https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ مرا میزنی؟!

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: آن روز نیز مثل هر روز سهمیه روزانه شلاق‌هایم را خورده بودم ناچار نشسته به روی باسن به طرف سلول حرکت می‌کردم. چند قدمی از جلوی اتاق حسینی رد شده بودم که ناگهان از داخل اتاق فریادی شنیدم که می‌گفت: «مرا می‌زنی؟» صدا، صدای حسینی بود.

این صدای نحس بارها و بارها در گوشم طنین افکنده بود. حسینی متخصص شلاق زدن بود و به قدری در این کار خبره شده بود که برای خود اصطلاحی داشت، اصطلاحی که دائما ورد زبانش بود: «شلاق، خلاق». او اعتقاد داشت که با شلاق می‌تواند هر کسی را به حرف بیاورد.

اما تمامی این حرف‌ها فقط برای تضعیف روحیه مبارزین بود و در بیشتر مواقع در مقابله اراده پولادین بچه‌ها سر تعظیم فرود می‌آورد. آن روز با چنان وحشتی فریاد می‌کشید که صدایش در سراسر راهرو شنیده می‌شد. نگهبان همراهم با چند لگد مرا مجبور کرد تا هر چه زودتر به سلولم بروم. تمام روز به این مساله فکر می‌کردم. مگر چه اتفاقی افتاده بود که حسینی این گونه درمانده شده بود.

روز بعد متوجه شدم که یکی از زندانیان هنگام بازجویی به طرف حسینی حمله‌ور شده و به او کتک مفصلی زده است. حسینی که به تنهایی نتوانسته بود جلوی او را بگیرد با سر و صدا و فریاد از چند نفر دیگر کمک گرفته بود تا دست وپای زندانی را ببندند.

سپس او را به نرده‌های بالکن بسته و تا حد مرگ شکنجه کرده بودند. همان روز وقتی برای عوض کردن پانسمان زخم‌هایم به بهداری رفتم، در گوشه اتاق بهداری، فردی را به روی تخت دیدم که تمام بدنش باندپیچی شده بود و هیچ حرکتی نمی‌کرد.

آن‌جا بود که فهمیدم این همان شیرمردی است که دیروز از طرف همه ما، کتک جانانه‌ای به حسینی زده بود.

احمد شیخی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۲۰۱ تا ۲۰۲

انتهای پیام/

آن‌جا بود که فهمیدم این همان شیرمردی است که دیروز از طرف همه ما، کتک جانانه‌ای به حسینی زده بود.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme