https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ چرا مبارزه؟

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: در نوجوانی تمام فکر و ذکرم درس بود و با مسائل حاشیه‌ای کاری نداشتم. تا اینکه وقتی در ۱۸ سالگی موفق به اخذ دیپلم شدم کم‌کم به مسجد رفت و آمد نمودم و به امور مذهبی پرداختم.

یک روز هنگام وضو گرفتن یکی از بچه‌های فعال و قدیمی مسجد به دوشم زد و گفت: خیلی ببخشید، فضولی نباشد، شما مسح سر را اشتباه می‌کشید! رفتار گرم و صمیمانه‌ای داشت و با اینکه در اوج سال‌های نوجوانی بودم و طبیعتا می‌بایست از این موضوع دلخور می‌شدم، اما برعکس با او گرم گفت‌وگو شدم، و به همین سادگی یه رابطه دوستی شکل گرفت.

چند روز بعد پیشنهاد کرد در صورت تمایل می‌توانم در کلاس‌های آموزش زبان عربی شرکت کنم. پیشنهادش را به گرمی پذیرا شدم و همان روز به اتفاق، به مسجد شیخ علی، واقع در بازار، رفتیم. در آن‌جا با افراد بسیاری همچون مجید معینی، عباس زمانی و علی انصاریون آشنا شدم. بعدها فهمیدم آن‌ها مدتی است که در امر مبارزه با رژیم فعالیت می‌کنند.

کلاس آموزش عربی، جذابیت خاصی برایم داشت. هر چه پیش می‌رفتم با مفاهیم جدیدی آشنا می‌شدم که تا قبل از آن برایم کاملا بیگانه بود. در ضمن کلاس، با واژه‌ها و آیاتی از قرآن کریم آشنا می‌شدم که مرا سخت به فکر فرو می‌برد. واژه‌هایی چون: یقاتلون، حرب، کلکم راع و کلکم مسئول و…

مخاطب این جملات می‌توانست هر انسان آزاده‌ای باشد و من که خود را فردی مسلمان و مسئول در برابر جامعه می‌دانستم بر خود لازم دیدم تا راه مبارزه به ظلم و کفر را در پیش بگیرم. آن روزها وضعیت به گونه‌ای بود که هر کس با کمی آگاهی و دقت در مسائل اجتماعی روز، به این نتیجه می‌رسید که رژیم حاکم سمبلی واضح و روشن از ظلم و بی‌عدالتی است.

فقر در طبقات مختلف اجتماعی به چشم می‌خورد و افراد معدودی در رفاه کامل به سر می‌بردند. خانواده ما نیز از این امر مستثنا نبود و در عسرت شدیدی به سر می‌برد. این فشار به گونه‌ای بود که خانواده هشت نفری ما مجبور بود در یک اتاق زندگی کند. نکته مهم آن بود که ما به اصطلاح در پایتخت ایران زندگی می‌کردیم ولی حتی از داشتن برق محروم بودیم و وقتی در سال ۱۳۵۳ برق به خانه ما آمد برای همگی‌مان بسیار خاطره‌انگیز و جالب بود.

زیرا تا قبل از آن هیچ نوری برای مطالعه شبانه وجود نداشت و مجبور بودیم چند نفری درس‌هایمان را زیر نور ضعیف یک چراغ نفتی مرور کنیم. آب آشامیدنی نیز وضعیت بهتری از روشنایی نداشت. تا سال ۱۳۴۹، آب آشامیدنی ما از آب انبارها تامین می‌شد. جمع‌آوری آب به صورتی بود که میرآب محله آب را در داخل جوی‌های کوچه رها می‌کرد و هر خانواده با انتقال آب از جوی به آب انبار داخل منزل، آب مصرفی چند روز را ذخیره می‌کرد.

تمامی این مشکلات در حالی گریبان گیرمان بود که چند خیابان بالاتر، عده‌ای به بهترین نحو ممکن زندگی می‌کردند و تمامی امکانات رفاهی را در اختیار داشتند. این مسائل باعث می‌شد تا فکر مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی روز به روز در من تقویت شود و خود را آماده برای این امر مهم کنم.

شرکت در کلاس‌های آموزش عربی، بهانه خوبی بود تا در آنجا عملا در مسیر مبارزه قرار گیرم. کم کم، مسجد شیخ هادی پایگاهی شد برای اجتماع تعدادی از مبارزان که من نیز از آن جمله بودم. شرکت در فعالیت‌های ورزشی خصوصا کوهنوردی و شنا، از دیگر فعالیت‌های گروه بود.

عباس زمانی و احمد احمد هر کدام یک دستگاه بنز ۱۷۰ داشتند که به وسیله آن، گروهی به کوه می‌رفتیم. فنون شنا را نیز در کناره‌های سد لتیان آموزش می‌دیدیم و این درست در زمانی بود که آمریکایی‌ها مطالعه به روی سد لتیان را آغاز کرده بودند. آن‌ها تصمیم داشتند، آن‌جا را به منظور پرورش ماهی آماده سازند.

آن‌ها با قایق‌های موتوری بر روی آب سد، رفت و آمد می‌کردند و ما از ترس دیده‌شدن، خود را در کناره‌های سد مخفی می‌کردیم. برای کوه‌نوردی هم به کوه‌های اطراف تهران می‌رفتیم. یکی از روزها، با یک اکیپ از گشتی‌های ساواک روبه‌رو شدیم. آن‌ها به ما مظنون شدند و شروع به سوال و جواب کردند.

فهمیدم که تا حدودی مساله را جدی گرفته‌اند. زیرا جمع ۵-۶ نفری ما از محلات مختلف شهر گرد هم آمده بودند. پس از پایان سوالات از ما خواستند از آن به بعد هر گاه به آن منطقه رفتیم، قبل از کوه‌نوردی، اسم و مشخصات خود را در دفترهای آن‌ها ثبت کنیم. ما نیز تصمیم گرفتیم دیگر به آن منطقه نرویم.

پس از مدتی به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار، تشکیل جلسات مختلف در مساجد شهر است تا به این طریق با جذب جوانان مستعد و مذهبی، بتوانیم گام جدیدی در امر مبارزه برداریم.

ثمره این کار آن بود که فعالیت‌های سیاسی از طریق اعضای جلسات به داخل مدارس سراسر شهر کشیده می‌شد. خوشبختانه، در مدت بسیار کوتاهی توانستیم تعدادی زیادی از جوانان محل را جذب جلسات کنیم و به تبع آن دانش‌آموزان مدارس را وارد مبارزه نماییم. این موضوع تا آنجا پیش رفت که معلمان نیز در سر کلاس بحث‌های سیاسی می‌کردند. اهم این بحث‌ها درباره مسئله نفت و قراردادهای ایران و دولت‌های خارجی بود.

مدتی بود که به خدمت سربازی اعزام شده بودم. محل خدمت من در سپاه ترویج در کرج بود. یک روز که در غذاخوری مشغول صرف ناهار بودم به من اطلاع دادند بیرون رستوران چند نفر با شما کار دارند. وقتی رستوران بیرون آمدم از دور متوجه شدم که از مسئولان دانشکده هستند.

آن‌ها مرا به دفتر کار خود بردند و در آنجا تحویل دو نفر دیگر دادند که از قبل منتظر من بودند. با راهنمایی آن‌ها سوار اتومبیلی شدم و به سمت تهران حرکت کردیم. تا آن لحظه سعی می‌کردم خود را خونسرد نشان دهم. وقتی علت دستگیری را سوال کردم به من گفتند: نترس، چیز مهمی نیست. وقتی متوجه شدم که آن‌ها جواب قانع کننده‌ای نمی‌دهند و از این طریق نمی‌توان به نتیجه رسید، اتفاقات گذشته را در ذهنم مرور کردم.

اتومبیل با سرعت به جلو می‌رفت و من با سرعت صفحات ذهنم را به عقب می‌زدم تا شاید دلیلی برای این دستگیری بیایم. هر چه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر نتیجه می‌گرفتم.

بالاخره به تهران رسیدیم. پس از عبور از در باغ ملی، ماموری که در سمت چپ من نشسته بود با چشم‌بندی سیاه رنگ چشمان مرا بست. به محض بسته‌شدن چشمهایم ناخودآگاه به یاد فیلم‌های خارجی افتادم که در آن زندانیان را چشم بسته به زندان می‌بردند.

پس از اینکه از چند خیابان کوتاه و بلند عبور کردیم، سرانجام وارد زندانی شدیم که بعدها کمیته مشترک ضدخرابکاری است.

خاطرات علی محمدآقا

منبع: کتاب خاطرات زندان، گزیده‌ای از ناگفته‌های زندانیان سیاسی رژیم پهلوی، به کوشش سیدسعید غیاثیان

پس از مدتی به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار، تشکیل جلسات مختلف در مساجد شهر است تا به این طریق با جذب جوانان مستعد و مذهبی، بتوانیم گام جدیدی در امر مبارزه برداریم.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme