https://telegram.me/empireoflies

مرگ دکترین مونروئه، پایان امپراتوری آمریکا

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: باراک اوباما، رییس جمهور ایالات متحده آمریکا در هفتمین نشست سران سازمان کشورهای آمریکایی در شهر پاناماسیتی ، پایتخت پاناما، مرگ دکترین مونروئه را اعلام کرد. وی گفت، دورانی که ایالات متحده در امور داخلی کشورهای نیمکره غربی دخالت می کرد، سپری شده است. این دخالت ها بر مبنای اصولی اعمال می شد که حدود دو قرن پیش، یکی از نخستین روسای جمهوری ایالات متحده به نام جیمز مونروئه بیان کرد.

وی در سال ۱۸۲۳ و نیم قرن بعد از تاسیس این کشور اعلام داشت که ایالات متحده از دخالت در امور قاره کهن – قاره اروپا – خود داری می کند و در مقابل اجازه نمی دهد اروپایی ها در امور قاره جدید – قاره آمریکا – مداخله کنند. بعدها این مواضع به نام دکترین مونروئه شهرت یافت.

ظهور امپراتوری

هنگامی که سیزده مستعمره انگلیس در ساحل اقیانوس آتلانتیک در سال ۱۷۷۶ با نام ایالات متحده آمریکا اعلام استقلال کردند، تقریبا سرتاسر دیگر مناطق نیمکره غربی در استعمار کشورهای اروپایی قرار داشت. با آغاز قرن نوزدهم، به تدریج جنبش های استقلال خواهانه در فراسوی مرزهای ایالات متحده به پیروزی رسیدند و کشورهای جدیدی در قاره آمریکا بوجود آمد. با این حال، همچنان دخالت و نفوذ اروپایی ها در مستعمرات سابقشان ادامه یافت که از دید قدرتمند ترین کشور منطقه یعنی ایالات متحده قابل قبول نبود. این کشور که در سال ۱۸۱۲ شکست سنگینی را به بزرگترین امپراتوری وقت یعنی بریتانیا وارد ساخته بود، خود را در جایگاهی می دید تا سرتاسر نیمکره غربی را حیاط خلوت خود اعلام کند. با این حال، واداشتن قدرت های اروپایی برای چشم پوشی از منافع کلان سیاسی و اقتصادی در سرزمین های سابقا مستعمره چندان آسان نبود. کشور کوچک ایالات متحده با ۱۷- ۱۶ ایالت در زمان ریاست جمهوری مونروئه کار خود را برای بسط سرزمینی آغاز کرد و ۸۰ سال بعد در پایان قرن نوزدهم سرزمین وسیعی حد فاصل دو اقیانوس آتلانتیک و پاسفیک را با زور اسلحه یا پرداخت پول از دست سرخپوستان یا استعمارگران اروپایی از آن خود کرد و بخشی را در جنگ از مکزیک بدست آورد.

اوج تلاش های ایالات متحده برای ایجاد امپراتوری در نیمکره غربی بر مبنای دکترین مونروئه در سال ۱۸۹۸ و در جنگ با امپراتوری در حال افول اسپانیا به نمایش گذاشته شد. در این جنگ ایالات متحده به کوبا، پورتوریکو را در قاره آمریکا، هاوایی را در قلب اقیانوس آرام و فیلیپین را در آسیا از چنگ اسپانیا در آورد و عملا به قدرتی جهانی بدل شد. همزمان با بسط سرزمینی، ایالات متحده با در پیش گرفتن «دیپلماسی دلار»، سلطه اقتصادی خود را کشورهای قاره آمریکا تحکیم بخشید. از تلفیق قدرت اقتصادی، قدرت نظامی و قدرت سیاسی، ایالات متحده توانست به مدت ۱۵۰ سال آمریکای لاتین را به حیاط خلوت خود بدل سازد و اجازه ندهد قدرت های غیر آمریکایی در امور آمریکا دخالت کند. واشنگتن برای حراست از اصول دکترین مونروئه در سال ۱۹۶۳ و در جریان بحران موشکی کوبا، جهان را تا یکی قدمی جنگ اتمی پیش برد؛ هر چند که از چند دهه پیش بخش عدم مداخله ایالات متحده در امور اروپا با مشارکت این کشور در جنگ جهانی دوم به کناری گذاشته شده بود.

رئیس جمهور امریکا در پی دیدار با همتای کوبایی خود رائول کاسترو، تغییر سیاست واشنگتن درباره کوبا را «نقطه عطفی» برای منطقه دانست.

افول امپراتوری

هنگامی که به نظر می رسید هژمونی ایالات متحده برای سالیان طولانی ادامه خواهد داشت ، نشانه های تغییر در آمریکای لاتین نمایان شد. البته این تغییرات یک شبه رخ نداد و به موازات اعمال شدید ترین مداخلات آمریکایی های در امور منطقه نظیر اجرای کودتا در شیلی و راه انداختن «جنگ کثیف» در آرژانتین، کشورهای آمریکای لاتین به تدریج از زیر سلطه واشنگتن خارج شدند. فروپاشی بلوک شرق و پایان جنگ سرد در اواخر دهه ۱۹۸۰ فرصتی را در اختیار جنبش های اعتراضی منطقه قرارداد تا بدون ترس از متهم شدن به مواضع کمونیستی، سلطه «برادر بزرگ» یعنی ایالات متحده را به چالش بکشند.  برای سالیان طولانی، هرگونه درخواست عدالتخواهانه و برابری خواهی در منطقه به نام مبارزه با کمونیسم از سوی ایالت متحده و محافظه کاران راستگرا، سرکوب می شد. اما پایان جنگ سرد فرصت طرح درخواست های سرکوب شده را فراهم کرد و اجاره داد جریان های سیاسی منتقد، ورای صف بندی های مرسوم دوران دو قطبی، در میان مردم جا باز کنند. همان گونه که فروپاشی دیوار برلین موجی از تمایلات ضد روسی را در شرق اروپا به راه انداخت، در نیمکره غربی نیز با اندکی تخفیف، احساسات ضد آمریکایی از راه  رسید. در آخرین سال های قرن گذشته، جنبشی از ونزوئلا سر بر آورد که بعدها به «جنبش چپ جدید» شهرت یافت. این جنبش برخلاف جنبش های کمونیستی، داعیه تضاد ایدئولوژیکی با نظام سرمایه داری نداشت و صرفا خواهان گسترش عدالت اجتماعی و رفع نابرابری های سیاسی و اقتصادی در کشورهای منطقه بود. هوگوچاوز، رییس جمهوری وقت ونزوئلا انقلاب بولیواری را در این کشور اعلام کرد که یکی از ارکان آن، نفی سلطه سیاسی و اقتصادی ایالات متحده بر منطقه بود. وی با اتکا به درآمد سرشار از فروش نفت، توانست راهی متفاوت از گذشته را پیش روی ملت ونزوئلا قرار دهد و الگویی باشد برای دیگر کشورهای منطقه که سابقه خوبی از مداخله جویی های ایالات متحده نداشتند. در طول یک دهه، نه فقط چپگرایان ونزوئلایی با وجود تلاش های ایالات متحده در ونزوئلا ساقط نشدند، بلکه جنبش آمریکا ستیز «چپ جدید» به کشورهای بولیوی، اکوادور، نیکاراگوئه و اروگوئه سرایت کرد. در نیکاراگوئه بار دیگر ساندنیست ها به قدرت رسیدند و زمام اداره کشور شیلی به بازماندگان از حکومت دیکتاتوری پینوشه رسید. در برزیل نیز چپگرایانی پیروز شدن که اگر چه به اندازه ونزوئلا و متحدانش ضد آمریکایی نبودند، اما انتقادات تندی را از ادامه سلطه واشنگتن بر منطقه ابراز می کردند.    

همزمان با غلیان احساسات ضد آمریکایی در مکزیک تا آرژانتین و شیلی؛ ایالات متحده با پایان جنگ سرد، گرفتار بحران هایی در خاورمیانه و شرق آسیا شد. به مدت بیش از یک دهه، توان سیاسی، نظامی و اقتصادی آمریکا صرف حل و فصل مشکلات در عراق، افغانستان، کره شمالی و برقراری توازن در شرق آسیا بود. حادثه ۱۱ سپتامبر و جنگ های پس از آن، توجه ایالات متحده را از مسائل نیمکره غربی دور ساخت و فرصت طلایی را ایجاد کرد تا کشورهای منطقه بندهای وابستگی به واشنگتن را پاره کنند و پای رقبای واشنگتن نظیر چین، روسیه و اتحادیه اروپا را باز نماید. اکنون نه کشورهای منطقه حاضر هستند نقش برتری ایالات متحده را بپذیرند و نه ایالات متحده توان مالی مناسبی دارد که بخواهد هزینه سنگین حفظ امپراتوری خود بر قاره آمریکا را بپردازد. در چنین وضعیتی، اعلام مرگ دکترین مونروئه از سوی باراک اوباما، تصمیمی داوطلبانه و از روی احترام به خواست ملت های منطقه نیست؛ بلکه از واقعیت های تحمیل شده به ایالات متحده است که دیگر نمی تواند با فرمول های قرن نوزدهمی و قرن بیستمی، در قرن بیست و یکم امورات خود را پیش ببرد.

آینده ای میان بیم و امید

تجربیات تاریخی نشان می دهد، فروپاشی قدرت فائقه در سرزمین های تحت کنترل می تواند بی ثباتی و جنگ به دنبال آورد، مگر اینکه قدرت های نوظهور با در پیش گرفتن برنامه های اصولی و تکه بر توانمندی های داخلی، به انتظارات افکار عمومی پاسخ گویند. آمریکای لاتین نیز در دوران «پسا مونروئه ای» شرایط دشواری پیش رو خواهد داشت که خروج موفقیت آمیز از آن، نیازمند عزم ملی، انسجام درونی، همگرایی منطقه ای و پرهیز از اختلافات گذشته خواهد بود.

انتهای پیام/ پرس‌تی‌وی

https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme