ختم نمی‌شد، مگر «کمیته مشترک ضد خرابکاری». بعد از گذشت نیم ساعت وارد ساختمان کمیته شدم. فاصله منزل ما تا کمیته آن هم در آن ساعت از شب بیش از چند دقیقه نبود. ولی آن‌ها بیشتر خیابان‌های اصلی و فرعی شهر را طی کردند تا من متوجه مکان موردنظر نشوم. به محض ورودم با همان حالت چشم بسته، وارد اتاقی شدم که در آن‌جا می‌بایست تغییر لباس می‌دادم و لباس‌های مخصوص زندان می‌پوشیدم. پس از تعویض لباس، یک راست مرا به طبقه سوم بردند و وارد اتاق بازجویی کردند.

بازجوهای کشیک آن شب، آرش و محمدی بودند. به محض ورودم به اتاق، محمدی پرسید: به چه جرمی تو را آورده‌اند اینجا؟ من با خونسردی اظهار بی‌اطلاعی کردم و گفتم: من در رختخواب در خواب ناز بودم که بدون علت دستبند به دست، مرا به اینجا آوردند! آرش که از جواب من جا خورده بود از پشت میزش بلند شد و به طرفم آمد و گفت: تو چه کاره‌ای؟ گفتم: نقاش هستم، نقاش ساختمان. آرش برای زهر چشم گرفتن از من گفت: اینجا ساواک است؟ حتما می‌دانی ساواک چه جور جایی است؟ اخیرا ساواک و اتاق اصناف با هم توافق کرده‌اند تا کسانی را که گران فروشی می‌کنند یا تقلب در کارشان دارند به ما معرفی کنند تا آن‌ها را به اینجا بیاوریم و مجازات کنیم.

بعد به طرف میز کارش رفت و از پوشه‌ای زرد رنگ برگه‌ای بیرون آورد و مشغول خواندن آن شد. البته صدایی از او شنیده نمی‌شد و گویی نوشته را مرور می‌کند. بعد از چند لحظه کاغذ را داخل پوشه گذاشت و گفت: گزارش شده است که تو نقاش متقلبی هستی! گفته‌اند توی رنگ‌ها آب مخلوط می‌کنی. مردک! می‌دانی این کار چقدر جرم دارد؟ از قیافه‌اش معلوم بود که انتظار داشت با این حرف‌ها رنگ و روی من از ترس سفید شود و خودم را ببازم. ولی بر عکس، ضمن اینکه لبخندی بر لب داشتم به او نگاه کرده و گفتم: ما از دو نوع رنگ بیشتر استفاده نمی‌کنیم. رنگ روغنی و رنگ پلاستیکی.

رنگ پلاستیکی را حتما باید با آب مخلوط کرد و الا به کار نمی‌آید. رنگ روغنی را هم اگر با آب مخلوط کنیم، دیگر قابل استفاده نخواهد بود و باید دور ریخته شود! حالا ممکن است بفرمایید جرم بنده چیست؟ آرش که خیلی از این حاضر جوابی کلافه شده بود با چند قدم بلند، به من نزدیک شد و سیلی محکمی به صورتم کوبید. دستش به اندازه‌ای سنگین بود که با سیلی دوم، با صورت به زمین افتادم. بلافاصله محمدی با هر دو پا به روی سینه‌ام رفت و آرش هم با کفش‌های پاشنه بلندش روی پاهایم ایستاد.

در همان وضعیت که از فشار درد به خود می‌پیچیدم، شروع به کتک زدن من کردند. گویی کیسه بوکسی پیدا کرده بودند و می‌خواستند هر چه توان داشتند به کار ببرند.

آن شب بدون اینکه از سوال و جواب و بازجویی، خبری باشد تا طلوم آفتاب مرا به باد کتک گرفتند. وقتی هر دو به نفس زدن افتادند و دیگر توانی برای شکنجه کردن نداشتند، به نگهبان دستور دادند تا مرا به سلول انفرادی ببرد. دو نگهبان وارد اتاق شدند و پیکر نیمه جان و خونین مرا کشان کشان به سلولی تنگ و تاریک بردند و به همان حال رها کردند.

محمد زنگنه

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۱۰۶ تا ۱۰۹

۱-واژه سمپات، هم‌ردیف کلمه هوادار است.

انتهای پیام/

در همان وضعیت که از فشار درد به خود می‌پیچیدم، شروع به کتک زدن من کردند. گویی کیسه بوکسی پیدا کرده بودند و می‌خواستند هر چه توان داشتند به کار ببرند.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme