https://telegram.me/empireoflies

طنز/عاقبت غم انگیز جوجه اردک زشت

به گزارش «امپراتوری دروغ» به نقل از خبرگزاری دانشجو، یکی بود یکی نبود؛ یک جوجه بود که چون خیلی زشت بود همه بهش جوجه اردک زشت می‏گفتن! واسه همین خیلی ناراحت بود، حتی چندباری به دکتر زیبایی مراجعه کرد. اما دکترهای زیبایی بهش می‏گفتن این عمل‏ها واسه تو فایده‏ای نداره! تو ذاتت زشته، هیچ کارش هم نمی‏‎شه کرد!

این جوجه اردک زشت ما یکی از اون روزهایی که خیلی ناراحت بود بدون کارت دعوت وارد یک مجلسی شد و چند نفر از افراد اون مجلس رو نوک زد! افراد حاضر در مجلس هم که دیدن این جوجه داره به همه نوک می‏زنه اون رو از مجلس بیرون کردن!

جوجه اردک زشت ما افسرده‏تر از همیشه رفت و یک کتاب خوند! توی اون کتاب بارقه‏های امیدی براش زنده شد. توی اون کتاب دید که جوجه اردک قصه‏ها بعد از یک مدت تبدیل به قوی زیبایی می‏شه! چند ساعتی با همین فکر و خیال‏ها خوشحال بود که یکهو یادش اومد نگاهی به صفحه اول شناسنامه اش بندازه! … بعله! چهل سالی از عمرش گذشته بود و اگه قرار بود “قو” بشه تا الان شده بود! دیگه باور کرده بود تا آخر عمرش باید یک جوجه اردک زشت باقی بمونه!

جوجه اردک زشت قصه ما یکی از اون روزهایی که بی‏هدف در خیابون قدم می‏زد گذرش به یک آفتاب‏پرست افتاد. به اون گفت: “خوش به حال تو که به راحتی می‏تونی رنگ عوض کنی و هر لحظه بنا به شرایط محیط و اینکه چی به نفعته رنگت رو تغییر بدی!”

آفتاب پرست هم در پاسخ به اون گفت: “چیه؟! نکنه از رنگ سیاهت خسته شدی؟!”

و وقتی با پاسخ مثبت جوجه اردک زشت روبرو شد، در پاسخ گفت: “خب سبز شو! شاید اگه خودت رو این رنگی کنی بتونی بیشتر جلب توجه کنی و دو سه تا دوست پیدا کنی و این‏قدر تنها نباشی!”

بعد آفتاب پرست یک سطل رنگ سبز به جوجه اردک زشت داد!

جوجه اردک سبز شده بود! خودش رو هر لحظه در آینه نگاه می‏کرد و کلی روحیه گرفته بود! اما برخلاف وعده‏های آفتاب‏پرست، خیلی زود رنگ سبز هم از مُد افتاد و هیچ‏کس بهش محل نمی داد، تا اینکه یک روز “روباه مکار” بهش زنگ زد و از اون دعوت کرد به جنگل بره. جوجه اردک زشت هم خوشحال از این‏که بالاخره یک‏نفر تحویلش گرفته، سریع بار و بندیلش رو بست و راهی جنگل شد!

توی جنگل، جوجه اردک زشتِ قصه ما رو چند باری به مراسم‏های مختلفشون دعوت کردند. در ابتدا جوجه اردک تصور می کرد دلیل دعوت‏هاشون این هست که خیلی به اون ارادت دارن، اما بعد از چند وقت متوجه شد اون‏ها فقط یکی رو می خوان که بیاد بهش بخندن! حسابی بابت این قضیه افسرده شد!

افسردگی جوجه اردک ما هر روز بیشتر و بیشتر می‏شد! یک روز که از رنگ سبزش خسته شده بود و مطمئن بود این رنگ هم به هیچ کارش نمی‏آد، رفت و مقداری ماده شست و شو خرید. اما متاسفانه علاوه بر رنگش، پرهاش هم کنده شدن، دیگه هیچ پوششی نداشت!

اولش کمی خجالت کشید، اما وقتی می‏دید بدون پوشش، همه در جنگل به اون به یک چشم دیگه نگاه می کنن خیلی خوشش اومد! بالاخره متوجه شده بود که چه‏طوری می‏تونه کاری بکنه که توجه بقیه به خودش جلب بشه! کم‏کم از این حس حسابی خوشش اومد!

یکی از همون روزها جوجه اردک زشت قصه ما به “روباه مکار” این پیشنهاد رو داد که اون رو بخوره! روباه مکار که می‏دونست اون چندان خوشمزه نیست اولش قبول نمی کرد، اما بعد با خودش گفت این لااقل به درد یک وعده غذایی که می‏خوره! بعد با خودش گفت: “واسه تنوع هم شده یک روز غذای بدمزه بخورم!” و بعد اون رو خورد! و جوجه اردک هم از خورده شدن لذت زیادی برد!

از اون روز به بعد جوجه اردک زشت یاد گرفته بود چه‏طوری می‏تونه توجه بقیه رو به خودش جلب کنه! کار جوجه اردک زشت همین شده بود! می‏رفت و هر روز ناهار و اکثر شب‏ها به عنوان شام؛ غذای حیوون های مختلف جنگل می‏شد! همه هم انگشت به دهن مونده بودن که چطور توانایی این جوجه این‏قدر بالاست که این‏قدر خورده می‏شه اما تموم نمی‏شه!

بعد از مدتی، یک محیط‏بان که اوضاع اسفناک این جوجه رو دیده بود بهش گفت: “تا کی می‏خوای غذای مونده و نیم‏خورده این و اون بشی و از این ظرف به اون ظرف بری؟!”

اما این جوجه برخلاف انتظار از اینکه بهش می‏گفتن “غذای مونده و نیم‏خورده” خوشش اومد و حتی به کلاغی که به خبرپراکنی مشهور بود گفت: “برو به همه بگو! به همین چه که آنها «غذای مونده» و «غذای نیم‏خورده» نامیده‏اند باید بالید!”

بعد از این جریان جوجه اردک زشت تصمیم گرفت بقیه جوجه های پاک و زیبا رو هم به همین منجلاب گرفتار کنه! به همین خاطر از اونها دعوت کرد برن غذای این و اون بشن و در حال خورده شدن(!) از خودشون “یواشکی” عکس بگیرن و منتشرش کنن!

انتهای پیام/

https://telegram.me/empireoflies

۱ دیدگاه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme