https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ یک قاچ نارنگی

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: در سال ۱۳۵۶ مقداری از محدودیت‌ها و سختی‌های زندانیان کاسته شد و به آن‌ها اجازه می‌دادند تا با خانواده‌های خود ملاقات کنند. در آن سال من در زندان اوین دوران محکومیت‌ام را می‌گذراندم. چون همسرم نیز در زندان به سر می‌برد. اقوام ما به ملاقات من می‌آمدند و در این دیدارها مبلغی پول و خوراکی، خصوصا میوه، به دفتر زندان تحویل می‌دادند.

دفتر زندان برای هر زندانی حسابی باز کرده بود و پول‌های زندانیان در آن حساب گذاشته می‌شد و به مرور در اختیار آن‌ها قرار می‌گرفت. تعدادی از سربازهای زندان نیز مسئول خرید برای زندانیان بودند. آن‌ها هر دو هفته یک‌بار اجازه داشتند اقلام مشخصی برای زندان خریداری کنند. بیشتر سفارش ما اغذیه‌های ضروری مثل شیر بود که در بعضی از مواقع همه اعضای یک اتاق شیرها را در ظرف بزرگی می‌ریختند و با گرمای بخاری سلول از آن ماست درست می‌کردند.

هرگاه اقوام یک زندانی برایش میوه‌ای می‌آوردند او بدون هیچ بخل و خساستی میوه‌ها را در وسط سلول می‌گذاشت تا همه از آن بخورند. یکی از خاطرات بسیار زیبا و ماندگار من درباره تقسیم خوراکی‌ها در سلول است. گاهی یک پرتقال سهم هشت نفر می‌شد و به هنگام خوردن «به» هر نفر یک قاچ بیشتر نمی‌رسید. در بعضی از مواقع حتی یک قاچ پرتقال یا نارنگی به دو یا سه قسمت تقسیم می‌شد طوری که فقط طعم دهان را تغییر می‌داد.

با اینکه افراد متفاوتی از هر گروه و حزبی در سلول زندگی می‌کردند و در مواقعی بین آن‌ها بحث‌های جدی عقیدتی و سیاسی در می‌گرفت، اما به هنگام کمک به یکدیگر بدون توجه به اختلافات عقیدتی و حزبی همچون اعضای یک خانواده دور هم جمع می‌شدند و هر چه بود به طور مساوی میان هم تقسیم می‌کردند. در روزهای مشخص شده برای خرید، یک نفر از تک‌تک زندانیان پول جمع می‌کرد. گاهی یک زندانی هیچ پولی نداشت ولی دیگری بیشتر از بقیه پول در حسابش داشت.

او بدون جلب نظر و تظاهر که غرور زندانی بی‌پول در حسابش داشت. او بدون جلب نظر و تظاهر که غرور زندانی بی‌پول جریحه‌دار نشود، سهم او را می‌پرداخت تا بعد از جمع‌آوری پول‌ها، به مامور خرید داده شود تا او مایحتاج سلول را تهیه کند. در روزهایی که در کمیته مشترک ضدخرابکاری زندانی بودم، به هیچ وجه اجازه ملاقات نداشتم.

این موضوع مختص من نبود اکثریت زندانیان چنین وضعی داشتند. به طور کلی ملاقات در کمیته مشترک تقریبا امری ناممکن بود و هر از گاهی شنیدن نام ملاقات باعث تعجب همه زندانیان می‌شد. یکی از هم‌سلولی‌های من دختر جوان و کم سن و سالی بود که جز گروه زندانیان مذهبی بود. او دو برادر داشت که آن‌ها نیز مشغول مبارزه علیه رژیم پهلوی بودند. در یک زمان هر دو برادر او را دستگیر کرده بودند که یکی از آن‌ها تاب شکنجه‌های ساواک را نیاورده و مجبور به همکاری شده بود. این برادر او مصاحبه‌ای با ساواک کرده بود و این موضوع باعث شناسایی وی در جمع زندانیان شده بود. به واسطه همکاری‌های آن برادر، به خواهرش اجازه می‌دادند هر چند هفته یک‌بار با مادرش ملاقات کند.

دختر جوان با اینکه از رفتار برادرش به شدت ناراحت بود و کار او را خیانت به مبارزان تلقی می‌کرد، از فرصت ایجاد شده استفاده می‌کرد و به ملاقات مادرش می‌شتافت. مادر او هر بار که به ملاقات می‌آمد مقداری میوه و تنقلات برایش می‌آورد که از این بابت لطف او شامل حال ما نیز می‌شد. یک روز که او از ملاقات با مادرش به سلول برگشت مقداری نخود و کشمش همراه داشت که آن را در اختیار من قرار داد تا میان همه تقسیم کنم.

بعد از سرشماری کامل زندانیان و شمردن کشمش‌ها مشغول تقسیم آن‌ها شدم. بعد از توزیع، به هر نفر یکی و نصفی کشمش رسید که مزه‌اش همچنان زیر زبانم مانده است. به خاطر دارم در اواخر سال ۱۳۵۶ یک‌باره قیمت میوه به طوری سرسام آور افزایش پیدا کرد؛ خصوصا نارنگی که به کیلویی ۷۰ تومان رسیده بود. اما خانواده‌ها با توجه به فشارهای مالی که به آن‌ها وارد می‌شد همه نوع سختی را به جان می‌خریدند و بهترین‌ها را برای عزیزان‌شان به زندان می‌آوردند. ما با دیدن این رفتار شروع به اعتراض کردیم و به آن‌ها گفتیم اگر یک بار دیگر میوه گران قیمت برای ما بیاورند هدایا را نخواهیم پذیرفت؛ زیرا ما برای اجرای عدالت و از بین رفتن فاصله طبقاتی جامعه دست به مبارزه زده بودیم و خوردن میوه‌های گرانی را که به دست اکثریت مردم نمی‌رسید، مخالف اعتقادات خود می‌دانستیم.

به خاطر همین موضوع از خانواده‌هایمان درخواست کردیم میوه‌هایی را برای ما بیاورند که همه مردم قادر به خرید آن‌ها باشند. این حس نوع‌دوستی همیشه در میان زندانیان وجود داشت، حتی در سخت‌ترین روزهای زندان. هر زندانی به محض ورود به کمیته مشترک دو عدد پتو می‌گرفت که از یکی به جای زیرانداز و از دیگری به عنوان روانداز استفاده کند. پتوها از نوع پتوهای سربازی و بسیار نازک بود که به راحتی سرما از آن به بدن منتقل می‌شد. خصوصا در فصل زمستان که کف و دیوار سلول‌ها به شدت سرد می‌شد.

در بعضی از مواقع یک زندانی به علت بیماری یا تب و لرز بعد از شکنجه نیاز به پتوهای بیشتری پیدا می‌کرد. نگهبان بند که اجازه نداشت از انبار پتویی برای او بیاورد در راهروی بند فریاد می‌کشید: «کی پتوی اضافه دارد؟» یکی از قوانین زندان این بود که کسی اجازه نداشت نامش را بلند بر زبان بیاورد و فقط می‌توانست شماره سلول خود را بگوید.

به محض اعلام نگهبان، ناگهان صداهایی در بند می‌پیچید: شش، دو، پنج، هفت، یکباره متوجه می‌شدی همه بند اعلام آمادگی کرده‌اند تا یکی از پتوهایشان را به دوست زندانی خود بدهند.

آن‌ها همگی وضعیت او را درک می‌کردند و ترجیح می‌دادند یک پتو را خوب به دور بدنشان بپیچند و پتوی دیگر را ایثار کنند. آن‌ها حتی نمی‌دانستند چه کسی قصد دارد از این پتو استفاده کند و این نکته بر زیبایی کارشان می‌افزود.

طاهره سجادی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۲۱۶ تا ۲۱۹

انتهای پیام/

او بدون جلب نظر و تظاهر که غرور زندانی بی‌پول در حسابش داشت. او بدون جلب نظر و تظاهر که غرور زندانی بی‌پول جریحه‌دار نشود، سهم او را می‌پرداخت تا بعد از جمع‌آوری پول‌ها، به مامور خرید داده شود تا او مایحتاج سلول را تهیه کند.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme