https://telegram.me/empireoflies

مایه کوبی پهلوی!

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: با گذشت ۹۵ سال از به حاکمیت رسیدن رضاخان و به‌رغم تحقیقاتی که در باب سیاست‌های سرکوبگرانه وی انجام شده، اما هنوز ابعاد و لایه‌های متنوع این رویکرد، به درستی مورد مداقه کاوشگران تاریخی قرار نگرفته است. این خلأ موجب گردیده است که برخی رسانه‌های انگلیسی و امریکایی به ناآگاهی جوانان طمع کنند و درصدد بازآفرینی چهره «قزاق چکمه‌پوش» برآیند. مقالی که پیش رو دارید ابعادی از «دهشت‌آفرینی» و «قتل درمانی» سیاسی رضاخانی را نشان داده است. امید آنکه مقبول افتد.

با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ مشروطه‌گری و حکومت نیم‌بندی که از تقریباً ۱۵ سال قبل از آن در حال تکوین بود یکسره از میان برداشته شد و با شروع سلطنت رضاخان دوران سیاهی در عرصه سیاسی ـ اجتماعی کشور پدید آمد که حداقل از دوران ناصرالدین‌شاه بدین سو در کشور سابقه نداشت. به استثنای مورد امیرکبیر دیگر هیچ قتل سیاسی مهمی که توطئه حکومت و شخص ناصرالدین‌شاه در پس آن نهفته باشد در مقطع ۵۰ ساله حکومت او مشاهده نشد و در دوران ۱۰ ساله سلطنت مظفرالدین‌شاه هم هیچ قتل سیاسی در کشور اتفاق نیفتاد. فقط در دوران مشروطیت بود که قتل‌هایی از سوی محمدعلی‌شاه و نیز گروه‌ها و تشکل‌های مختلف سیاسی که با هم مخالف بودند اتفاق افتاد. ماهیت و چگونگی هر یک از این اتفاقات ناگوار با آنچه در فضای تاریک نظام سیاسی عصر رضاشاه روی می‌داد تفاوت‌های آشکاری داشت.

رضاخان، پایانی بر مشروطیت ایران

رضاشاه نظام سیاسی خودمحوری را سامان داد که اراده کرده بود هر آنچه در کشور روی می‌دهد فقط مهر تأیید او را داشته باشد و بنابراین آنچه برایش مهم بود فقط برآورده شدن خواسته‌ها و اراده اساساً دیکتاتورمنشانه او بود. او جز خواسته خود برای هیچ عقیده و خواسته دیگری ارزش قائل نبود و هر آنچه در طول دوران سلطنتش انجام داد برخلاف تمام آن چیزهایی بود که نظام مشروطه به خاطر آنها به وجود آمده بود و مردان و زنان بسیاری سال‌ها برای تحقق بخشیدن به آنها کوشیده بودند. در واقع تمام سخت‌گیری‌ها، سرکوبگری‌ها، زندانی کردن‌ها و در نهایت قتل‌هایی که در دوره رضاشاه صورت گرفت صرفاً در جهت تحقق یافتن اهداف و خواسته‌های شخص او بود و آنچه در این میان نادیده گرفته شد مصالح سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشور بود. رعب و وحشتی که او بر سراسر کشور حاکم کرد البته متضمن هیچ‌گونه توسعه‌ای در کشور نبود. ستمگری‌ها و یک رشته اقدامات جبارانه‌ای که در پوشش اصلاحات اقتصادی، فرهنگی و… در کشور صورت گرفت نتیجه غایی آن آسیب دیدن جدی روح یک ملت و تحقیر مردمی بود که در دوران حکومت او محنت‌های بسیاری متحمل شده بودند. رضاشاه جز برای اراده شخص خود برای هیچ جنبه‌ای از شئون مختلف زندگی مردم ایران اهمیتی قائل نشد و در همان حال کارگزاران و مأموران لشکری و کشوری عمدتاً فاسد او آنچه توانستند در تحقیر، سرکوب و نادیده گرفتن مردم کشور انجام می‌دادند.

رضا خان به مثابه محور مصالح ملی!

رضاخان از همان آغاز کودتا با اعلامیه معروف «حکم می‌کنم» و اعلامیه‌های شداد و غلاظ بعدی که سراسر تهدید و تحقیرکننده بود نشان داد دوران جدیدی در عرصه سیاسی و اجتماعی ایران در حال زایش است. (۱) در پی سیطره تدریجی ولی مداوم نظامیان و به‌ویژه دستگاه شهربانی بر مقدرات کشور آشکار شد که نظام سیاسی کشور حتی از همان نظم سیاسی دموکراتیک نیم‌بند پیشین هم به‌شدت در حال فاصله گرفتن و به سوی روش استبدادی و خودکامه حکومت در حال تغییر مسیر است. (۲) از آن پس مجازات و برخورد در انتظار کسانی نبود که برخلاف نظام مشروطه و قانونی کشور اقدامی کرده باشند، بلکه مجازات‌شوندگان اساساً کسانی بودند که بر شخص رضاخان و رضاشاه بعدی خرده گرفته و از او انتقاد کرده و اقداماتش را در راستای مصالح عمومی و توسعه و تعالی کشور تشخیص نداده بودند. رضاشاه به‌زودی محور، معیار و میزان تمام مسائلی شد که مصالح عالیه کشور نامیده می‌شدند و در این میان با روند رو به گسترش قدرت و حیطه فعالیت شهربانی، سنجش با این معیار عمدتاً به تشکیلات آن سپرده شد. (۳) بدین ترتیب پایه‌های قدرت سیاسی رضاخان در کشور از همان آغاز کودتا با خونریزی و قتل مخالفان سیاسی او که عموماً از آزادی‌خواهان و مشروطه‌طلبان بودند استوار شد. او در اولین اقدام مخالفان خود را در مجلس شورای ملی رکن اصلی و اساسی مشروطیت ایران هدف قرار داد تا مدافعان قانون اساسی و طرفداران نظم سیاسی قانونی کشور را از سر راه خود بردارد و در همان حال با آغاز زودهنگام ترور و قتل‌های سیاسی پیدا و پنهان نشان داد در راه پرخطر و فاجعه‌آمیزی که گام نهاده است جدیتی تام دارد. (۴)

رضاخان و طرفدارانی اندک و گستاخ!

طرفداران اندک ولی بسیار گستاخ او در مجلس و بیرون از آن مخالفان و منتقدان سیاسی او را با سبعیتی تمام مورد تهاجم قرار دادند و در این راه خود را مقید به رعایت هیچ‌گونه ضابطه قانونی ندانستند.(۵) از آن پس عصری در حال پدیدار شدن بود که در آن حیات سیاسی مردان و زنان برجسته و اثرگذار در شئون مختلف کشور به پایان راه خود رسیده بود. طی سال‌های قبل از مشروطیت مردان بزرگی در عرصه سیاسی ـ اجتماعی ایران ظهور کردند که اعتبار هر یک از آنان در سطح جهانی مطرح بود، اما رضاخان قزاق بی‌سوادی که شاه شد، دیگر نمی‌توانست وجود این شخصیت‌های برجسته را تحمل کند. او با ظاهری حق به جانب بر آن شده بود با ایجاد رعب و وحشتی آهنین کشور را از سرمایه‌های بزرگ انسانی محروم کند و جامعه‌ای تک‌صدایی بسازد که جز صدای او هیچ صدای دیگری به گوش نرسد و این مهم را به نحو چشمگیری با قدرت‌نمایی شرم‌آور شهربانی و سایر دستگاه‌های کشوری و لشکری تحقق بخشید.(۶) رضاشاه فقط اطاعت محض می‌خواست و بس. دستگاه مهیب شهربانی او نیز صرفاً در پی برده ساختن ملت ایران از اقشار مختلف بود. چه بسیار خطاهای فاحش سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ریز و کلانی که صرفاً در نتیجه فقدان جرئت مخالفت با رضاشاه و انتقاد از برنامه‌ها و طرح‌های انحراف‌آمیز او در کشور به وجود آمد. حتی وفادارترین رجال کشوری و لشکری هم هیچ‌گاه جرئت آن را پیدا نکردند در برابر اراده رضاشاه عرض وجود کنند و راه درست را نشانش بدهند، حتی شخصیتی نظیر علی‌اکبر داور که در برنامه‌های نوسازی قضایی رضاشاه سهم مهمی داشت فقط به توهم اینکه رضاشاه از او رنجیده خاطر شده است خودکشی کرد. بدین ترتیب و در این میان تکلیف مخالفان سیاسی او پیشاپیش آشکار بود که چه سرانجام غم‌انگیزی در انتظار آنان است.(۷)

رضاخان درآئینه توصیف ژان گونتر

ژان گونتر در کتاب خود در داخل آسیا
(Inside Asia) در باره نظام ستمگرانه حاکم بر کشور در دوره رضاشاه چنین می‌گوید: «مخالفان شاه می‌گویند او ظالم، مرموز و سلطه‌گر است. آنان در شکایت خود می‌گویند ایران در واقع زندان بزرگی است که به‌وسیله رعب و وحشت اداره می‌شود. هیچ انسانی مطمئن نیست که تا چه زمانی در آرامش به سر خواهد برد و هیچ‌یک از نزدیکان شاه نمی‌داند چه موقع طرد خواهد شد. این احتمال وجود دارد که شخصی قدرتمند از صحنه سیاست ناپدید شود، همچنانکه این سرنوشت نصیب تیمورتاش ـ که وزیر دربار و دومین فرد از نظر قدرت در ایران بود ـ شد. شاه مردی مستبد است و گفته‌هایش در همه جا حکومت دارد. در نزدیکی تهران دژی است که سابقاً محل سکونت خاندان قاجار بود، اکنون زندان سیاسی است. زندانیان سیاسی در ایران محاکمه نمی‌شوند و لازمه محکومیت جرم و بزه نیستند و چنانچه مرگ آنها حتمی تشخیص داده شود، ضرورت ندارد تیرباران یا اعدام شوند، بلکه روش مسموم کردن خاصی که مطرودین و زندانیان سیاسی آن را «مایه‌کوبی پهلوی» می‌نامند، کافی است با انداختن یک حب زهر در فنجان قهوه در یک روز بسیار زیبا و روشن متهم تا ابد در زیر خاک به سر خواهد برد و دیگر چنین روز زیبا و روشنی برایش تکرار نخواهد شد. در این وقت روزنامه‌نگاران مجازند مرگ متهم را در اثر حمله قلبی اعلام کنند.‌»(۸)

رضاخان در آئینه توصیف دکتر سید‌حسین فاطمی

دکتر سید‌حسین فاطمی هم در یکی از سرمقالات روزنامه باختر امروز، پس از شهریور ۱۳۲۰ به نظم قبرستانی حاکم بر کشور در دوره رضاشاه و رخت بربستن آزادگی و کرامت انسانی از کشور چنین نوشت: «واقعاً هر دل سخت در مقابل آن فجایع و رسوایی‌ها که به دست رضاخان صورت گرفت به لرزه در‌می‌آید. افراد را بدون هیچ‌گونه تقصیر فقط به جرم آزادی‌خواهی می‌گرفت و در محبس قصر جای می‌داد و اموالشان را تاراج و پس از پنج یا ۱۰، ۱۵ سال آنها را مسموم می‌کرد و نعش مرده و جسد بی‌روحشان را به خانواده بدبخت و بلادیده‌شان تحویل می‌داد. این است ثمرات آن طرز حکومت و این است آن یادگارها که رضاشاه برای ایران گذاشت و رفت… حکومت رضاشاه، رشوه‌خواری و دزدی را که پست‌ترین خصیصه است، در ایران رواج داد، ملک و هستی مردم را تاراج کرد و مال افراد را به انواع حیل و دستاویزها گرفت. بدعتی که او گذاشت کار را به جایی رسانید که پس از عزیمتش صحبت دارایی و ثروت او به میان آمد. یکی از نویسندگان حساب کرده بود مایملک و اموال بادآورده وی به‌قدری زیاد بود که از سعدآباد تا جزیره موریس را از آن اندوخته‌ها می‌توان با ریال فرش کرد. ‌ای کاش رضاشاه تنها خود بدین خرابکاری دست زده بود. بدبختی اینجاست که از این مکتب رشوه‌خواری، اختلاس اموال ملت و دولت هزاران نفر شاگرد بهتر از استاد بیرون آمد… این مسئولیت به گردن حکومت مقوایی و بی‌بند و بار بعد از رضاشاه است که با قدرت سرنیزه و فشار شدید هزاران وعده پوچ و دروغ نگذاشت چند صباحی در این کشور مردم صاحب عنوان و مالک قدرت باشند. مردم در نتیجه اعمال قدرت ۲۰ ساله زنجیر استبداد را بر گردن داشتند. حکومت ترور عقاید و افکار تا دقیقه آخر فرار قائد جمجاه! پابرجا و استوار بود. هنوز مدح و ثنا از مجلس شورا بلند بود و هنوز نابغه شرق! به آیین اعطای نشان افتخار و بخشیدن درجه لیاقت و سردوشی و برگزاری جشن‌ها و سرورها اوقات را طی می‌کرد. وحشت و ترس به اندازه‌ای بر مردم مستولی بود که حتی در دقایق آخر سقوط آن رژیم خطرناک کسی باور نمی‌کرد حکومت مرگ و ترور دست از جان آنها بردارد و دیگر از این پس می‌توانند آزادانه مطیع اراده و افکار خودشان باشند و نه فرمانبردار نظمیه و سرنیزه. »(۹)

رضاخان و سیاست قتل درمانی

از همان آغاز سیاست کلی رضاخان و رضاشاه بعدی بر رعب، وحشت و قتل و از میان برداشتن تمامی کسانی استوار شد که به انحای گوناگون بر سر راه او قرار می‌گرفتند و در این میان تفاوت چندانی میان مخالفان یا طرفداران مغضوب‌شده‌اش قائل نمی‌شد، زیرا در دوران ۲۰ ساله قدرت‌یابی او شاهد قتل‌ها و ترورهای متعددی هستیم که علاوه بر مخالفان او دامن برجسته‌ترین، نزدیک‌ترین، وفادارترین یاران و خدمتگزاران او را نیز رها نکرده است. در واقع برنامه قتل و نابودی مخالفان و منتقدان در همان سال‌های نخست شکل‌گیری کودتا آغاز شد و تا واپسین سال‌های حیات سیاسی دیکتاتور تداوم یافت. (۱۰) در این میان شهربانی که خود مجری تقریباً تمامی قتل‌های سیاسی و غیر‌سیاسی آن روزگار بود، در القای فکر ضرورت قتل و نابودی دشمنان و مخالفان خیالی و واقعی در رضاشاه نقشی غیر قابل انکار داشت: «رضاخان که قدرت خود را با زور اسلحه به دست آورده بود، اعتقادی به تقسیم قدرت نداشت. به همین خاطر در دوره او هیچ‌گونه فعالیت سیاسی غیر‌دولتی وجود نداشت. به گفته خود او رژیم او یک نفره و انا و لا غیری بود، در نتیجه هیچ خبری از حزب و تشکیلات صنفی و سیاسی نبود.

رضاخان که قزاق گمنامی بیش نبود همیشه نگران از دست دادن قدرتش بود، به‌ویژه آنکه دسیسه‌گرانی همچون درگاهی، آیرم و مختاری در مقام ریاست شهربانی و آگاه از مسائل سیاسی و امنیتی کشور این فکر را در شاه القا می‌کردند که همه در صدد کودتا و شورش علیه او هستند. در نتیجه رضاشاه به فردی بسیار شکاک، وسوسه‌پذیر و دهان‌بین تبدیل شده بود که به دلیل سواد کم و عدم اطلاع از اوضاع و احوال بی‌اعتمادی مفرطی به اهل قلم و سیاست و همقطاران نظامی خود داشت و در نتیجه همواره در بیم از دست دادن تاج و تخت به سر می‌برد. وحشت از دست دادن قدرت سبب شد دامنه تفسیر جرائم علیه امنیت کشور و ضدیت با سلطنت به‌قدری توسعه یابد که هرگونه انتقاد، اعتراض یا کم‌ارادتی نسبت به رژیم مخالفت با حکومت تلقی شود و فاعل آن به دردسر بیفتد. پرونده اکثر زندانیان بیانگر این بود که با حکومت مخالف بودند و در انواع و اقسام توطئه‌ها و دسایس عجیب و غریب شرکت داشتند، حال آنکه در بسیاری از موارد ریشه این کار انتقامجویی، اخاذی و… بود. در این دوره نه تنها معاندان و نویسندگان مخالف بلکه حتی کسانی که احساس می‌شد قلباً با رژیم موافق نیستند به هر نحو ممکن نابود می‌شدند. اتهام توهین به مقام سلطنت و نشر اکاذیب در دسترس‌ترین حربه‌ای بود که بسیار مورد استفاده قرار می‌گرفت. در سال ۱۳۱۰ ماده ۸۱ قانون مجازات عمومی اصلاح شد و مجازات توهین به رئیس مملکت ـ به هر نحوی که باشد ـ سه ماه تا سه سال حبس تعیین شد. این ماده باب خودشیرینی‌ها و خوش‌خدمتی‌های دستگاه پلیس رضاخان را باز کرد و بی‌گناهان زیادی به موجب این ماده گرفتار می‌شدند. (۱۱)

با آنکه قتل‌ها و ترورهای آن روزگار عمدتاً جنبه سیاسی داشت و قاعدتاً بسیاری از زندانیان و شکنجه‌شدگان از سنخ مخالفان سیاسی بودند، اما در تمام دوران سلطنت رضاشاه کسی به اتهام سیاسی دستگیر، محاکمه و مجازات نشد، بلکه عبارات دیگری نظیر «تشویش اذهان عمومی»، «توهین به اعلیحضرت همایونی»، «نشر اکاذیب»، «اهانت به دولت» و نظایر آن جانشین عبارت جرم سیاسی شده بود تا در هنگام محاکمه، مجازات، پرونده‌سازی‌ها و غیره مشکل قانونی پیش نیاید و بسیاری دیگر طبق قانون «مجازات مقدمین علیه امنیت کشور» محاکمه و مجازات شدند. (۱۲) در عین حال تقریباً تمام رجال، شخصیت‌های درجه اول و کارگزاران حکومت رضاخان که راهی دیار عدم شدند اساساً به علت سوء ظن رضاشاه یا کینه‌ای که از آنان بر دل داشت به قتل رسیدند.‌» (۱۳)

انتهای پیام/جوان آنلاین

 

با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ مشروطه‌گری و حکومت نیم‌بندی که از تقریباً ۱۵ سال قبل از آن در حال تکوین بود یکسره از میان برداشته شد و با شروع سلطنت رضاخان دوران سیاهی در عرصه سیاسی ـ اجتماعی کشور پدید آمد که حداقل از دوران ناصرالدین‌شاه بدین سو در کشور سابقه نداشت.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme