https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ملاقات در سکوت

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: هر جا مردی موفق هست بی‌گمان در کنارش همسری فداکار، مدیر و قوی قرار دارد. من نیز لایق این نعمت الهی شده بودم و همسری مهربان و با گذشت در تمامی مراحل زندگیم خصوصا روزهای سخت زندان ومرا همراهی می‌کرد.

سه ماه از دستگیری من می‌گذشت. در این مدت هیچ خبری از همسر و تنها پسرم نداشتم. آن‌ها نیز کاملا از من بی‌خبر بودند. همه اقوام نزدیک من و همسرم در مشهد بودند و در نبود من، او یکه و تنها می‌بایست در شهری غریب، بدون هیچ درآمدی، چرخ زندگی را می‌گرداند. سه ماه بود که اجاره خانه به عقب افتاده بود. با اینکه صاحب‌خانه ما فردی متدین و با خدا بود و در این مدت هیچ اعتراضی به همسرم نکرده بود، همسرم دیده بود که آن‌ها احتیاج مبرمی به مبلغ اجاره دارند و هر چند زن و مرد همسایه درباره او مهمان‌نوازی بسیاری کرده بودند او خود را موظف دیده بود تا به هر نحو ممکن بدهی خود را به آن‌ها بپردازد.

به همین منظور به شرکتی که در آن کار می‌کردم مراجعه کرده و از آن‌ها خواسته بود تا حقوق معوقه مرا در اختیارش بگذارند. مسئولان شرکت اعلام می‌کنند که حقوق مرا به حساب بانکی‌ام واریز نموده‌اند و او را راهنمایی کرده بودند تا به بانک برود و مشکلش را حل کند.

او به بانک مراجعه می‌کند اما بانک تنها صاحب حساب را واجد دریافت پول می‌داند. اصرار همسرم راه به جایی نمی‌برد و او ناچار می‌شود راه دیگری را امتحان کند. به همین منظور به ادارات آگاهی، شهربانی و ساواک مراجعه و تقاضای ملاقات می‌کند. اما در این رهگذر تنها پاسخی که می‌شنود این است که «ما هیچ خبری از چنین فردی نداریم!»

آن‌ها به طور مطلق دستگیری و زندانی‌شدن مرا منکر می‌شوند و به همسرم توصیه می‌کنند که بهتر است دنبال من نگردد. اما او خستگی را خسته می‌کند. بر اثر مراجعات پی در پی به مراجع قضاییی و امنیتی، او با تعدادی از خانواده‌های مشهور و معتبر زندانیان سیاسی آشنا می‌شود. این دوستی‌ها باعث بروز برکات فراوانی در زندگی همسرم می‌گردد که بالا رفتن بینش انقلابی و معلومات سیاسی‌اش شمه‌ای از این خیرات است.

سرانجام بعد از چهار ماه پیگیری، او موفق می‌شود مسئولان ساواک را قانع سازد. او در دیدار با یکی از ماموران ساواک به او می‌گوید: «شوهرم را گرفته و به زندان انداخته‌اید و من و فرزندم بدون خرجی مانده‌ایم، من که از شما کمک مالی نخواستم. همسرم در حساب بانکی‌اش پول دارد. لااقل ترتیبی بدهید تا بتوانیم از این پول استفاده کنیم.» بعد از این گفت‌وگو، آن‌ها مجاب می‌شوند تا اقدام کنند.

روز موعود فرا می‌رسد. من در سلول مشغول گفت‌وگو با دیگر هم سلولی‌هایم بودم که ماموری وارد سلول شد و مرا با خود بیرون برد. در ابتدا فکر کردم باز هم بازجویی و باز هم سوال و جواب‌های تکراری در انتظارم است. اما مسیری که نگهبان می‌رفت و مرا با خود می‌برد با مسیر همیشگی فرق داشت. مرا از راهرویی عبور می‌داد که در انتهایش در نیمه بازی قرار داشت و نور خورشید از نیمه باز آن به داخل سالن می‌تابید.

وقتی وارد حیاط زندان شدم، شدت نور آفتاب چشم‌هایم را آزار می‌داد ولی گرمای مطبوع آن پوست صورتم را نوازش می‌کرد. به سرعت مرا سوار ماشین کردند. از ۳ مامور همراه، دو مامور مسلح در طرفینم و یکی در صندلی جلو به شدت مراقب اوضاع بودند. تشویش عجیبی داشتم. تا آن لحظه هیچ اطلاعی از ماجرا به من نداده بودند. مرا با لباس زندان با چند مامور مسلح به کجا می‌بردند؟ این سوالی بود که در تمام مسیر ذهن مرا مشغول کرده بود. راننده به سرعت در خیابان‌ها حرکت می‌کرد.

پس از چند دقیقه وارد خیابان ویلا شدیم و اتومبیل در مقابل بانک تهران توقف کرد. در این لحظه بود که مرا از کم و کیف ماجرا مطلع کردند. سپس یکی از ماموران وارد بانک شد و خیلی زود با چند برگ کاغذ در دستش به داخل ماشین برگشت. برگه‌ها را به من دادند تا امضا کنم. کمی به کارشان شک کرده بودم. پرسیدم چرا این برگه‌ها را در زندان به من ندادید تا امضا کنم. ماموری که در جلو نشسته بود ضمن اینکه مراقب اطراف بود گفت: بانک، ضوابط خاص خودش را دارد، آن‌ها موظفند این برگه‌ها را حضوری به صاحب حساب بدهند وگرنه ارزش قانونی نخواهد داشت. پس از اتمام کار، به سرعت به سمت کمیته به راه افتادیم اما مسیر بازگشت با مسیر رفت تفاوت داشت.

راننده واراد خیابان حافظ شد و سر کوچه‌ای که منزل ما در آن بود توقف کرد. فردی که در جلو نشسته بود از ماشین پیاده شد و به سمت منزل رفته و به همسرم خبر داد تا بیرون بیاید. چند لحظه بعد همسرم به اتفاق مادرش از منزل خارج شدند و به طرف ما آمدند. قلبم به شدت می‌زد. بعد از هفت ماه همسرم را می‌دیدم. به قدری هیجان‌زده شده بودم که بی‌اختیار از جا بلند شدم تا از ماشین پیاده شوم به استقبال‌شان بروم اما دست‌های قوی دو ماموری که در طرفین نشسته بودند، مانع شد.

یکی از آن‌ها گفت: تکان نخور! از همین جا او را ببین! ماموری که در بیرون ایستاده بود نیز جلوی همسرم را می‌گرفت تا او هم به من نزدیک نشود. گویا دلتنگی او چیزی از من کم نداشت. اما تقدیر چنان بود که ما از فاصله ۷-۸ متری رفع دلتنگی کنیم. در آن لحظه چشمهامان به سخن گفتن افتاده بود.

چشم‌های من از شب‌های طاقت‌فرسای زندان و شکنجه می‌گفت، چشم‌های او از روزهای غربت و تنهایی. هنگام خداحافظی خیلی زود فرا رسید. اما وداعمان چه وداع زیبایی بود. در آخرین لحظه لبخندهای هر دومان به هم گره خورد، گویی هر دو خوب می‌دانستیم روزهای رهایی نزدیک است.

احمد حاتمی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۲۷۹ تا ۲۸۲

انتهای پیام/

چشم‌های من از شب‌های طاقت‌فرسای زندان و شکنجه می‌گفت، چشم‌های او از روزهای غربت و تنهایی. هنگام خداحافظی خیلی زود فرا رسید.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme