https://telegram.me/empireoflies
تشنگی به او فشار آورده بود که یک دست لباس بسیجی پیدا می‌کند، می‌پوشد به ایستگاه صلواتی مراجعه می‌کند، شربت را که نوشید برای شربت صلواتی به بسیجی‌ها پول داده بود.

ماجرای غول عراقی که خودش را لو داد

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغدر سلسله گزارش‌های «قهقهه مستانه فرشته‌ها» به خاطرات طنز شهدا خواهیم پرداخت تا کمی بیشتر از این الگوهای عصر ما در ابعادی که شاید کمتر به آن توجه می‌شود مثل طنز و خنده شهدا توجه کنیم و از این الگوهای عملی که در بین ما زندگی می‌کردند و برای ما شاید ملموس‌تر باشند درس خنده حلال بگیرم.

در نسخه اول خاطرات طنز شهدا به معرفی دعایی می‌پردازیم که شما را از خوردن ترکش محفوظ می‌دارد، داستان غولی را که برای شربت صلواتی پول پرداخت کرده بود روایت می‌کنیم و نهایتاً دست به دعا بر میداریم که « خدایا مارو بکش!».

* اللهم الرزقنا ترکشاً ریزاً

استاد سرکار گذاشتن بچه‌ها بود، روزی از یکی از برادران پرسید «شما وقتی با دشمن روبه‌رو می‌شوید برای آنکه کشته نشوید و توپ و تانک آن‌ها در شما اثر نکند چه می‌گویید؟» که آن برادر خیلی جدی جواب داد «البته بیشتر به اخلاص برمی‌گردد وگرنه خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمی‌کند، در ابتدا باید وضو داشته باشی، بعد از وضو رو به‌ قبله می‌ایستی و آهسته به نحوی که کسی نفهمد میگویی اللهم الرزقنا ترکشاً ریزاً بدستنا یا پاینا برحمتک یا ارحم ‌الراحمین»

طوری این کلمات را به عربی ادا کرد که او باورش شد و با خود گفت «این اگر آیه نباشد حتماً حدیث است» اما در آخر که کلمات عربی را به فارسی ترجمه کرد، شک کرد و گفت «اخوی غریب گیر آوردیا».

* غول مرحله آخر لو رفت!

دو تا از بچه‌های گردان، غولی را همراه خودشان آورده بودند و قهقه می‌خندیدند، گفتم «این کیه؟» گفتند «عراقی» گفتم «چطوری اسیرش کردید؟» می‌خندیدند، گفتند «از شب عملیات پنهان شده بود تا اینکه تشنگی بهش فشار آورده با لباس بسیجی‌ها آمده ایستگاه صلواتی شربت خورده و برای شربت پول داده بود!» بچه‌ها هنوز می‌خندیدند.

* خدایا مارو بکش!

آن شب یکی از آن شب‌های خنده دار بود؛ بنا شد از سمت راست یکی‌یکی دعا کنند، اولی گفت «الهی حرامتان باشد…»، بچه‌ها مانده بودند که شوخی است یا جدی و آیا بقیه دارد یا خیر، جواب بدهند یا نه که اضافه کرد «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند «الهی آمین».

نوبت دومی بود همه هم سعی می‌کردند مطالبشان بکر و نو باشد، تأملی کرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت «خدایا مارو بکش…» دوباره همه سکوت کردند و معطل ماندند که چه کنند که اضافه کرد «پدر و مادر مارو هم بکش!» بچه‌ها بیش‌تر به فکر فرو رفتند، خصوصاً که این بار بیش‌تر صبر کرد، بعد که احساس کرد خوب توانسته بچه‌ها را بدون حقوق سرکار بگذارد، گفت «تا ما را نیش نزند».

انتهای پیام/فارس

تشنگی به او فشار آورده بود که یک دست لباس بسیجی پیدا می‌کند، می‌پوشد به ایستگاه صلواتی مراجعه می‌کند، شربت را که نوشید برای شربت صلواتی به بسیجی‌ها پول داده بود.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme