https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ گنجشک‌ها هم دروغ می‌گویند!

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: نیمه شب بود و سکوت، فضای بند را پر کرده بود. من خواب و بیدار بودم که ناگهان صدای کلفت ناهنجاری در بند پیچید. صدا، صدای منوچهری بازجوی سنگدل کمیته بود که زندانیان را به خارج شدن از سلول‌هایشان فرا می‌خواند. در فاصله چند دقیقه همه، جلوی در سلول‌هایشان ایستادند. منوچهری در وسط راهروی بند، قدم زنان شروع به خواندن اسامی بچه‌ها کرد.

طبق فهرست بالا بلندی که در دست داشت، سلول همه زندانیان تغییر کرده بود و بچه‌ها می‌باید از هم جدا می‌شدند. بر اساس این تقسیم‌بندی، من به سلول شماره ۱۰ منتقل شدم.

صبح زود یکی از نگهبان‌ها به سراغم آمد و دستور داد تا بلوز فرنچی که به تن داشتم به روی سرم بکشم و همراه او به راه بیافتم. این کار، یکی از رسوم زندان بود. زیرا زندانی با کشیدن فرنچ به روی صورت، نمی‌توانست زندانیان دیگر را ببیند یا بشناسد.

همچنان که به دنبال نگهبان از بند خارج می‌شدم از او پرسیدم: دوباره خبری شده؟ نگهبان که می‌دانست صحبت‌کردن با زندانی برایش گران تمام خواهد شد، رفتم و به طبقه دوم رسیدم کمی خیالم آسوده شد. زیرا به اتاق عکاسی برای گرفتن عکس به منظور تشکیل پرونده می‌رفتم. داخل اتاق، چند نفر به صف ایستاده بودند تا نوبت‌شان شود.

من نیز با راهنمایی نگهبان در ته صف ایستادم. چند دقیقه نگذشته بود که شخص دیگری وارد اتاق شد. دو نگهبان او را همراهی می‌کردند و بدون اینکه او را درون صف قرار دهند، یک راست وی را برای گرفتن عکس به اتاق رو به رو بردند. من از لابه‌لای سوراخ‌های ریز فرنچی که بر سر کشیده بودم متوجه شدم که آن شخص به جای لباس زندان، قبا به دوش انداخته است. در آن لحظه موفق نشدم چهره‌اش را ببینم ولی حساس شده بود تا بدانم ایشان کیست؟

همچنان درون صف منتظر بودم که ایشان را بر می‌گردانند. خوشبختانه مسیر خروج به گونه‌ای بود که می‌توانستم از روبه‌رو چهره ایشان را ببینم. در آن لحظه در پوست خود نمی‌گنجیدم، من چهره نورانی آیت‌الله طالقانی را می‌دیدم و این ملاقات در روزهای سخت و طاقت‌فرسای زندان، روحیه‌ای مضاعف در من به وجود آورد که تا مدت‌ها در وجودم ادامه داشت.

پس از چهار هفته، مرا به بند ۶ عمومی منتقل کردند. سلول‌های این بند، بسیار بزرگ‌تر از سلول‌های قبلی بود، به طوری که در هر سلول، بیش از ۱۵ نفر زندانی در کنار هم زندگی می‌کردند. در بدو ورودم، چهره یکی از آن‌ها توجهم را جلب کرد. حسی در درونم می‌گفت که می‌شود به او اعتماد کرد و او می‌تواند دوست خوبی برای من باشد. به طرفش رفتم و خودم را معرفی کردم. او نیز استقبال گرمی از من به عمل آورد و گفت که نامش روح‌الامین است. رفتارش حاکی از آن بود که او نیز از این آشنایی خرسند است.

بعدازظهر همان روز وقتی سرگرم صحبت بودیم از او خواستم تا اگر دوست دارد، ماجرای دستگیرشدنش را برایم تعریف کند. او با لبخندی، رضایتش را نشان داد و شروع به صحبت کرد: من مهندس عمران هستم و تا شش ماه پیش در شهرداری یکی از شهرهای آلمان مشغول به کار بودم. به دلیل تخصصی که در زمینه شهرسازی دارم، رژیم پهلوی دعوت‌نامه‌ای برایم فرستاد تا به وطن برگردم و در حل مشکل ترافیک شهر تهران دولت را یاری کنم.

من هم مثل همه ایرانیان، عاشق وطن و علاقه‌مند خدمت به مردم هم‌وطنم هستم. بهتر دیدم به جای اینکه از تخصصم در کشوری بیگانه استفاده کنم به ایران برگردم و دِینم را به مملکت خویش ادا کنم. بدون معطلی پیشنهاد آن‌ها را پذیرفتم و به ایران آمدم. در ابتدای کارم استقبال خوبی از من کردند و پس از چند روز به سمت معاون شهردار تهران منصوب و مشغول به کار شدم. حدود یک ماه از شروع کارم در شهرداری می‌گذشت و در این مدت طرح‌هایی جامع برای رفع معضل ترافیک شهر تهران پیشنهاد کرده بودم.

یک روز صبح وقتی از منزل خارج شدم تا به محل کارم بروم، در یکی از خیابان‌های خلوتی که در مسیر راهم بود چند نفر لباس شخصی که خود را مامور سازمان امنیت معرفی نمودند، مرا دستگیر کردند و مستقیما به اینجا آوردند.

در اولین جلسه بازجویی تازه فهمیدم که به چه جرمی دستگیر شده‌ام. جرم من فعالیت دانشجویی در کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور بود. بازجوها از من خواستند اسامی کسانی را در اختیار آنان بگذارم که در خارج از کشور فعالیت سیاسی می‌کنند. وقتی با مقاومت من مواجه شدند، شروع به کتک زدن کردند. چند روز به طور مداوم تحت شکنجه بودم.

نکته جالب اینکه آن‌ها ضمن شکنجه از من می‌خواستند زودتر حرف‌هایم را بزنم تا هر چه زودتر آزاد شوم و به سر کار قبلی‌ام برگردم. بعدا فهمیدم شهردار و مسئولان بالاتر با طرح‌های من در شهرداری، موافقت کرده‌اند و چون تنها کسی که می‌توانست طرح‌های فوق را به عهده بگیرد و آن را مدیریت کند هم‌اکنون در زندان به سر می‌برد، آن‌ها به ساواک فشار آورده بودند تا هر چه سریع‌تر در خصوص آزادی من اقدام کند. ساواک هم نمی‌خواست این پرونده را نیمه‌کاره رها کند. به همین سبب، بازجوها تمام تلاش‌شان را کردند تا از طرق مختلف مرا به حرف بیاورند.

من که از این دستگیری بی‌دلیل و نحوه رفتار عوامل رژیم بسیار ناراحت شده بودم، تصمیم گرفتم به هیچ عنوان با آن‌ها همکاری نکنم. فقط متاسف شدم که چرا فریب وعده‌های دروغین چنین حکومتی را خوردم و به ایران بازگشتم.

وقتی صحبت‌های مهندس روح‌الامین به پایان رسید من نیز ماجرای دستگیری‌ام را برایش تعریف کردم و از آن روز به بعد ارتباطم را با او صمیمانه‌تر کردم، چون حدس می‌زدم در وضعیت موجود، او نیاز به کسی دارد که هوای او را داشته باشد و گه‌گاهی به او روحیه بدهد، زیرا تحمل آن وضعیت برای او بسیار مشکل‌تر از امثال من بود.

فصل بهار فرارسیده بود و ما مجبور بودیم نسیم فرح‌بخش بهاری را از لابه‌لای توری‌ها و نرده‌های آهنین تنها پنجره سلول استشمام کنیم. یک روز صبح زود در کنار روح‌الامین نشسته بودم که چند گنجشک پشت توری پنجره سلول شروع به سر و صدا و جیک‌جیک کردند.

ناگهان روح‌الامین رو به من کرد و گفت: می‌شنوی، این گنجشک‌ها نغمه بهاری سر می‌دهند، ولی دروغ می‌گویند. من با تعجب به او نگاه کردم و خواستم چیزی بگویم که او ادامه داد، بله. گنجشک‌ها دروغ می‌گویند؛ زیرا اینجا جایی است که همه دروغ می‌گویند. بازجو دروغ می‌گوید. متهم دروغ می‌گوید. زندان‌بان دروغ می‌گوید. پس «گنجشک‌ها هم دروغ می‌گویند!»

محمد زنگنه

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۲۶۸ تا ۲۷۲

انتهای پیام/

من که از این دستگیری بی‌دلیل و نحوه رفتار عوامل رژیم بسیار ناراحت شده بودم، تصمیم گرفتم به هیچ عنوان با آن‌ها همکاری نکنم. فقط متاسف شدم که چرا فریب وعده‌های دروغین چنین حکومتی را خوردم و به ایران بازگشتم.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme