https://telegram.me/empireoflies

دروازه‌های تمدن بزرگ محمد رضا شاه!

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: حمید رضا مهدی زاده به بهانه پخش سریال معمای شاه، نوشته است:

وقتی برای اولین بار تیزر تبلیغاتی سریال معمای شاه را دیدم به خصوص سکانسی که محمد رضا در نهایت اعتماد به نفس و با غروری وصف ناشدنی دیالوگ ما از دروازه های تمدن بزرگ عبور کرده ایم را بر زبان می راند برایم جالب شد که راجع به همین جمله تحقیقی را انجام دهم. قبل از پرداختن به بحث اصلی می خواهم اشاره ای به خود سریال معمای شاه نمایم.

به نظرم محمد رضا ورزی همچنان توانمند است در ساخت سریال های تلویزیونی که محوری تاریخی دارند‍. به ویژه که چنین سریال‌هایی دارای لوکیشن ها و پرسوناژهای متعددی نیز می باشند ولی هرچه ازمدت زمان پخش قسمت سوم می گذشت به خاطرم آمد به لحاظ نوع دیالوگ ها، حرکات سریع دوربین روی کاراکترها به خصوص در کلوزاپ، طراحی صحنه و ریتم کند روایت گری داستان که با سکانسهای تقریبا طولانی نیز همراه بود، معمای شاه بسیار شبیه تبریز در مه می باشد.

البته هر کارگردانی این حق را دارد که شیوه منحصر به خود را در ساخت و احیانأ نویسندگی داشته باشد که نمونه های بسیار داخلی وخارجی هم در این زمینه می توان برشمرد. ولی می شود در هر اثر تولیدی از روشهای تازه وایده های نو هم بهره گرفت. مثلا شخصیت امیر مسعود که یوسف تیموری نسبتأ قابل پذیرش از پس اجرایش برآمده عینأ بر گرفته از شخصیت خواجه ارمنی دربار فتحعلی شاه است که ارژنگ امیر فضلی با تبحری چشمگیر آن را بازی کرده بود.

مرحوم علی حاتمی هم بسیار دوست داشت تا در فیلم مادر کاراکتری از جنس کله خربزه ای سوته دلان داشته باشد اما با استادی مثال زدنی مانع از آن شد که  بازی خیره کننده اکبر عبدی کپی برداری محض شود از نوع اجراء نقش اول فیلم سوته دلان که صرف نظر از ضعف شخصیتی و انحطاط اخلاقی وی، انقلابی در عرصه بازیگری سینمای ایران به واسطه همان نقش و بعدها درفیلم گوزنها ایجاد نمود.

البته هنوز موتور سریال آنقدر گرم نشده که بوسیله حرارتش مخاطب میخکوب ساعت پخش آن گردد و امیدوارم که در ادامه به قول حضرت حافظ محمد رضا ورزی با معمای شاه ، فلک را سقف بگشاید و طرحی نو دراندازد.

من نمی‌دانم که محمد رضا پهلوی عبور از دروازه تمدن بزرگ را پس ازنوشتن کتاب خود با همین عنوانِ عبور از دروازه های تمدن که در سال ۱۳۵۶ به چاپ رسید و به دستور وزارت فرهنگ یک میلیون نسخه از آن به صورت رایگان تهیه و در اختیار مدارس ، دانشگاه ها ، ادارات و کتابخانه های عمومی قرار گرفت ، مطرح کرد و یا به قول مسعود بهنود در کتاب ۲۵۷ روز دولت بازرگان هنگامی که در تخت جمشید از روی نوشته علیرضا شجاع نوری به کوروش هم دستور می داد که آسوده بخوابد ، بیان کرد.

به هرحال، باید برای درک هرچه بهتر این مساله  کمی به کنکاش دورانی از تاریخ معاصر کشور عزیزمان ایران که منجر به  روی کار آمدن سلسله پهلوی گردید، بپردازم.

بسیاری از عزیزان حتمأ از کم و کیف مبارزات جهت تدوین نظام  پارلمانی که بعدها مشروطه نامیده شد ، در زمان سلطنت مظفرالدین شاه قاجار از جانب آزادی خواهانی که به مشروطه خواهان شهرت یافتند با خبر می باشند. و در این خصوص نیز کتابهای زیادی توسط امثال حسین مکی، کسروی ، و مرحوم محمود محمود نویسنده کتاب ارزشمند تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس ، و دیگرانی که یا خود از مشروطه خواهان بوده اند و یا از زبان آنها به ثبت وقایع پرداخته اند، به نگارش در آمده  و در دسترس عموم نیز می باشد.

واقعیت این است که مشروطه چه آن صورت که مرحوم شیخ فضل الله می خواست ویا آن طور که حضرات آیات عظام سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی دراذهان مبارکشان به دنبالش بودند و یا مردان غیور و سرافرازی چون میرزا کوچک خان ، ستارخان و باقر خان ، و حتی رجاله های نوکر صفت اجانبی چون کسروی، تقی زاده ، سید ضیاء و… برای بدست آوردنش تلاش بسیار کردند.

یک تحول عظیم وباور نکردنی بود در کشوری مانند ایران که پادشاهانش آن هم از نوع قاجار، حتی به خداوند قهار متعال هم از بابت زن بارگی، عشرت طلبی ، مملکت برباد دهی، بی لیاقتی و… جواب پس نمی دادند چه رسد که بخواهند به رعیتی به قول خودشان پاپتی و یلا قبا که کرور کرور، در اثر ابطلا به حصبه ، وبا ، سل و… به خاطر نبود حداقل بهداشت عمومی در مملک از دنیا می رفتند ویا از شدت گرسنگی و سوء تغذیه شکمشان به پشتشان چسبیده بود، من بابِ اقدامات نسنجیده و حماقت بار خود در حوادثی مانند قتل گریبایدوف ویا بستن قرارداد تنباکو، پاسخ گو باشند.

مشروطه، مجلس نمایندگان ملت را ایجاد می کرد. هرچند ضعیف و کم خاصیت، ولی به هر حال کاچی بعضِ هیچی شد. به جهت کشیدن افسار رهبری سرکش همچون محمد علی شاه که در رقابتِ با گاومیش گوی سبقت را با فاصله ای خیره کننده ربوده بود.

واینجاست که دولت فخیمه به ارزش طلایی مشروطه پی برده ، و از روی احساس خطر ، درب سفارتش را به روی صغیر و کبیر انقلابیون باز کرده و برای تحمیل نظرات خود در راستای تدوین قوانین مشروطه سفره تاریخی ناهارِ پلو قیمه خود را پهن می نماید بلکه عده ای نمک گیر شوند ، که امثال سید ضیاء انصافأ بد جور هم نمک گیر شدند.

کم کم اختلاف ها میان مشروطه خواهان آغاز شد و درروزنامه ها به یکدیگر، من بابِ انتقاد فحاشی می کردند. روس ها با چشمک انگلیس در گوش محمد علی شاه لالایی قدرت خواندند و او با روی آوردن به استبداد صغیر ، چوبه های دار باغ شاه را علم کرد و مشروطه خواهان را به محبس انداخت و زیر شلاق گرفت و با به توپ بستن مجلس می رفت تا پرونده دخالتِ ملت در سرنوشت سیاسی خود برای همیشه بسته شود.

چه کسی باور می کرد؟ که شاخه لا جونِ مشروطه با همه دغل بازی ِ دولتِ فخیمه به بار نشیند و برای اولین بار در طول تاریخ ِاین سرزمین شاهی ستمگر را از بالای تختِ ظلم خویش به زیرکشیده شیده و به خارج از ایران تبعید نماید.
با تاج گذاری احمد شاه جوان دوباره درهای مجلس شورای ملی به روی نمایندگان ملت باز شد وآزادی بیان نیز با انتشار مجدد روزنامه ها رونق گرفت. و صد البته که احمد شاه هم به رویه پدرانش سرگرم عیش و نوش در حرمسرایی می شود که کوچکترین عروسِ داخل آن یازده ساله می باشد.

روس و انگلیس در نبود دولت مقتدرِ ملی به چپاول اموال ملت می پردازند. اینجاست که میرزا کوچک خان و طوایف بختیاری در شمال و جنوب به قیام برعلیه اجانب دست می زنند و امثال ملک شعرای بهار هم با زبان شعر وارد گود مبارزه با استعمار می گردند. و در مجلس هم بزرگانی همچون حضرت آیت الله مدرس و دکتر مصدق با نطق های آتشین خود به جنگ تمام عیار با استعمار وارد می شوند. 

بنابراین روباه پیر به یاد همان سفره پلو خورش قیمه می افتد و کاشف به عمل می آید که سید ضیاء طباطبایی از بقیه خوش خوراک تر بوده است .

باید هرچه سریعتر دست به کار می شدند وگرنه نهال نوپای دموکراسی  تبدیل به درختی تنومند می شد و در آن صورت می بایست بار و بنه خود را جمع می کردند وبا کشتی به خانه باز می گشتند. و با طرح نقشه ای شوم ، وطن دوباره می رفت تا طعم تلخ  نظام دیکتاتوری را مزه کند. خفقان یعنی سکوت ِ از سرِترس به خاطر حفظ جان ، و این همان آرزویی بود که دولت انگلستان حاضر می شد همه دارایی اش را برای بدست آوردنش درایران بدهد.

موضوع کودتای سوم حوت آنقدرها هم برای خوانندگان گرامی نا شناخته نیست ومن هم قصد ندارم به تشریح جزییات بپردازم . در بهمن ۱۳۴۳ صدرالدین الهی به همراه همسرش از روزنامه تهران مصور عازم محله سعادت آباد شمیران می شوند تا با سید ضیاء راجع به کودتای سوم حوت مصاحبه نمایند که بعدها آن گفتگوها در قالب کتاب عامل کودتا منتشر می گردد.

صدر الدین از سید ضیاء می پرسد آقا راست است که می گویند شما انگلیسی هستید؟ سید ضیاء کمی مکث می کند و جواب می دهد بله راست می گویند واین به خاطر ترس است. تاریخ سیصد ساله اخیر نشان داده وثابت کرده که انسان در دوستی با انگلستان ضرر می کند ولی دشمنی با انگلستان باعث محو آدمی می شود. واز آنجا که بشر اسیر تجربیات خویش است به عنوان انسان عاقل در زندگی خود ضرر این دوستی را کشیده ام اما حاضر نشده ام که محو شوم.

این اظهارات خفت بار و شرم آور از جانب کسی صورت می گیرد که تنها سه ماه بعد از کودتا به دستور انگلستان و با اجرای رضا قلدر از ایران به فلسطین تبعید می شود تا موجبات تغییر رژیم پادشاهی از قاجار به پهلوی فراهم آید.

و خود رضا قلدر هم بعد از حدود بیست سال خدمت صادقانه به انگلستان فقط به خاطر بلند پروازی در نزدیک شدن به هیتلر، از جانب ارباب ، مورد غضب قرار گرفته و در نهایت زبونی و فلاکت به جزیره موریس تبعید می شود. بدون اینکه دولت فخیمه در نظر بگیرد که رضا ماکسیم به پاس رسیدن به شاهی بوسیله عوامل بی شرفی چون تیمور تاش  و تقی زاده ، قرارداد ننگین نفتی که به نوزده نوزده شهرت یافت را در مجلس به تصویب رساند و حتی مخالفینی چون مرحوم مدرس را هم با شهادت از سر راه برداشت.

آری این خاصیت استعمارگران است که به نوکران خود به چشم دستمال توالت می نگرند وقتی کارشان با آنها تمام شود ، حتمأ دور انداخته خواهند شد چه سه ماه وچه بیست سال.

جنگ جهانی دوم به پایان رسید وایران با اینکه اعلام بی طرفی در جنگ را کرده بود بدون کوچکترین مقاومت از جانب ارتشی که رضا شاه آن را مقتدرترین ارتش خاور میانه می دانست به اشغال متفقین درآمد.

و با رایزنی های گسترده محمد علی فروغی که خود از فراماسیون های پر نفوذ در سایت خارجی انگلستان به شمار می آمد ، ولیعهد جوان به جای پدر بر منصب پادشاهی تکیه زد. ترومن و چرچیل به محمد رضا امر می کنند که به دیدن آنها برود ولی استالین به جهت ملاقات با شاه  خود به همراه محافظانش راهی کاخ نیاوران می شود.

تاج الملوک (ملکه مادر) پس از انقلاب حدودأ در سی و پنج جلسه مصاحبه با ملیحه خسروداد ، تورج انصاری و علی باتمانقلیچ به شرح وقایع مربوط به دوران رضا و محمد رضا پهلوی می پردازد که بعد از مرگش گفته های وی که جنجال زیادی هم در میان سلطنت طلبان برپا می کند، درکتابی با عنوان تاج الملوک به چاپ می رسد.

تاج الملوک می گوید: استالین فردی قوی هیکل بود و با دستانی بزرگ ، لباسی ساده نیز بر تن داشت. در بین حرفهایش مدام می خندید و برای ما تعجب آور بود که می دیدیم همراهانش در حضور او پایشان را روی هم انداخته بودند ، وی را رفیق صدا می کردند و به راحتی سیگارمی کشیدند.

استالین برای محمد رضا از نظام تساوی حقوق رعیت و کارفرما صحبت می کرد و اینکه در روسیه زمینهای کشاورزی را از دست اربابان گرفته و میان دهقانها تقسیم کرده بودند. محمد رضا بالاخره این پا و آن پا کرد و پرسید آیا جناب استالین مایل به پادشاهی او می باشد؟ استالین خنده ای کرد و گفت که ماهیتأ مخالف هرگونه نظام پادشاهی است ولی تا زمانی که یک قطره نفت در ایران پیدا می شود امپریالیسم او را رها نمی کنند و خودش هم قصد جنگ با امپریالیسم را ندارد.

ما اول از شنیدن این حرف خوشحال شدیم ولی بعد جناب قوام برایمان توضیح داد که با گفتن آن جملات به ما توهین کرده است.

هنگام خروج از دربار هم چشمش به یک تابلو نقاشی افتاد، محمد رضا برایش توضیح داد که آن اثر درخشان ، متعلق به استاد کمال الملک است و استالین با تعجب پرسید آیا حیف نیست که چنین نقاشی زیبایی را در کاخ خود نگه داری و مردمت را ازدیدنش محروم سازی؟ بعد پکی به سیگارش زد و گفت به هر حال، مردم روزی خواهان پایان سلطنت می شوند ، خوب است شما خود از سلطنت کناره بگیرید ومیان ملت محبوب شوید ومحمد رضا هم پاسخ داد تا زمانی که مردم مرا بخواهند استعفا نخواهم داد.

البته راجع به محورهای مذاکرات، میان ترومن و چرچیل با محمد رضا چیز زیادی در دسترس نیست ولی می شود که حدس زد موضوعِ نفت ، خطر نفوذِ کمونیسم به مرزهای ایران واحتمالا انتخاب نخست وزیر مورد حمایت آنان، شاکله مباحث را تشکیل می دادند.

با ساقط شدن رضا قلدر و خروجش از ایران دوباره مجلس شورای ملی انتخابات آزاد را تجربه کرد و احزاب نیز آزادی عمل را بدست آوردند. روزنامه ها هم رونق گرفتند چه به لحاظ خلاصی از تیغ برنده سانسور و چه با افزایش تیراژ و فروش بیشتر. و چند سالی باصطلاح عطر خوش آزادی بیان و نگارش سراسر کشور را فرا گرفت.

تا اینکه نوبت به نخست وزیری سپهبد حاجیعلی رزم آرا رسید. ملی شدن صنعت نفت را باور نداشت وبه دنبال بستن قرارداد نفتی با آمریکائیها بود که به پنجاه،‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ پنجاه مشهور گردید و لایحه گس- گلشائیان را به مجلس ارائه کرد که در جهت تأمین منافع دولت انگلستان ارزیابی می شد.

رزم آرا با ملیون و دکترمصدق رابطه خوبی نداشت، به شدت معتقد به جدایی دین از سیاست بود و خود نیز آنچنان پایبند به احکام دینی نبود واین یعنی مخالفت جدی از ناحیه حضرت آیت الله کاشانی و شهید نواب صفوی با وی.

خواهان حذف نظام پادشاهی و روی کار آوردن سیستم جمهوری هم بود و به نقلی، مکنونات قلبی  خود را با آمریکائیها نیز در میان گذاشت که به  همین دلیل، دربار و شخص شاه هم خواهان حذف او از صحنه سیاسی ایران بودند.

به خصوص که میان رزم آرا و اشرف هم ، کم کم روابط غیر اخلاقی شکل گرفت که به هیچ وجه خوشایند محمد رضا نبود و اسناد برجای مانده از نامه نگاریهای میان آن دو را محمد طلوعی در کتاب تا سقوط خود آورده است.

رزم آرا قدرتمندترین ژنرال آن روز ارتش ، تیمساری که  ساعت پنج صبح از خواب بلند می شد وتا نیمه های شب بدون خستگی کار می کرد تبدیل به مردی گشت که بر سر نخواستنش میان همه جناحهای ملی گرا ، مذهبی و سلطنت طلب دعوا بود.

بالاخره روز موعود در مورخه ۲۶ اسفند سال ۱۳۲۹ فرا رسید و با همراهی مشکوک اسدالله علم ، نخست وزیر جهت شرکت در مراسم ختم آیت الله فیض قمی از بزرگان حوزه علمیه قم ، وارد مسجد شاه شد و از جانب خلیل طهماسبی که از نیروهای گروه فدائیان اسلام بود مورد اصابت چند گلوله قرار گرفت و از دنیا رفت .

در همان کتاب عامل کودتا وقتی صحبت از رزم آرا می شود سید ضیاء به صدرالدین می گوید: در روزی که رزم آرا ترور شد اعلیحضرت مرا احضار کردند تا راجع به یکسری از مسائل مملکتی با ایشان مشورت نمایم ، در اواسط صحبتهایم متوجه شدم که شاه بسیار مشوش ونگران هستند ، مدام از پنجره بیرون را تماشا می کنند و تقریبأ به نظرات بنده گوش نمی دهند تا اینکه علم با عجله وارد اتاق شد و عرض کرد: قربان تمام شد .

اعلیحضرت نفس بلندی کشید ، چشمهایش را بست و از من خواست که ادامه بحث را به روز دیگری موکول نمایم ، هنگام خروج از کاخ متوجه شدم که رزم آرا ترور شده است.

بعد از ترور رزم آرا انگلستان با فشار آوردن به شاه خواهان نخست وزیری سید ضیاء می شود ولی محمد رضا زیر بار نمی رود و چون به وحشت می افتد که نکند انگلیسها قصد دارند بوسیله سید ضیاء همان سناریو را که برای احمد شاه پیاده کردند تا پدرش را به قدرت برسانند ، برای او هم اجرا کنند ، با زیرکی انتخاب نخست وزیر را مطابق قانون اساسی، منوط به گرفتن رأی اعتماد از مجلس می کند.

اقدامی که بعد از کودتای ۲۸ مرداد، تا پایان سلطنتش به جز شاهپور بختیار که او هم با اصرارخودش به مجلس جهت اخذ رأی اعتماد رفت ، در مورد هیچ نخست وزیر دیگری انجام نداد.

  سیدضیاء در مجلس با مخالفت شدید آیت الله کاشانی و دکتر مصدق روبرو گردید و بنابراین اکثریت مجلس نیز از دادن رأی اعتماد به وی خودداری کردند.

شاه به واسطه حسین علاء وزیر دربارش، از دکتر مصدق می خواهد که پست نخست وزیری را بپذیرد ولی دکتر مصدق که رئیس کمیسیون نفت مجلس بود و طرح ملی شدن صنعت نفت را نیز آماده می کرد، زیر بار نمی رود و خود پیشنهاد نخست وزیری را به علاء می دهد و در مجلس نیز از او حمایت می کند.

سرانجام در روز ۱۷ اسفند سال ۱۳۲۹ کمیسیون نفت طرح ملی شدن صنعت نفت را به تصویب می رساند، در روز ۱۸ اسفند با رای نمایندگان حسین علاء به نخست وزیری می رسد و در روز ۲۹ اسفند مجلس سنا به قانون ملی شدن صنعت نفت که مجلس شورای ملی آن را روز۲۴ اسفند تصویب کرده بود ، رأی می دهد و با امضای نخست وزیر و تأیید شاه، انگلستان پس از حدودِ دویست سال از غارت و چپاول  ثروتهای ملی ، سیلی بزرگ  را  از مردم ایران در صورت خود احساس می کند. 

درد این سیلی آنقدر شدید هست که انگلستان هم شکایت به دادگاه لاهه می برد، هم خواستار تشکیل جلسه ویژه شورای امنیت می گردد و هم از متحدان خود مانند آمریکا درخواست می کند که خرید نفت از ایران را تحریم نمایند.

و البته حسین علاء هم که تا خِرخِره غرق در نوکری دولت فخیمه است به خاطر موافقت با امضای مصوبه مجلس شورای ملی وسنا در راستای ملی شدن صنعت نفت با فشار اربابِ خشمگین استعفا می دهد و دکتر مصدق با همان کیفیتی که در تاریخ آمده با موافقتِ اکثریت نمایندگان مجلس به نخست وزیری می رسد.

با اینکه در آن ایام داستانهای عجیب از رسوایی های اخلاقی و مالی خانواده پهلوی به خصوص اشرف و علیرضا نقل محافل عامه و خاصه مردم ، شده بود. و حتی در مورد فساد جنسی خودِ محمد رضا هم به ویژه پس از طلاق فوزیه شایعات زیادی به گوش می رسید ولی مرجعیت با تمام قدرت به جهت حفظ انسجام ملی و خطری که از جانب حزب توده ایران را تهدید می کرد ، از محمد رضا حمایت می کردند.

ملی شدن صنعت نفت کار بسیار عظیمی بود که مرجعیت تشیع با هوشیاری مثال زدنی نمی خواستند که شیرینی آن را در کام ملت بوسیله دعواهای کم اهمیت، تلخ سازند.

ولی نوکران بریتانیا تمام قد به دستور اربابشان وارد میدان شدند و در نتیجه اختلافات گسترده به مرور میان حضرت آیت الله العظمی کاشانی و دکتر مصدق پدیدار شد که در این میان بعضی از لجبازی های تقریبأ بی موردِ دکتر مصدق هم در امور اجرایی دولت مزید بر علت گشت.

مثلا یکی از کارهای بسیار خوب دکتر مصدق خلع یدِ خانواده شاه از فعالیتهای اقتصادی که حتی منجر به اخراج آنها از ایران نیز گردید ، می باشد. ولی قدم اشتباهی که دکتر مصدق برداشت لجاجت بر سرِ پستِ وزارت جنگ بود که بعدأ با دستور خودش به وزارت دفاع ملی تغییر نام داد. محمد رضا مقاومت کرد و درخواست دکتر مصدق را مغایر با قانون اساسی دانست و رد کرد.

دکتر مصدق برای تحت فشار قرار گرفتن شاه در نزد افکار عمومی استعفا کرد و فرماندهان توده ای نیز در ارتش به حمایت از دکتر مصدق شاه و طرفدارانش را به انجام کودتای نظامی تهدید کردند.

درگیری های خونین در تهران به راه افتاد. حضرت آیت الله کاشانی معتقد بودند که مجلس باید استعفای ایشان را مورد بررسی قرار دهد و در صورت موافقت نمایندگان با استعفا ، شاه باید نخست وزیر جدید را برای اخذ رأی اعتماد به مجلس معرفی کند. البته دلخوری معظم له هم به خاطر نزدیکی بیش از حد توده ای ها به دکتر مصدق قابل کتمان نبود.

ولی از طرفی همه بزرگان سیاسی کشور می دانستند که استعفای دکتر مصدق نمایشی می باشد و به جهت تحت فشار گذاشتن شاه صورت گرفته است.

سرانجام شاه با خواسته های دکتر مصدق  که انصافأ در باب واگذاری پست وزارت جنگ ، موافقت می کند و از اینجا به بعد است که دو روایت مطرح می شود ، محمد رضا در کتاب پاسخ به تاریخ که بعد از انقلاب به نگارش در آمد می گوید: مصدق از من خواست که از کشور خارج شوم وقرآنی هم برایم فرستاد که در پشت جلدش به کتاب مقدس سوگند یاد کرده بود که ضامن بقای سلطنت باشد و اگر خواستند مملکت را به جمهوری تبدیل کنند ، حاضر به پذیرش مقام ریاست جمهوری نگردد. دکتر مصدق هم اعلام می دارد که اعلیحضرت پس از تنفیض دوباره حکم نخست وزیری ، با ناراحتی خواهان خروج از کشور به قصد درمان شد.

محمد رضا هم نظر به حمایت همه جانبه روحانیت وتبعیت مردم از آنها سفر خود را به خارج از کشور لغو می نماید . هرچند که چندی بعد به جای باز کردن حساب روی توان ملی کشورِ خود ، ننگ خفت و حقارت از برای رفتن زیر بیرق کثیفِ انگلستان و آمریکا را با نقشه حیوانی مرموز به نام اردشیر جی ریپورتر ، شعبان جعفری و دارودسته ارازل و اوباشش ، سخاوت بی شرمانه اشرف از تامین نیازهای جنسی سفیر وقت انگلستان در تهران ، رادیو بی بی سی ، سی آی اِی ، پنتاگون و سرلشگر فضل الله زاهدی ، به تن می خرد.

و دولت مردمی و قانونی دکتر مصدق را با کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ سرنگون می سازد و این آزادی خواهِ سرافراز و با شرافت ، که در میان رجاله های وطن فروش و بی غیرت  آن روزگار، همچون نگینِ درخشانی بود در انگشتر زر نشان ایران زمین، را به نا دادگاه ظلم شاهی می کشاند و به جرمِ سر نبردن در آخورِ اجنبی به زندان محکوم وسپس به احمد آباد تبعید می کند.

در نامردی محمد رضا همین بس که جوابِ آن همه حمایت مرجعیت را با دستور دستگیری، بازداشت و زندانِ حضرت آیت الله کاشانی ، می دهد.

وسالها بعد نیز در جریان مخالفت آیت الله سید محمد بهبهانی با شوی تبلیغاتی انقلاب سفید که تحت تأثیر ملاقات با استالین درعنفوان جوانی اش  به راه انداخته بود ، وقیحانه به ایشان می گوید که اگر صدایت در بیاید می دهم ریشت را خشک خشک بتراشند و سید محمد نیز در جوابی دندانشکن می فرمایند آن زمان را یادت هست که از ایران شبانه گریختی و همسرت لنگه کفشش را از ترس جا گذاشت  و آواره خیابانهای رم بودی ؟ آنقدر برای دفاعِ از تو در خیابان بهارستان آبِ دهانِ توده ای ها به صورتمان پاشیده شده که حاجتی به خشک تراشی نیست ! و شاه از خجالت و شرم سربه زیرافکنده و سکوت می کند.

باری کودتای ۲۸ مرداد با موفقیت انجام می شود تا انگلستان به خیال خام خود سیلی ملی شدن صنعت نفت را با مشت محکم ، از برایِ قطع نهال دموکراسی و بازگشت به دوران سیاهِ استبداد پاسخ گفته باشد. والبته تا پایان سال ۵۷ نیز موفق به این انتقام گیری شد. پس از کودتا بود که مردان رشیدی مانند سید حسین فاطمی و سید مجتبی نواب صفوی به جوخه آتش سپرده شده وتیرباران شدند.

سیاسیون ما حالا دیگر نام های شناخته شده ای داشتند علم، حسنعلی منصور، جمشیدآموزگار، اردشیر زاهدی، هویدا، داریوش همایون و… اینجاست که دوباره به یاد سید ضیاء می افتم که به صدرالدین می گوید:  من طرفدار روس و انگلیس بودم، چون می دیدم که اگر فقر و فلاکت و بدبختی دامنگیر ملتِ ماست از ناحیه روس و انگلیس نیست، از ناحیه رجالی است که به برافراشتن پرچم روس و انگلیس بر سر در خانه خود افتخار می کنند. اینها افسانه نیست تاریخ است و حقیقت دارد.

عصرِ عبور از دروازه های تمدن بزرگ فرا رسیده بود. تاج الملوک در کتاب خود به ملیحه خسروداد می گوید: مشتی قرمساق اطراف محمد رضا را گرفته بودند ، وقتی به من متوسل می شدند تا کاری برایشان بکنم و می دیدند که نتیجه نمی گیرند دست به دامن زنها و دخترهای خود می شدند تا با بی ناموسی هر چه تمام تر به جهت جلبِ رضایتِ جنسی شاه راه را برای موفقیت در عرصه سیاسی مملکت طی کنند.

تاج الملوک به صراحت می گوید که عباس پِِشگل (ارتشبدعباس قره داغی) از طریق همسرش و آزاد (سرلشگرآزاد از فرماندهان رده بالای نیروی هوایی) به وسیله دخترش طلا (گیلدا) به مدارج بالای نظامی رسیدند و علم و هویدا نیز با هم بر سر دلالی دختران موطلایی که محمد رضا به شدت شیفته آنان بود، به رقابت می پرداختند.

اشرف میهمانی های چندش آورخود را مدام برپا می کرد و هر فردی هم که حاضر نبود شرافت خود را فدای هرزگی ثانیه ای او کند مانند مهندس لئون پالانچیان به قتل می رسید.

شمس تغییر مذهب از اسلام به مسیحییت داده  و در حیاط کاخ مجلل خود در کرج کلیسای کوچکی ساخته بود و روزهای یکشنبه با آمدن کشیش به انجام مراسم مذهبی مشغول می شد و هراز گاهی هم با هواپیما های نیروی هوایی ارتش حیوانات خانگی خود را به پاریس می برد تا واکسن بزنند.

ملکه مادر در ویلای کلاردشت که رضا قلدر برایش ساخته بود به شنای روزمره می پرداخت و با دو دانگ صدایِ خوشی هم که داشت وقتی دوستانش از جمله مهستی و حمیرا به  دیدنش می رفتند و از شانس خوبشان رحیمعلی خرم هم آنجا بود ، حسابی جمعشان جمع می گردید.
  
اعلیحضرت هم حسابی سرشان شلوغ است و یک بار که با هواپیمای شرکت هوایی لوفت هانزا به خارج از کشور سفر می کردند عاشق دختران موطلایی مهماندار شده و دردسری عجیب گریبان دربار همایونی را می گیرد.
شهبانو فرح دفترشان را در کاخ نیاوران به راه انداخته  و روابط بسیار خوبی هم با فریدون جوادی دارند. یک بار هم که ملکه مادر از سر ناراحتی به این روابط صمیمی به ایشان افاضه می کنند: که زنیکه گدازاده برای چه او را به دربار می آوری؟ درجواب می فرمایند: راست است که شاه می بخشد ولی شیخ علی خان نمی بخشد محمد رضا مرا آزاد گذاشته حالا باید به تو جواب پس بدهم ، اختیار پائین تنه ام با خودم است.

رادیو تلویزیون هم حسابی برنامه هایش داغِ داغ است. لیلافروهر، ستار، داریوش، ابی ، شهرام و… جوانها یکی پس از دیگری می آیند و بساط ِ میهمانی های شبانه در کوچه پس کوچه های شمیران با کنیاک و ماری جوانا پهن شده است.

بهائیان بیشترین تعدادِ وزرا را در کابینه هویدا از آنِ خود کرده اند و یهودیان اقتصادِ کشور را در دست دارند.

بزرگترین مسأله که وقتِ دولتِ ملوکانه جمشدآموزگار را می گیرد مشکل واردات ویسکی است که ساعتها بر سرِ خرید از اسکاتلند و یا آمریکا بحث می شود.

بهروز وثوقی به دامن ناپاکِ اشرف افتاده و به امر او صاحبِ سینما هم شده و با بازی در فیلم هایی مانند ممل آمریکائی که قصه زندگی روزمره دربارشاهنشاهی می باشد ، در سینمای ایران یکه تازی می کند.

گوگوش هم به دستور نصیری هر روز صبح به ساواک می رفت تا لخت و عریان در برابر چشم بزرگانی همچون آیت الله طالقانی خود نمایی کند تا به شکنجه روحی ایشان پرداخته و دِینِ خود را به  سلطنت ادا نماید.
وبا تمام این تفاسیر رژیم همچنان داشت با سرعت از دروازه های تمدن عبور می کرد ، پس به جهنم که بسیاری از شهرهای ایران از جاده آسفالت برخوردار نبودند.

به جهنم که روستاها از آبِ لوله کشی ، برق و گازشهری محروم بودند ونفت سفید هم در زمستان حکم طلا را داشت.

به جهنم که بهداشتِ عمومی در پائین ترین سطحِ خود قرار داشت وبسیاری از نوزادانی که در نبودِ بیمارستانهای مدرن و به دستِ قابله ها به دنیا می آمدند در اثر آلودگی میکروبی از دنیا می رفتند.

به جهنم که اتباعِ خارجی برای ورود به ایران ازدولت حقِ توحش می گرفتند.

به جهنم که مستشاران آمریکائی حتی اجازه باز و بسته کردن یک پیچ را به مهندسان ایرانی در هیچ زمینه ای نمی دادند.

به جهنم که مطابق قانونِ کاپیتولاسیون (قضاوت سپاری) اگر یک آشپز آمریکائی شاه مملکت را مضروب می کرد دولت همایونی حق دستگیری و محاکمه او را نداشت وباید به آمریکا استرداد می شد تا مثلا در آنجا محاکمه شود.

به جهنم که ساواک زندانیان خود را روی پاهایشان تحویل می گرفت و جنازه به خانواده هایشان پس می داد.

مهم این بود که مطابق امرشاهنشاه با سرعت از دروازه های تمدن عبور کرد و این امر با ساختن هر چه بیشتر عرق فروشی ها ، قمارخانه ها ، کاباره ها و فاحشه خانه ها (شهرنو) درکشوری که اکثریت قاطع مردمش مسلمان و شیعه اثنی عشری بودند صورت می گرفت و در این میان حتی حرمت شهری مانند مشهد  که اعلیحضرت دست به جلیقه و متکبرانه در کنار شه بانو به زیارت امام هشتم (ع) در برابر دوربین های تلویزیونی مشرف می شود هم حفظ نمی گردد.

از ساواک نوشتم به یاد جمله تاریخی حضرت اباعبدالله (ع) در روزعاشورا افتادم که خطاب به سپاهیان عمرسعدِ ملعون فرمودند: ای شیعیان ابوسفیان اگر دین ندارید آزاده باشید. و حتمأ یکی از همان دین ندارانِ آزاده به نظرم خسرو گلسرخی است که در دادگاه ایستاد و گفت: ان الحیاه عقیده والجهاد. این جمله مولا حسین است که شهید بزرگ خلق های خاورِمیانه می باشد. من که یک مارکسیست هستم برای اولین بار عدالت  اجتماعی را دراسلام یافتم واسلام حقیقی همیشه دِینِ خود را به جنبش های رهایی بخش ادا کرده است که نمونه بارزش سید عبدالله بهبهانی ها وشیخ محمد خیابانی ها هستند.

زندگی مولا حسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان برکف برای خلق های محروم میهن در این دادگاه محاکمه می شویم. او ایستاد و شهید شد هرچند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار می شود راه  مولا حسین  (ع) است.

آقای رئیس دادگاه! زندانهای شما پر است از جوانان ونوجوانانی که به اتهام اندیشیدن ، فکر کردن و کتاب خواندن ، توقیف و شکنجه می شوندآنان وقتی که به زندان می روند و بر می گردند ، دیگر کتاب نمی خوانند ومسلسل به دست می گیرند . شما چرا به دنبال علت اصلی این قضیه نمی گردید؟

سرانجام عبور از دروازه های تمدن بزرگ در جشن های هنرِ شیراز با سرعت خیره کننده ای انجام شد که طوفانی از اعتراض ها در میان روحانیت سراسر کشور را فرا گرفت و حتی گروه های غیر مذهبی هم به شدت مخالفت خود را با آن اعمال شنیع اعلام داشتند. 

به خصوص سخنرانی تاریخی حضرت امام خمینی (ره) در نجف اشرف ، تأثیر بسیار زیادی در میان مردم ایران به جهت شروع تظاهرات و قیام های سراسری در راستای تحقق انقلاب اسلامی بر علیه نظام ظالمانه شاهنشاهی داشت.

آنتونی پارسونز سفیر وقتِ بریتانیا در تهران در کتابی که راجع به خاطرات حضور خود درایران ، پس ازانقلاب در لندن به چاپ می رساند راجع به جشن های هنر شیراز  چنین می نویسد: جشن های هنر شیراز از نظر کثرت صحنه های اِهانت آمیز به ارزش های اخلاقی ایرانیان از جشن های پیشین فراتر رفته بود.

به طور مثال یک گروه تاتری یک باب مغازه را در یکی از خیابانهای پر رفت و آمدِ شیراز اجاره کرده و ظاهرأ می خواستند برنامه خود را به طور کاملا طبیعی در کنار خیابان اجرا کنند.

صحنه نمایش نیمی در داخل مغازه و نیمی در پیاده رو مقابل آن بود. یکی از صحنه هایی که باید اجرا می شد تجاوز به عنف بود که به طور کامل و نه به صورتِ نمایشی به وسیله یک مردِ کاملا عریان به یک زن که پیراهنش توسطِ آن مرد چاک داده می شد ، صورت گرفت.

در مقابل چشم همه آنهایی که از خیابان عبور می کردند. صحنه مسخره پایانِ نمایش هم این بود که مردِ دیگری در همان پیاده رو شلوارش را در آورده و هفت تیری به پشتش می بست که نشان از یک عملیاتِ انتحاری می داد.

به یاد دارم وقتی همه آن صحنه هایی را که با چشم دیده بودم برای شاه تعریف کردم و به او گفتم که اگر چنین نمایشی به طور مثال در شهر وینچسترِ انگلستان اجرا می شد ، کارگردان و هنرپیشگان آن از دستِ مردم جانِ سالم به در نمی بردند ، شاه برای لحظاتی به چشمانم خیره شد، خندید و هیچ حرفی نزد.

کسی چه می داند شاید در آن لحظه شاه در نگاه به چشمان پارسونز پیش خود می گفته ، اینها همان کسانی هستند که وقی مستر همفر برای وزیر مختارش در لندن نامه می نویسد این استاد نجاری که در کشور عثمانی به عنوان شاگرد در مغازه اش کار می کنم با شاگرد دیگرش که یهودی است عملی شنیع انجام می دهد واز من نیز چنین درخواستی دارد، وزیر مختاردر جوابش نوشت که اگر اجابت خواسته او به پیشبردِ نقشه هایت کمک می کند موظفی که به آن کار تن دردهی. حالا این مرتیکه پدر سوخته برای من کلاس اخلاقیات می گذارد.

آری محمد رضا سرانجام با درنوردیدن همه مرزهای اخلاقی وانسانی از دروازه های تمدن عبور کرد تا ملت ایران از بابت چنین عبوری به رهبری حضرت امام(ره) او را با چشمانی گریان در ۱۲ بهمن سال ۱۳۵۷ در کنار همسرش از ایران بیرون کنند و به استقلال و آزادی که از زمان مشروطه به دنبالش بودند به واسطه نظام مقدس جمهوری اسلامی و در پناه خونهای بی شمار شهیدان راه آزادی وطن از چنگال امپریالیسم و حتی کمونیسم، دست یابند.

و خدا می داند که در دوازده بهمن و روی باند فرودگاه مهر آباد در کنار همه کسانی که نظاره گر خروج محمد رضا شاه و فرح دیبا از ایران به قصد درمان در آسوان، بودند. جای والا مقام دکتر سید حسین فاطمی چقدر خالی بود و جای سر مقاله اش که در روز شنبه مورخه ۲۶ مرداد سال ۱۳۳۲ به مناسبت خروج شاه از ایران به همراه ثریا اسفندیاری برای درمان به مقصدِ رم، در روزنامه باختر امروز به چاپ رسید.

این جوانِ هوسباز با یک اندیشه خام و احمقانه ای فراموش کرده بود که همه مبارزات و افتخاراتِ وطن، تمام جهادِ ملی شدن نفت و مجموع عملیات چند سال اخیر در طرد نفوذِ شوم و خانه براندازِ استعمار انگلستان، از اوست.

و هم اوست که در مقابل دربار، در برابر مجلس سازی اشرف، در اقلیت سازی مادر(شاه)، در جلو مداخلات برادرها و تحریکات و مداخلاتِ آشکار خودِ شاه بر ضد منافع کشور، سد آهنین بسته و نمی گذارد که حاصل زحمات و جانبازی هایش را یک کانون فساد و ناپاکی و یک مرکز فحشا به آتش هوسبازی و نوکری لندن اندازد… برو ای خائن، برو ای خائن که اجانب هم تو را آنقدر که باید پست و حقیر شناخته اند…
والسلام

انتهای پیام/تسنیم

وقتی برای اولین بار تیزر تبلیغاتی سریال معمای شاه را دیدم به خصوص سکانسی که محمد رضا در نهایت اعتماد به نفس و با غروری وصف ناشدنی دیالوگ ما از دروازه های تمدن بزرگ عبور کرده ایم را بر زبان می راند برایم جالب شد که راجع به همین جمله تحقیقی انجام دهم.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme