https://telegram.me/empireoflies

رژیم شاه و کارگزارانش از حامیان جدی صوفیان گناباد بودند

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغراوی خاطراتی که پیش روی شماست، ده‌ها سال است که در شهر گناباد به مواجهه نظری و عملی با صوفیان خانقاه بیدخت مشغول بوده و از این رویارویی، خاطراتی شنیدنی دارد. روحانی خدوم آیت‌الله حاج شیخ محمد مدنی که از آیت‌الله العظمی سیدمحمود شاهرودی لقب «ناشرالاسلام» گرفت، یکی از تجربه‌های موفق شیعه در مواجهه با عرفان‌های کاذب به شمار می‌رود و هم از این روی درخور خوانش است. گفت و شنودی که هم‌اینک پیش روی شماست، فرازهایی از تاریخ فرقه گنابادی را مرور کرده است. امید آنکه مقبول افتد.
  
جنابعالی طی ده‌ها سال، چه قبل و چه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با صوفیان گنابادی مواجهه داشته‌اید. تاریخچه این فرقه در گناباد به ملاسلطانعلی گنابادی بازمی‌گردد. بهتر است از این نقطه شروع کنیم که بر حسب اسناد، این فرد از چه زمانی به صوفیه گرایش پیدا کرد و قبل از آن چه پیشه‌ای داشت؟

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین(ع). خدمتتان عرض کنم که ملاسلطان ابتدا از راه طبابت در بیدخت شهرت پیدا کرد. مدرسه علمیه بیدخت را از طلبه خالی کرد و مطب خود قرار داد و مریض‌ها را با دادن یک سوپ پذیرایی می‌کرد. در زمانی که در گناباد برنج نبود، مگر در بعضی خانواده‌ها (من خودم به خاطر دارم که یک زن از همسایه‌های ما به مادرم التماس می‌کرد یک مشت برنج بدهید که شوهرم مریض است تا برایش شوربایی درست کنم!) او با دست خودش، با خواندن دعا، به مریض‌ها غذا می‌داد و از این طریق علاقه‌مندانی پیدا کرد و به عنوان یک روحانی دلسوز مطرح شد. این علاقه‌مندان کم‌کم به «آخوندی» شهرت پیدا کردند.

 
وجهه و مکانت روحانی ملاسلطان پس از اظهار تصوف چگونه شد و شکل کشتن او به چه ترتیب بود؟

پس از آن که ملاسلطان صوفی‌گری را آشکار کرد، روحانیت گناباد و مرحوم آیت‌الله سیدعلی شریعت ساکن مرکز شهرستان، علیه او جبهه گرفتند و مردم را از معاشرت با او برحذر داشتند، تا اینکه خبر بدعت‌گذاری او به نجف ‌اشرف رسید. مرحوم آیت‌الله آخوند ملاکاظم خراسانی، رهبر نهضت مشروطیت و صاحب کتاب «کفایه‌الاصول» فتوای قتل وی را شفاهاً صادر کرد. این خبر توسط زائران نجف ‌اشرف و کربلای ‌معلی در سراسر گناباد پخش شد. مرحوم حاج‌ابوتراب نوقانی، نوه‌ حاج‌عبدالله‌- که در نوقاب حوض و حمام و مسجد و حسینیه ساخته است- اعلام فرمود هر کس فتوای آیت‌الله آخوند خراسانی را عملی کند، یکصد تومان جایزه دارد!

 
نهایتاً چه کسی برای این کار داوطلب شد؟

جعفر بیدختی نامی- که قبلاً صوفی و حمامی بیدخت بود و اعمال خلاف ملاعلی پسر ملاسلطان را می‌دید و به ملاسلطان تذکر می‌داد و او در جواب می‌گفت پسر من عیبی ندارد، تو می‌خواهی او را بدنام کنی، کم‌کم بدبین شد و از صوفی‌گری برگشت و همه جا افشاگری می‌کرد‌- با شنیدن فتوای مرحوم آخوند خراسانی و جایزه حاج‌ابوتراب، برای کشتن ملاسلطان مصمم شد. او در شب ۲۶ ربیع سال ۱۳۲۷ هجری‌ قمری پشت ‌بام خانه ملا‌سلطان رفت و از درخت توت داخل حیاط وی پایین رفت و خود را بر بالین ملاسلطان رساند و در حالی که داخل دستشویی بود، گلوی وی را گرفت و فشار داد. ملاسلطان مرتب فریاد می‌زد «پول، پول، پول!» تا نفسش قطع شد. جسد او را داخل چاه انداخت و مجدد از درخت بالا رفت و فرار کرد. داستان را برای حاج‌ابوتراب تعریف کرد و یکصد تومان جایزه را تحویل گرفت و در بجستان، در ژاندارمری مشغول خدمت شد. ملاعلی پسر ملاسلطان هم عده‌ای را به بجستان فرستاد تا شب مهمان جعفر بیدختی شدند. صبح به بهانه راهنمایی راه گناباد، جعفر را از شهر بیرون بردند و او را به قتل رساندند. 

 
ظاهراً ملاعلی پسر ملاسلطان هم تا مدت‌ها، در پی گرفتن انتقام پدرش بود و افراد زیادی را کشت. این‌طور نیست؟

ملاعلی معروف به نورعلیشاه، کشتن پدرش را بهانه کرد و به انتقام‌جویی مشغول شد و حدود ۴۰ نفر را کشت! معلوم هم نبود که این چه جور درویشی است که به جای تأسی به مولا علی (ع)پس از مضروب شدن توسط ابن‌ملجم، از ده‌ها نفر انتقام‌جویی کرد. داستان‌هایش معروف است. 

 
در این باره موردی را نقل می‌کنید.

بله، مرحوم پدرم نقل می‌کرد در ایامی که در مدرسه فاضل‌خان مشهد مشغول تحصیل بودم، یک روز گفتند دو نفر جلوی مدرسه با شما کار دارند، وقتی به سراغ آنها رفتم، دیدم محمدباقر پسر مهدی غایب و پدر آقایان فیروز‌بخت است. محمدباقر وقتی مرا دید، شروع کرد به گریه و زاری. گفتم چه شده؟ گفت صوفی‌ها پدرم را دیوانه کرده‌اند! گفتم جریان چیست؟ گفت پدرم در کلاته مزرعه کشاورزی دارد. شب ۲۶ ربیع که ملاسلطان کشته شده، پدرم با باری هیزم از بیدخت عبور می‌کرده و صدای گریه جمعی را شنیده و سؤال کرده چه خبر است؟ به او گفته شده ملاسلطان را کشته‌اند. پدرم این خبر را در روستای خیبری گناباد پخش کرده و براساس تعصب مذهبی که داشت، مقداری شیرینی تقسیم می‌کند. صوفی‌های خیبری وقتی خبر را می‌شنوند، به بیدخت می‌روند و متوجه می‌شوند خبر درست است. پس از چند روز پدرم را بردند بیدخت و بازجویی کردند و گفتند تو خبر داشتی که قاتل کیست! او هر چه قسم خورده که خبر نداشتم، قبول نکرده و گفته بودند پس چرا صبح زود در خیبری اول کسی بودی که خبر را پخش کردی؟! بالاخره دور سرش را با خمیر گرفتند و روغن داغ روی سرش ریختند که دیوانه شد. مرحوم پدرم می‌گفت مهدی را خدمت آیت‌الله شیخ حسن برسی بردم که خیلی متأثر شد و سپس او را به بیمارستان امام رضا(ع) برای معالجه معرفی کرد.

 
ظاهراً قتل نورعلیشاه فرزند ملاسلطان در کاشان هم داستان جالبی دارد و با آنچه صوفی‌ها نقل می‌کنند، متفاوت است. شما در این باره از موثقین چه شنیدید؟

پس از قتل ملاسلطان و در جریان کشمکش‌ها و درگیری‌های مردم گناباد با نورعلیشاه، حاکم جدیدی وارد گناباد شد. بزرگان روستاها در یک روز معین به دیدن او رفتند. حاکم از روستاییان پرسیده بود در روستای شما چه خبر است؟ گفته بودند امروز صبح مردم قیام کرده بودند و قصد داشتند به بیدخت حمله کنند که با زحمت زیاد آنها را پراکنده کردیم. حاکم جدید ترسیده و ظهر سوار بر اسب شده و به بیدخت رفته و در ملاقات با نورعلیشاه گفته بود مصلحت در مسافرت جنابعالی است، او ناچار چادر بر سر کرد و فرار کرد! در کتاب «بیدخت را بشناسیم» صفحه ۱۰۲، فرار نورعلیشاه را اینگونه نقل کرده است: «بعد از پدر گرفتار ناملایمات و حوادث روزگار گردید و از طرف مخالفین و معاندین اذیت‌ها کشید که شرح آن در کتب نابغه و غیره مسطور است، سپس در سال ۱۳۳۶ شبانه از بیدخت به طرف تهران و از آنجا به اراک و کاشان رفته است و در کاشان ایشان را مسموم نمودند».
 آقای سلطان‌حسین تابنده هم در صفحه ۲۶۹ کتاب نابغه علم و عرفان می‌نویسد: «نورعلیشاه در کاشان مسموم شد و در کهریزک از دنیا رفت و در حرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد» اما آقای قطب، مرقوم نفرموده‌اند که چگونه یک مرید، مراد خود را مسموم کرده است. ماشاءالله‌خان پسر نایب حسین کاشی، چه شد که رهبر خود را کشت؟ اما شرح ماجرا طبق گفته مرحوم پدرم و بعضی افراد دیگر به این طریق است: ماشاءالله‌خان بارها به همسرش گفته بود خودت را آماده کن یک سفری برویم گناباد و واصل بشوی؛ اما او می‌گفته که راه دور است و اذیت می‌شوم! شبی که حاج‌ملاعلی مهمان ماشاءالله‌خان شده بود، وی از این فرصت استفاده کرد و همسرش را برای پیوند ولایت و صوفی‌گری آماده کرد. خانم ماشاءالله‌خان برای غسل به حمام رفت، سپس با «جوز‌بوا» و انگشتر و سکه و نبات به خانه خلوت روانه شد اما بیچاره نمی‌دانست این پیوند از نوع دیگر است ناگهان حاج ملاعلی که مدتی جلای وطن کرده بود، با مشاهده خانم کاشانی به هیجان درآمد و با او معاشقه کرده و قصد تجاوز به او را داشت که خانم تسلیم نشده و خود را از اتاق بیرون انداخت و به شوهرش گفت اگر می‌خواستی برای من رفیق بیاوری از همین کاشان یک جوان می‌آوردی، چرا این قلدر پشمو را آوردی؟ اینکه می‌خواست به من تجاوز کند! ماشاءالله‌خان با اسلحه در دست وارد اتاق شد و چون خواست شلیک کند، حاج ملاعلی به گریه افتاد که مرا نکش، بچه‌هایم یتیم می‌شوند. ماشاءالله گفت تو به ما وعده بهشت می‌دادی! حالا در خانه من می‌خواستی به ناموس من تجاوز کنی؟! حرکت کن از منزل من برو بیرون! حاج ملاعلی شبانه حرکت کرد و بر کالسکه سوار شد و به سمت تهران روانه شد. سپس ماشاءالله‌خان قهوه‌ای آماده و مسموم کرد و به چند نفر از سواران داد و گفت بروید راه را بر او بگیرید و با این قهوه کارش را تمام کنید. اگر قبول نکرد با گلوله به حسابش برسید. سوارها رفتند و قهوه را به خورد او دادند. کربلایی حسن‌ملا، نقل می‌کرد در کالسکه، نورعلیشاه خشک شد و در کهریزک دیگی پر از آب‌جوش کردند و او را در میان آن انداختند تا مقداری بدنش راست شد. سپس در حرم حضرت عبدالعظیم در مقبره استاد و مرشد پدرش سعادت‌علی شاه دفن شد. 

برحسب شواهد و اسناد، رژیم شاه و برخی کارگزاران شاخص آن، از صوفیان بیدخت به شدت حمایت می‌کردند. شما که در آن دوره در مواجهه با این جماعت بودید، شرایط را چگونه دیدید؟
باید عرض کنم که حقیقتاً با پیروزی انقلاب، اتفاق بزرگی افتاد، وقتی که فریاد‌های انقلابی مردم ایران، نظام ستم‌شاهی را سرنگون کرد معلوم شد حقیقت و شریعت و طریقت، چیزی جز نوکری طاغوت و حمایت از ائمه کفر و ظلم نیست. در آن دوره که مردم از شرایط جامعه به تنگ آمده و همه به حال اعتراض و انقلاب بودند، خانقاه بیدخت در بیست و ‌یکم فروردین و پانزدهم بهمن، همه ساله، مجلس دعا برای شاه تشکیل می‌داد. با این همه روحانیون گناباد به دنبال خدمت به مردم و پرهیز از ثنا‌گویی شاه بودند، آنان به هر روستایی وارد می‌شدند، مردم را به عمران و آبادانی ترغیب و تشویق می‌کردند. مردم روستاها با هدایت روحانیون به ساخت حمام، مسجد، مدرسه، کتابخانه و حسینیه پرداختند. روحانیون گناباد با کمک مردم خرابی‌ها را ترمیم می‌کردند. صوفیه در بیدخت به جای رسیدن به خلق‌الله، در پی این بود که به هر نحو که می‌شود بنده را به مجلس دعاگویی شاه ببرند و مأمورین همیشه در تعقیب من بودند. بنده طبق معمول سنوات، قبل از بیست‌و‌یکم فروردین و پانزدهم بهمن، تعمداً گناباد را ترک می‌کردم. یکی از سال‌ها که بیست‌و‌یکم فروردین، با یازدهم محرم مصادف شده بود، امکان مسافرت برای حقیر فراهم نشد. به خاطر دارم عصر عاشورا آقای هوسمی (فرماندار) به همراه شیخ‌الاسلامی (رئیس شهربانی)، جوانمرد (رئیس ژاندارمری) و دیمی (رئیس اوقاف) در حسینیه گناباد پای منبرم بودند. پس از اتمام سخنرانی گفتند فردا، برای شاهنشاه در مسجد جامع مجلس دعا برگزار می‌شود، جنابعالی حتماً شرکت کنید. بنده عذر آوردم و گفتم من نماینده آیت‌الله شاهرودی و آیت‌الله میلانی هستم و نمی‌توانم شرکت کنم. فرماندار گفت جلسه برای شخص اول مملکت است، باید شرکت کنید. مذاکرات طولانی شد و مردم برای نماز جماعت صف بسته بودند و مرتب صلوات می‌فرستادند که آقایان از مجلس بلند شدند و رفتند. از خدای متعال سپاسگزاری کردم که رفع شر شد. 

 
این کار برایتان عواقبی نداشت؟

چرا، بعد از خاتمه نماز که مردم متفرق شدند، از حسینیه خارج شدم. دیدم ماشین آنها جلوی پای من ترمز کرد و در ماشین باز شد، گفتند بیایید تو. با خودم گفتم لابد بنای تبعید من است. ناچار سوار شدم. فرماندار رو به من کرد و گفت بالاخره متوجه نشدم چرا قبول نکردید؟ گفتم من چندین سال است در گناباد به خدمت مردم مشغولم و اهل دعا برای شاه نبوده و نیستم. آقای هوسمی گفت مگر با شاهنشاه مخالفید؟! گفتم این مطالب در سطح بالا حل شده و به جنابعالی ربطی ندارد. سپس شیخ‌الاسلامی از پشت سر صدا زد برای ما بیایید روضه بخوانید. گفتم برای شما هم روضه نمی‌خوانم، اگر به همین طریق که هستم مرا می‌توانید تحمل کنید، مرا به حال خود رها کنید؛ اگر نمی‌توانید تحمل کنید، سه عضو کمیسیون امنیت در ماشین حاضر است، به هر شهر که می‌خواهید بنده را تبعید کنید! بالاخره مذاکرات آن‌قدر طولانی شد که چندین خیابان را پیمودیم تا از چنگ آنها خلاص شدم. 

 
کار به همین جا ختم شد؟

نخیر، فردا صبح زود دوازدهم محرم، آقای هوسمی (فرماندار) برادرم عبدالغفور مدنی را – که کارمند فرهنگ بود- به اتاقش احضار کرده و با کمال ناراحتی به او گفته بود برادرت دیشب پیش دو افسر آبروی مرا برد، هر چه گفتم، جواب سربالا داد. می‌توانست قبول کند اما در مجلس حاضر نشود، بعد بیاید پیش من و بگوید آقای فرماندار ببخشید ماشین من خراب شد، در راه ماندم و نتوانستم در جلسه شرکت کنم اما با صراحت گفت شرکت نمی‌کنم! برادرم در پاسخ گفته بود آقای فرماندار شما باید با روحیات اخوی بنده آشنا می‌شدید و سپس چنین تقاضایی می‌کردید. آقای هوسمی گفته بود مگر چه روحیه‌ای دارد؟ گفته بود، او بنده و جنابعالی را آدم نمی‌داند. 

 
ظاهراً با بالا گرفتن موج انقلاب، مردم گناباد که سال‌ها بود متوجه روابط رژیم شاه با صوفیان بیدخت شده و از این بابت بسیار خشمگین بودند، بنای حرکت به طرف خانقاه را داشتند که ظاهراً شما مانع شدید؟ ماجرا چه بود؟

مردم مسلمان و انقلابی گناباد که از چماق‌کش‌های بیدخت ناراحت شده بودند، روز دوازدهم محرم سال ۱۳۵۷ شمسی آماده حمله به بیدخت شدند که به حساب چماق ‌به ‌دست‌ها برسند. مردم سوار کامیون‌ها شده بودند و با ابزار کشاورزی (بیل، چهارشاخ، چوب) و… در خیابان سعدی گناباد صف کشیده بودند. وقتی از جریان مطلع شدم، احساس مسئولیت کردم و به سرعت خودم را به صحنه رساندم. از ماشین پیاده شدم. خیلی‌ها از ماشین‌ها و کامیون‌ها پیاده شدند و اطراف بنده را گرفتند. گفتم چه خبر است؟ گفتند: «حوصله ما سر آمده، می‌رویم جواب چماق‌ به‌ دست‌های خانقاه را بدهیم. گفتم عزیزان مصلحت نیست، فعلاً با پسر پهلوی درگیر هستیم، در گناباد درگیری داخلی مصلحت نیست، خواهش می‌کنم پراکنده شوید». متفرق کردن مردم احساساتی کار سختی بود ولی در آن روزها همه برادران و خواهران انقلابی حسینیه گناباد را مرکز انقلاب اسلامی و بنده را دعاگو و خدمتگزار خود می‌دانستند، لذا با راهنمایی بنده به سختی قبول کردند و پراکنده شدند. 

 
ظاهراً برخی بعدها به شما به خاطر جلوگیری از حرکت مردم در آن روز اعتراض کردند. دلایل شما برای این ممانعت چه بود؟

بعضی از دوستان حتی حالا به من اعتراض دارند، می‌گویند باید اجازه می‌دادی مردم گناباد می‌رفتند این کانون فساد را خراب می‌کردند. اما من معتقدم اولاً بنده که نمی‌توانستم روی هوای نفس، آن حرکت کور را – که رهبری نداشت- تأیید کنم. ثانیاً بر فرض که وارد بیدخت می‌شدند، کاری از پیش نمی‌بردند، با بیل و کلنگ که نمی‌شود خانقاه را خراب کرد. ثالثاً این عمل باعث مظلوم‌نمایی می‌شد و خانقاه بیدخت که با تشکیلات انتلیجنت سرویس انگلیس ارتباط داشت، دنیا را پر می‌کرد که به اقلیت‌ها حمله می‌شود. رابعاً چهره انقلاب مشوه می‌شد. ما افتخارمان این است که بهترین و پرجمعیت‌ترین راهپیمایی‌ها را داشتیم، اما سنگی به شیشه نخورد. روزهای راهپیمایی به بانک‌ها پیغام می‌دادم عکس شاه را بردارند، چون می‌دانستم مردم احساساتی اگر عکس شاه را ببینند، سنگ‌ها را سرازیر می‌کنند. مسئولان بانک‌ها هم، عکس را برمی‌داشتند و راهپیمایی‌ها بدون درگیری تمام می‌شد. رؤسای بانک‌ها زنگ می‌زدند و می‌گفتند حاج‌آقا دیروز از ترس شما انقلابی‌ها، عکس شاه را برداشتیم، امروز از ترس شاه نصب کرده‌ایم. چون نمی‌دانیم شما پیروز می‌شوید یا شاه! خامساً تجربه نشان می‌دهد این حرکت‌های کور به جایی نمی‌رسد، حتی ضررش بیشتر است. در گناباد دو حرکت کور سراغ دارم که هر دو، باعث شکست و بدنامی شد؛ یکی از آنها علیه بهائی‌ها بود. چند خانوار بهائی در جویمند ساکن شده بودند. جمعی شبانه به خانه‌های آنها حمله کرده و خانه‌هایشان را غارت کردند، حتی به برخی از خانواده‌های آنها تعرض کردند و افتخار می‌کردند! حرکت دوم، حمله به بیدخت بود. سال‌ها قبل در دوران ستم‌شاهی بر سر تعیین مسیر تربت‌حیدریه و قائن، بین جویمند و بیدخت اختلاف بود که جاده از جویمند بگذرد یا از بیدخت. توضیح آن که جاده ابتدا از مسیر جویمند بوده، ولی از سمت بیدخت کشیده می‌شود، با بوق و کرنا جمعیت از جویمند می‌روند و پل و جاده سمت بیدخت را تخریب می‌کنند. سر کوره‌های‌ جویمند، هیزم‌ها را آتش می‌زنند و راه سمت بیدخت را مسدود می‌کنند، ناگهان مأموران از راه می‌رسند و مردم را از حمله به بیدخت برمی‌گردانند. فردای آن روز رئیس دادگاه گناباد دستور دستگیری سران جویمند را صادر کرد. حاجی‌عبادی واعظ، پسرش، میرزامحمود صدرزاده، برادرش و چند نفر از کارمندان دولت نیز زندانی شدند. شهردار وقت گناباد (برادر شریعت‌زاده) می‌گفت بنده را هم می‌خواستند زندانی کنند که فرار کرده و در مشهد خدمت حاجی‌عابدزاده رسیده و درد دل کردم. وقتی جریان را بیان کردم، گفت شما نمی‌توانید با خانقاه مبارزه کنید. جنابعالی با ریش تراشیده و رئیس خانقاه با عبا و عمامه، شما اگر یک روحانی می‌داشتید، اجازه نمی‌داد که جاده‌ ساخته شده دولت را خراب کنید، اسلام می‌گوید از زکات جاده‌سازی کنید، اما شما جاده را خراب می‌کنید، نتیجه این می‌شود که سران شما زندانی می‌شوند و سلطه صوفیه مضاعف می‌گردد. به هر حال پس از این حرکت کور، یکی یکی، بزرگان جویمند پیش قطب صوفیه، صالح‌علیشاه می‌رفتند و خواهش می‌کردند به رئیس دادگاه دستور دهد آنها را آزاد کند. 

 
یعنی عملاً این کار نسنجیده آن عده به نفع صوفی‌ها تمام شد؟

بله، دو نفر از اهالی به نام‌های حاجی‌عبادی و آقای صدرزاده برای خلاصی زندانی‌شان برای اولین بار سر مزار ملا‌سلطان رفتند و با خواهش و تمنا زندانی خود را آزاد کردند. ضمناً از طرف دولت جاده باز شد و در خارج گناباد، سند وحشی‌گری مردمی که جاده را تخریب کرده‌اند، پخش شد. قدرت خانقاه چندین برابر شد و مردم گناباد که از روز اول صوفیگری با فرقه صوفیه رابطه نداشتند، رفت و آمد برقرار کردند. قبح رابطه با صوفیان از بین رفت و کم‌کم کار به ‌جایی رسید که در دهه عاشورا، صدی هشتاد روضه خوان‌های گنابادی سر مزار ملاسلطان روضه می‌خواندند و هیئت‌های عزاداری هم سر مزار می‌رفتند. کاظم آقاقریشی نوه شریعتمدار گناباد در بیدخت با دختر آقای منعمی ‌صوفی وصلت کرد و یک طرف عقد، آقای قطب و طرف دیگر سیدمحمدحسین شریعت‌زاده، پسر مرحوم آیت‌الله سیدمحمد شریعت بود. 

انقلاب برای برقراری ارزش‌ها و مبارزه با ضد‌ارزش‌ها بود، چون از حوزه علمیه قم و توسط نایب امام زمان آغاز شد و همه جا ندای اسلام بلند بود. حمله به مردم بیدخت که اکثر آنها گول خورده بودند، باعث می‌شد فرسنگ‌ها از روحانیت فاصله بگیرند؛ مخصوصاً با تبلیغاتی که صوفیه علیه روحانیت داشتند اما با عمل بنده که مردم را برگرداندم و جلوی حمله به بیدخت را گرفتم، تبلیغات روحانیت را به داخل بیدخت و داخل خانقاه بردم و راه را برای تبلیغات روحانیت باز کردم. 

 
برحسب اسناد و خاطرات، پس از پیروزی انقلاب، سلطان حسین تابنده به دادگاه انقلاب احضار شد. چه شد که پس از مدتی او را آزاد کردند؟
وقتی انقلاب اسلامی به ثمر رسید، سلطان حسین تابنده به دادگاه انقلاب احضار شد، ناچار فرار کرد و در تربت‌حیدریه توسط کمیته انقلاب اسلامی و نیروهای بسیجی دستگیر شد ولی با نشان دادن نامه آیت‌الله مرعشی مشهد آزاد شد و به سمت تهران رفت. ۱۴سال از گناباد دور بود تا آن که جنازه‌اش را به خانقاه بیدخت آوردند. نویسنده کتاب «بیدخت را بشناسیم» برای سرپوش گذاشتن بر فرار آقای قطب نوشته است: «جناب رضا علیشاه در سال ۱۳۵۸ به تقاضای مکرر «اخوان» به تهران تشریف‌فرما شده و چون اخوی‌ها و بستگان ایشان و فرزندان در تهران ساکن هستند موقتاً در تهران سکونت دارند!» که دروغی بیش نیست. 
 
واکنش شما و روحانیون گناباد به آزادی سلطان حسین چه بود؟ آیا در این باره با مسئولان صحبت کردید؟

وقتی سلطان‌حسین تابنده به دادسرای انقلاب گناباد احضار شد، به تهران فرار کرد اما همیشه نگران پرونده‌اش بود. سلطان حسین تابنده بالاخره توسط برادرش نورعلی تابنده (قطب فعلی دراویش گنابادی) مورد عفو قرار گرفت. یک روز از دادسرای انقلاب اسلامی گناباد به جامعه روحانیت اطلاع دادند نامه‌ای آمده به امضای آقای مقتدایی مبنی بر اینکه او عفو شده است. لذا در جلسه هفتگی روحانیون (سه‌شنبه شب‌ها) که همه‌ روحانیون گناباد حضور داشتند، بنده و دو نفر از دوستان مأموریت پیدا کردیم تا به مرکز برویم و با دادستان وقت انقلاب صحبت کنیم. در ملاقات با ایشان گفتیم مگر عفو شامل حق‌الناس هم می‌شود؟ گفتند البته خیر! یکی از همراهان گفت ما وقتی امضای جنابعالی را پای نامه دیدیم تصور کردیم شما صوفی هستید والا چنین حکمی صادر نمی‌کردید! ایشان عصبانی نشد و لبخند زد. سپس بنده عرض کردم سلطان حسین و اعقاب او در گناباد به حقوق مردم زیاد دست‌اندازی کرده‌اند، از جمله غصب کاروانسرای بیدخت، ثبت اراضی موات منطقه پس‌کلوت و ثبت بعضی از موقوفات امام حسین(ع) برای مزار ملا‌سطان و تجاوز به قنات بیدخت و دیگر موارد. پس از بیان این مراتب، قرار شد در حکم تجدید نظر شود، کاروانسرای غصب شده به مردم واگذار شود، خسارت قنات از ورثه‌ صالح‌علیشاه گرفته شود و کلیه اموال عمومی غصب شده برگشت داده شود. بحمدالله کاروانسرا از بیوتات مزار سلطانی جدا و به اداره آموزش‌ و ‌پرورش گناباد واگذار شد و مدرسه فتح‌المبین نام گرفت. خانقاهیان مدعی هستند ما اهل طریقتیم، طریقت مغز است و شریعت پوست ولی آیا با این لاابالی‌گری درباره حقوق مردم، می‌توانند ادعای رهبری کنند؟! طریقتی که برخلاف شریعت مقدسه محمدیه، به غصب اموال عمومی و خشک کردن باغ‌های مردم و صدها خلاف شرع بین و آشکار مبادرت ورزد، چگونه می‌تواند مغز دین باشد؟! آدم‌های عاقل باید قضاوت کنند.

انتهای پیام/

راوی خاطراتی که پیش روی شماست، ده‌ها سال است که در شهر گناباد به مواجهه نظری و عملی با صوفیان خانقاه بیدخت مشغول بوده و از این رویارویی، خاطراتی شنیدنی دارد.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme