https://telegram.me/empireoflies

روح داریوش کبیر در من حلول کرده است!

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغتشویق و اقناع، دو اهرم حکومت‌ها برای ایجاد آرامش و رفع نارضایتی اجتماعی‌اند. ضعف این دو عنصر در رفتار حکومت پهلوی، بی‌تردید در ایجاد انقلاب بزرگ اسلامی تأثیری فراوان داشته است. مقالی که پیش‌روی دارید، در تبیین بیشتر این مقوله به نگارش درآمده است. امید آنکه مقبول افتد. 

قدرت تشویقی در دوران پهلوی دوم

دهه ۶۰ میلادی/ ۴۰ شمسی، دهه تشکیل اوپک و تلاش برای تثبیت بهای نفت از سوی کشور‌های صادرکننده بود. این اقدام و تحولات بعدی که در سطح بین‌الملل رخ داد، موجب شد در اواخر این دهه بهای نفت اندکی افزایش یابد. با این حال دهه ۷۰ میلادی/ ۵۰ شمسی بود که بهای نفت چندین برابر شد و به دنبال جنگ اعراب و اسرائیل و تحریم نفتی از سوی اعراب، ایران با حداکثر توان به تولید نفت پرداخت و بدین طریق عایدات نفتی ایران چندین برابر شد. این مسئله به چند طریق در سیاست‌های رژیم شاه تأثیر گذاشت:
اول، کسب وجهه مناسب بین‌المللی که از طریق آن شاه به‌ویژه به توسعه روابط خود با بلوک شرق از جمله شوروی و چین پرداخت و از طریق این اقدامات جاذبه این کشور‌ها را برای مخالفان رژیم از بین برد. 
دوم، افزایش توان و ظرفیت یارگیری و جذب مخالفان رژیم از طریق دلار‌های نفتی و جذب این افراد در بوروکراسی. 
سوم، افزایش سطح زندگی نیرو‌های نظامی که منجر به تطمیع بیشتر هواداران رژیم می‌شد. 
چهارم، ایجاد حس بلندپروازی در جهت نیل به آرمان‌های خیال‌پردازانه.
اگر موقعیت شاه پیش از آن در نتیجه مناسبات او با ایالات متحده تقویت می‌شد، در نتیجه ثروت هنگفت حاصل از صادرات نفت نیز تحکیم شد، زیرا درآمدی که از محل فروش نفت مستقیماً به خزانه شاهی واریز می‌شد نه تنها به شاه امکان می‌داد که نقش بین‌المللی مهمی را به عهده بگیرد، بلکه امکانات مالی لازم برای تحقق مادی عظمت‌طلبی او را نیز فراهم می‌ساخت. (۱) پول و ثروت بیشتر از هر عامل دیگری در ساختمان نظام حکومتی شاه نقش داشت. نوسازی نظام اداری مملکت و افزایش درآمد نفت سیستم پاداش را در رژیم شاه به ناگزیر پیچیده کرد، زیرا در گذشته سلاطین می‌توانستند پایه‌های قدرت خود را از کنترل درآمد‌های مملکت یا از راه جمع کردن ثروت‌های عظیم شخصی با پول مستحکم کنند و در اغلب موارد این دو شق از هم قابل تفکیک نبود، زیرا میان ثروت شخص شاه و دارایی مملکت تمایز عملی کمی وجود داشت. علاوه بر این شاه مجبور بود این تمایز را بپذیرد، زیرا خود را صاحب مملکت می‌دانست. با این حال به علت ایجاب زمانه تمایز دارایی مملکت و ثروت شخص شاه هر چند روی کاغذ بود، اما روشن‌تر شد. بودجه سازمان‌یافته شد و از این‌رو اعتبار خاصی برای فرماندهی عالی کشور تخصیص داده شد. با وجود این توسعه اقتصادی در نتیجه درآمد روزافزون نفت بار مستقیم پاداش‌ها را از بودجه شاه به بودجه مملکتی منتقل و تحمیل کرد و بودجه مملکتی حتی بدون کمترین احساس شرمی صرف تقویت مالی عملیاتی که شاه باید خرجش را از جیب خود می‌داد می‌شد. (۲) ابهام میان دارایی مملکت و جیب شاه بیش از همه در شرکت ملی نفت ایران که ریاست آن به عهده منوچهر اقبال- که از عناصر کاملاً وفادار به شاه بود- روشن می‌شد. این شرکت که مهم‌ترین سازمان اقتصادی کشور بود، مستقیماً به شاه سابق وابسته بود. بودجه جزئیاتش مورد بحث قرار نمی‌گرفت. به باور افراد مطلع این شرکت منبع پول‌های اضافی و سرّی رژیم و نه فقط برای ثروتمند شدن شخص شاه بلکه برای حفظ او بر اریکه قدرت بود. تحلیلگر‌های وزارت کشور امریکا اغلب از عدم تطبیق درآمد‌های ارزی شرکت نفت و گزارش خود آن شرکت با مقدار درآمد ارزی که طبق تراز بانک مرکزی ارائه می‌شد گیج می‌شدند. (۳)
افزایش درآمد‌های نفتی شاه را قادر می‌ساخت نوعی مشروعیت کارکردی به رژیم خود ببخشد. آنچه او قادر بود به مردم عرضه کند روایتی مادی از آینده آن‌ها بود. وی غالباً قادر نبود در باره آینده‌ای که وعده‌اش را می‌داد چیزی بیشتر از خوشبختی مالی ارائه کند. او نمی‌توانست آینده‌ای را تصور کند که متضمن ارضای معنوی یا عاطفی یا تکامل فکری و هنری باشد. رؤیای او برای ایران شامل هماهنگی یا تساوی اجتماعی و عدالت یا آزادی نبود. شاید به این جنبه از مسائل نیز اشاره می‌کرد، اما این اشاره فقط در حدی بود که جنبه‌های مزبور در خدمت پیشرفت اقتصادی قرار می‌گرفت. به نظر می‌رسید برای شاه همه چیز به مبنای مادی آن تقلیل یافته بود و از این مبنا بود که دیگران و انگیزه‌هایشان را درک می‌کرد. حتی وی علت مخالفت آیت‌الله‌العظمی بروجردی، مرجع تقلید شیعیان را با اصلاحات ارضی مسئله‌ای مالی قلمداد می‌کرد. (۴)
عایدات نفتی در بُعد سیاست داخلی شاه را قادر می‌ساخت با بهبود و رونق وضع مالی روشنفکران آن‌ها را به همکاری با رژیم وادار کند. وسیله اصلی این همکاری حزب ایران نوین بود که در سال ۱۹۶۴/ ۱۳۴۳ تشکیل شد. این حزب کانال اصلی را که از طریق آن تحصیلکرده‌های امریکایی فعال به سیستم شاه می‌پیوستند ارائه می‌داد. این تکنوکراسی جدید به دقت از سطوح بالا دستچین شده بود و ساواک و خود شاه هر دو بر آن نظارت داشتند. معیار اصلی برای عضویت در حزب وفاداری کامل به شخص شاه و فرمانبرداری از سیستم حکومت وی بود. اکثریت قریب به اتفاق فعالان سیاسی بلندپایه حزب را افرادی تشکیل می‌دادند که با پلیس مخفی ارتباط و جاه‌طلبی‌های فردی ارضانشدنی داشتند. (۵)
روح داریوش کبیر در من حلول کرده است!
طریقه دیگر استفاده از عایدات نفتی در جهت تحکیم سلطه رژیم به خدمت در آوردن مخالفان رژیم و جذب آن‌ها در سطوح بالای مدیریتی کشور بود. به نظر احسان نراقی، از افراد وابسته به حکومت پهلوی و جامعه‌شناس ایرانی به عنوان مثال ساواک محصول اتحاد غیرمنتظره توده‌ای‌های هوادار شوروی و امریکایی‌ها بود که اولی‌ها رهنمود ایدئولوژیکی و دومی‌ها پشتیبانی لجستیکی آن را فراهم می‌کردند. ایراد خطابه مبارزه بر ضد خائنان، افراط در غر‌بگرایی، امضای اجباری تنفرنامه برای زندانیان، ابراز پشیمانی در تلویزیون و چند سال بعد تأسیس حزب واحد رستاخیز و آن همه روش‌های گرته‌برداری شده از شیوه رژیم‌های سوسیالیستی را توده‌ای‌های برگشته توصیه کرده بودند. وقتی مأموریت مشاور بودنشان به پایان می‌رسید، رژیم آن‌ها را با گماردن در پست‌های مهم اداری پاداش می‌داد. (۶) مثلاً محمود جعفریان، مدیر رادیو و تلویزیون در سال‌های دهه ۵۰ که عمری را به عنوان توده‌ای در زندان گذرانده بود، فرمانده پلیس و سرانجام از مقامات کلیدی رژیم شد. وقتی در سال ۱۳۶۲ دولت جمهوری اسلامی توده‌ای‌ها را بازداشت کرد، معلوم شد رهبران سطح بالای حزب مثل میزانی، نفر دوم در رده رهبری از ابتدای دهه ۴۰ با ساواک همکاری می‌کردند. (۷)
طبقه روشنفکر تحصیلکرده که وارد سیستم می‌شدند، از بسیاری جهات بی‌رحم‌تر، جاه‌طلب‌تر و فاسدتر از مستبدان قدیمی بودند که سال‌های متمادی از شاه حمایت سیاسی کرده بودند. تحصیلات حرفه‌ای جدید آن‌ها نوعی گستاخی ناشی از تحصیلات نوین به آن‌ها می‌داد. افرادی که در غرب تحصیلکرده بودند بی‌رحم‌ترین اعضای ساواک، جاه‌طلب‌ترین بوروکرات‌ها و وزرا و حریص‌ترین تجار را تشکیل می‌دادند. شاه به منظور تثبیت سیاست همکاری و رشوه‌خواری بوروکراسی خود را به شکلی بزرگ کرد که تعداد بیشتری از مخالفان وی در شمار نخبگان سیاسی او در آیند. برای مثال در سال ۱۹۶۰/۱۳۳۹ تعداد وزرا از ۱۲ نفر به ۲۲ نفر افزایش یافت. (۸)
با وجود سیاست جلب همکاری در اواخر دهه ۶۰ میلادی نقایص جدی در این استراتژی مشاهده شد. تعداد قابل توجهی از اعضای طبقه متوسط از همکاری با سیستم امتناع می‌ورزیدند و رویه رشوه‌خواری سیاسی سیستم را مسخره می‌کردند، لیکن نارضایتی آن‌ها به وسیله پلیس مخفی فعال کشور سرکوب می‌شد. همچنین در حالی که تعداد اعضای این طبقه حقوق بگیر به سر حد انفجار رسید، جذب تمامی اعضا به سیستم حاکم ناممکن بود. (۹) مجموعه این عوامل منجر به تشکیل سیستمی شد که در دهه ۷۰ میلادی/ ۵۰ شمسی از نظر مالی کاملاً قدرتمند بود و با شدت هر چه بیشتر به سرکوبی نخبگان ناراضی می‌پرداخت.
قدرت اقناعی در دوران پهلوی دوم
«از روزی که شاه شدم و مردم اتومبیلم را پنج کیلومتر روی دست حرکت دادند چیزی عوض نشده است. بله، از کاخی که در آن زندگی می‌کردم تا مجلس، محلی که باید در آنجا سوگند وفاداری به قانون اساسی می‌خوردم پنج کیلومتر فاصله بود و من در آن اتومبیل بودم. مردم در فاصله چند متری کاخ اتومبیلم را روی دست بلند کردند و پنج کیلومتر راه بردند.» (۱۰) این تصوری است که محمدرضا پهلوی از ارتباط خویش با بدنه اجتماعی داشت و چنین مالیخولیایی تقریباً تا پایان سلطنت نیز او را رها نساخت!
قدرت اقناعی از لحاظ کارکرد تا حدی شبیه سرکوب ایدئولوژیک است، لیکن این شباهت بیشتر صوری است و از نظر ماهوی این دو با هم فرسنگ‌ها فاصله دارند. در این نوع قدرت برعکس سرکوب ایدئولوژیک مردم باید مبانی مشروعیت رژیم را از اعماق وجود قبول داشته باشند. این مشروعیت یا می‌تواند برخاسته از سنن و آداب و رسوم جا افتاده و آیین‌های مذهبی و اعتقادی مردم باشد یا کارکرد‌ها و عملکرد‌های مثبت حکومت را شامل شود. رژیم شاه در هر دو زمینه در این خصوص ناموفق بود.
اوریانا فالاچی در توصیفی دقیق از شاه می‌گوید: «توصیف شاه دشوار است. شاه هم مثل بوتو شخصیتی است که تضاد‌های عجیب اخلاقی‌اش موجب ایجاد یک معما می‌شود؛ به خواب‌هایی که آدم پیش از بروز وقایع می‌بیند و به وحی اعتقاد دارد. به عرفان معتقد است و در عین حال به عنوان یک کارشناس خبره از نفت حرف می‌زند. همچون یک سلطان مطلق و یک دیکتاتور بی‌رحم حکمفرمایی می‌کند و بعد هم چنان با ملت حرف می‌زند که گویی به او معتقدند و دوستش دارند… اعلیحضرت همچنین نقطه نظر‌های شگفت‌آوری دارد. معتقد است روح داریوش کبیر در او حلول کرده و خداوند او را به این دنیا فرستاده است تا شاهنشاهی از دست رفته کوروش را از نو زنده کند. پل اردمن در داستان جالب سیاسی ـ تخیلی خود، سقوط ۷۹ او را جاه‌طلبی توصیف می‌کند که خواب ایجاد جنگ جهانی سوم و پیروزی را در آن می‌بیند.» (۱۱)
شاه با آگاهی از این موضوع که مذهب تنها عامل فرهنگی است که ایرانی‌ها را در اقصی نقاط کشور در شهر و روستا به هم مرتبط ساخته است و مردم حتی به سنن غیر‌مذهبی حفظ شده از قبل نیز مانند عید نوروز رنگ و جلوه مذهبی داده‌اند و آن مراسم را با خواندن ادعیه مذهبی و در اماکن مذهبی برگزار می‌کنند (۱۲) می‌کوشید برای رژیم خود مشروعیتی مذهبی ایجاد کند: «من به‌کلی هم تنها نیستم، زیرا نیرویی که دیگران نمی‌بینند مرا همراهی می‌کند. یک نیروی عرفانی. وانگهی من پیام‌هایی دریافت می‌کنم. پیام‌های مذهبی. من خیلی مذهبی هستم. به خدا باور دارم و همواره گفته‌ام اگر هم خدا وجود نمی‌داشت باید اختراعش می‌کردیم. واقعاً این آدم‌های بدبختی که خدا ندارند مرا سخت متأثر می‌کنند. نمی‌توان بدون خدا زندگی کرد. من از پنج سالگی با خدا زندگی می‌کنم. از زمانی که الهاماتی به من شد.» (۱۳) «وی که خود را مورد حمایت الهی می‌دانست بیان می‌کرد که گویی برای مأموریتی برانگیخته شده است. (۱۴) وی با بیان اعتقاد خود به معجزه نجات خود را از ترور‌ها معجزه می‌دانست.» (۱۵)
با این همه این مسئله برای شاه بسیار دشوار بود که مخالفان وی عمدتاً مذهبی هستند و اینگونه وانمود می‌کرد که مخالفان مذهبی وی علاوه بر اینکه درون خود دچار اختلافات عمیق هستند، توانایی رویارویی با کمونیست‌ها را نیز ندارند. این طرز تفکر را به اطرافیان خود نیز منتقل می‌کرد. (۱۶) بدین ترتیب شاه که خود به این نکته پی برده بود که نمی‌تواند مشروعیت مذهبی برای رژیم کسب کند، سعی در ایجاد مبانی مشروعیت جدید برای رژیم خود داشت، زیرا حتی در گفتار‌های مذهبی پخش شده از رادیو نیز از شاه سخنی به میان نمی‌آمد. (۱۷)
یکی از اقدامات شاه برای کسب مشروعیت، به‌ویژه پس از افزایش بهای نفت القای رؤیای تمدن بزرگ به مردم و کسب مقبولیت مردمی بود، ولی در این زمینه نیز سیاست‌های رژیم با واقعیت فرسنگ‌ها فاصله داشت. به عنوان مثال زمانی که شاه در مصاحبه‌هایش با خبرنگاران خارجی اقدامات خود را از تمامی کشور‌های دیگر با ارزش‌تر اعلام کرد و برای ایران سال ۱۹۸۴/ ۱۳۶۳، رؤیای اتومبیل‌های الکتریکی به‌جای اتومبیل‌های بنزینی و حداقل هفته‌ای دو یا سه روز تعطیلی و صنایع خودکار را می‌دید و اعلام می‌کرد که سطح زندگی در ایران طی ۲۰ سال آینده از همه کشور‌های جهان بالاتر خواهد رفت، در همان حال اسدالله علم وزیر مقتدر دربار و نزدیک‌ترین فرد به وی با مشاهده وضع ناگوار مردم در جنوب شهر تهران و مقایسه آن با بلندپروازی‌های شاه در ایجاد تمدن بزرگ می‌گوید:
«هیچ تغییر و تحولی عطش پیشرفت او (شاه) را سیراب نمی‌کند، اما هیچ مقدار خوش‌بینی زندگی را در این خیابان‌ها تغییر نمی‌دهد. در روسیه هم مردم فقیر و عبوسند، چون حکومت آزادی را از آنان سلب کرده است، اما دست‌کم نوعی تساوی اجتماعی و تا حدودی بهره‌وری از منابع ملی را به چشم می‌بینند.» (۱۸)
شاه خواهان حمایت مردم و مشارکت مؤثر آن‌ها در برنامه‌های سیاسی خود بود، در حالی که برای مشارکت آن‌ها در حکومت و محترم شمردن آرا و عقاید آن‌ها آمادگی نداشت. او به‌قدری در تحقق بخشیدن به برنامه‌های مورد نظرش شتاب‌زده عمل می‌کرد که نمی‌توانست تأخیر‌های ناشی از بحث عمومی و اظهارنظر مردم و نمایندگان آن‌ها را در باره این برنامه‌ها تحمل کند. (۱۹) به‌علاوه تبلیغات شاه در مورد محبوبیت مردمی خود بسیار گزافه بود. ماشین تبلیغاتی حکومت به نظر پارسونز نظیر آنچه اورول، نویسنده کتاب‌های ۱۹۸۴ و قلعه حیوانات، در آثار خود توصیف کرده است بر افسانه پیوند ناگسستنی شاه و ملت تأکید می‌کرد و می‌کوشید واقعیت انزوا و دوری او را از مردم پرده‌پوشی کند. تلویزیون در این تبلیغات نقش مؤثری را ایفا می‌کرد. (۲۰)
اقدام دیگر رژیم برای جلب مشروعیت ایجاد ایدئولوژی شاهنشاهی بود که با شکست مواجه شد تا آنجا که حتی خود علم نیز نسبت به این ایدئولوژی ابراز تردید کرد و گفت: در همه جای دنیا حکومت‌های سلطنتی از هر نوعش، به‌خصوص از نوع موروثی‌اش در حال افول است. به عبارت دیگر حکومت پادشاهان با عقل و منطق جور در نمی‌آید. (۲۱) با وجودی که شاه در مصاحبه‌هایش برای کسب مشروعیت و محبوبیت مردمی خود را فردی مذهبی معرفی می‌کرد، اما اقداماتش در زمینه تبلیغ ایدئولوژی شاهنشاهی برای رژیم و تلاشش برای مقابله با روحانیون مخالف منجر به اشتباهات فاحشی از سوی او شد که بارزترین وجه آن تغییر مبنای تاریخ بود، لذا برای تأکید نقش سلطنت در ایران و به‌خصوص سهم پهلوی‌ها مجلس وفادار و مطیع در مارس سال ۱۹۷۶/ ۱۳۵۵ به تقویم شاهنشاهی رأی داد و تقویم هجری شمسی را – که توسط خود رضاخان رسمی شده بود – به نفع تقویمی که مبتنی بر تاج‌گذاری کوروش در ۲۵۳۵ سال قبل بود کنار گذاشت. کیهان در این باره نوشت: «مجلس مناسب دانست که تقویم ایران به این عنصر همبستگی و ذاتی تاریخ ایران متکی باشد. این تصمیم در عین حال ادای احترامی به سلسله پهلوی، به‌ویژه و به دیگر سلسله‌های هم‌تراز آن است.» (۲۲) تغییر مبنای تاریخ بارزترین نشانه عظمت‌طلبی شاه و نیز نشانه اغتشاش نمایان‌تری از شاه و عظمت‌طلبی وی از طریق خفیف کردن اسلام بود. (۲۳)
شاه و رژیم او دست کم این اندیشه را تقویت کردند که اصول ملی‌گرایی ایرانی و سلطنت چنان در هم‌آمیخته‌اند که از یکدیگر غیر قابل تفکیک هستند یا آنکه اولی بدون دومی غیرقابل درک است. مسلماً آنچه در این آمیختگی آشکارا حضور نداشت اسلام بود. (۲۴)
وی در مراسم رسمی پنجاهمین سالگرد بنیانگذاری سلسله پهلوی اسلام را از زندگی رسمی و عمومی مردم ایران کنار گذاشت و اعلام کرد سلسله پهلوی به چیزی جز ایران عشق نمی‌ورزد و برای چیزی جز حرمت ایرانیان تعصب ندارد و وظیفه‌ای جز خدمت به کشور و ملت خود نمی‌شناسد و از اسلام هیچ سخنی به میان نیامد. (۲۵) حال آنکه وابستگی رژیم به غرب کاملاً مشهود بود. شاه خود از آغاز دهه ۵۰ متوجه این نکته شد که عدم توفیق وی در قدرت اقناعی، کسب مشروعیت و مقبولیت مردمی همراه با افزایش وجه سرکوب که رابطه معکوسی با قدرت اقناعی دارند برای شخص شاه و نظام پهلوی بحران‌های شدیدی را در پی خواهد داشت، لذا حتی در مراسم رژه که با سلاح‌های بی‌فشنگ صورت می‌گرفت نیز جلیقه ضد گلوله می‌پوشید و اینگونه خود را از مردمی که بر آنان حکم می‌راند، محفوظ می‌داشت. آری، رویکرد به اصطلاح اقناعی او کاملاً شکست خورده بود!
انتهای پیام/روزنامه جوان

یکی از اقدامات شاه برای جلب مشروعیت ایجاد ایدئولوژی شاهنشاهی بود که با شکست مواجه شد. تا آنجا که حتی خود علم نیز نسبت به این ایدئولوژی ابراز تردید کرد و گفت: «در همه جای دنیا حکومت‌های سلطنتی از هر نوعش، به‌خصوص از نوع موروثی‌اش در حال افول است.»

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme