https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ مخفیگاه

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: در یکی از روزهای گرم مرداد ماه سال ۱۳۵۴ به اتفاق مادر و فرزندانم در منزل بودیم که زنگ در به صدا درآمد. منتظر کسی نبودم از این رو به مادرم نگاه کردم و گفتم: شما منتظر کسی هستید؟ مادر با چهره‌ای نگران به من خیره شد و با کمی تامل گفت: نه دخترم؛ شاید از دوستان همسرت باشند. با شنیدن صدای زنگ دوم از جا بلند شدم و رو به مادر کردم و گفتم: فکر نمی‌کنم، آخر از وقتی که دستگیر شده است، دوستانش به ندرت اینجا می‌آیند!

کسی که پشت در بود با مشت شروع به کوبیدن در کرد. دیگر تامل جایز نبود و می‌باید در را باز می‌کردیم. از پشت در صدای چند نفر شنیده می‌شد. صورتم را نزدیک در بردم و پرسیدم: کیست؟ صدایی زمخت و خشن از آن سوی در گفت: باز کنید. ماموریم. گفتم: چه کار دارید؟ گفت: زود باش تا در را نشکستم بازش کن. می‌دانستم که تهدیدشان جدی است، زیرا قبلا دیده بودم که در این گونه مواقع از هیچ عملی فروگذار نیستند، به همین دلیل در را زود باز کردم.

به محض بازشدن در پنج شش مامور با لباس شخصی وارد منزل شدند. یکی از آن‌ها را می‌شناختم. او منوچهری بازجو و شکنجه‌گر معروف کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. تا چشمم به او افتاد با حالتی پرخاشگرانه گفتم: خجالت نمی‌کشید؟ چرا دست از سر ما برنمی‌دارید؟ چی از جان ما می‌خواهید؟ شوهرم را برده‌اید بس نیست؟ یکی از ماموران با شنیدن این حرف‌ها به طرفم حمله‌ور شد و دستم را گرفت و روی زمین نشاند و گفت: بنشین اینجا و تکان نخور، سر و صدا هم نکن که دیگر دستت برای ما رو شده است.

سپس همگی به میهمان‌خانه رفتند و مشغول جست‌وجو شدند. بچه‌ها هراسان به سمت من آمدند و خود را در آغوشم انداختند. سرشان را به دامن گرفتم و مشغول نوازششان شدم. صدایی از داخل میهمان‌خانه شنیده می‌شد که می‌گفت: پس این «جاسازی» کجاست؟ خودم را با بچه‌ها مشغول کردم، گویی که چیزی نشنیده‌ام.چند لحظه بعد یکی از آن‌ها بالای سرم آمد و گفت: با زبان خوش خودت بیا و محل جاسازی را نشان بده!

با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم: جاسازی دیگر چیست؟ او با لحنی طعنه‌آمیز گفت: یعنی می‌خواهی بگویی تو نمی‌دانی پشت دکور محلی برای مخفی‌شدن وجود دارد؟ گفتم: من تازه از شما می‌شنوم. مطمئن باشید اینجا چیز به درد بخوری پیدا نخواهید کرد. گفت: خودت را به آن راه نزن! ما همه چیز را می‌دانیم. تو فقط به ما بگو در جاسازی دقیقا کجاست، به تو قول می‌دهم اگر بگویی خیلی زود از اینجا می‌رویم! با شنیدن این حرف‌ها برایم مسجل شد که آن‌ها از همه چیز اطلاع دارند اما با شنیدن تمام این حرف‎‌ها باز هم خود را به بی‌اطلاعی زدم و گفتم: یک حرف را چند بار می‌زنند! گفتم که، اینجا چنین خبری وجود ندارد!

مامور که از مقاومت من به ستوه آمده بود در حالی که به طرف میهمان‌خانه حرکت می‌کرد گفت: باشد نگویید، الان خودمان پیدایش می‌کنیم! آن‌ها مشغول کندن دکورهای نصب شده به روی دیوار شدند. بعد از جابه‌جایی دکورها، در مخصوص اتاقک مخفی نمایان شد.

این اتاقک کاملا ماهرانه ساخته و مخفی شده بود. در این اتاقک کاملا ماهرانه ساخته و مخفی شده بود. در این اتاقک یک نفر می‌توانست به راحتی چند روز مخفی شود و زندگی کند بدون اینکه هیچ نیازی به مایحتاج روزمره داشته باشد.

با پیداشدن در مخفی، لبخند رضایتی به چهره پلید ماموران نشست. یکی از آن‌ها با لحنی پیروزمندانه رو به من کرد و گفت: پس این در چیست؟ تو که می‌گفتی نمی‌دانم؟ من که خود را برای چنین سوالی آماده کرده بودم با قیافه‌ای که نشان می‌داد بیشتر از ماموران تعجب کرده‌ام به آن‌ها گفتم: من برای اولین بار است که چنین چیزی را می‌بینم، باور کنید که برای خود من هم خیلی جالب است. آن‌ها که هیچ یک از حرف‌های مرا باور نکرده بودند شروع به جست‌وجو در داخل اتاقک کردند.

برای یک لحظه تمام غصه‌های عالم به دلم نشست. آهی از ته دل کشیدم و آهسته زیر لب زمزمه کردم؛ آخ بچه‌ها، کار بابای شما دیگر تمام شد. حتما او را می‌کشند! ناگهان پسر کوچکم که در کنارم ایستاده بود و من حضور او را کاملا فراموش کرده بودم با معصومانه چشم در چشمم دوخت و گفت: مامان چی گفتی؟ بابا چی؟ لبخند سردی به زحمت رو لب‌هایم نشاندم و گفتم: نه مامان جان، من که چیزی نگفتم و او با همان زبان شیرین کودکیش گفت: چرا! چرا! گفتی.

من که مراقب بودم حرف‌های ما به گوش ماموران نرسد آهسته گفتم: نه، مامان جان شوخی کردم، این‌ها با پدرت کاری ندارند. خیالت راحت باشد، ان‌شاالله بابا بزودی به خانه می‌آید.

به هر ترتیبی بود او را آرام کردم و چون احتمال می‌دادم ممکن است به دنبال این ماجرا مرا نیز دستگیر کنند به او گفتم تا پیش مادربزرگش در اتاق مجاور برود و همان جا بماند. ماموران پس از بازرسی و جست‌وجوی کامل منزل، به من گفتند که لباس بپوشم و همراه آن‌ها بروم. خواستم چیزی بگویم که یکی از آن‌ها تو حرفم پرید و گفت: دیگر چیزی نگو، دستت رو شده است.

ما همه فعالیت‌های تو را می‌دانستیم. کشف امروز ما، جای هیچ حرفی را باقی نمی‌گذارد، پس دیگر برای ما نقش بازی نکن. به ناچار لباس پوشیدم و همراه آن‌ها از منزل خارج شدم. آن‌ها مرا سوار ماشین کردند و به راه افتادیم. مقصد آن‌ها جایی نبود جز کمیته مشترک ضد خرابکاری.

طاهره سجادی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۲۵ تا ۲۸

انتهای پیام/

من که مراقب بودم حرف‌های ما به گوش ماموران نرسد آهسته گفتم: نه، مامان جان شوخی کردم، این‌ها با پدرت کاری ندارند. خیالت راحت باشد، ان‌شاالله بابا بزودی به خانه می‌آید.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme