https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ صندلی داغ

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: در این مطلب و سلسله مطالب دیگر قصد داریم با انتشار خاطرات زندانیان سیاسی رژیم پهلوی رفتارهای وحشیانه رژیم و ماموران ساواک را برای شما منتشر کنیم:

صندلی داغ

چند روز از دستگیریم گذشته بود که از اوین به کمیته مشترک منتقل شدم. چون تعدادی مواد انفجاری و یک دستگاه تکثیر از من گرفته بودند، شب و روز زیر شکنجه بودم. یک روز که مرا برهنه به روی تخت فلزی بسته بودند و مشغول شلاق زدن به تمام قسمت‌های بدنم بودند، «فنر» وارد اتاق شد.

با ورود او به اتاق، شکنجه متوقف شد، همه بیرون رفتند. فنر چون دیده بود هیچ شکنجه‌ای در من کارگر نیست، قصد داشت با تضعیف روحیه‌ام مرا وادار به همکاری کند. به همین منظور از داخل جعبه سنتوری که جزو لوازم شخصی‌ام بود، و آن را همراه اشیای کشف شده به زندان آورده بودند، آلت موسیقی را بیرون آورد. (من از این جعبه به منظور اختفا و جا به جا کردن اعلامیه‌ها استفاده می‌کردم.)

او با سنتور بالای سرم آمد و گفت: «چه آهنگی را دوست داری برایت بزنم؟!» من که متوجه قصد و نیت پلیدش شده بودم تصمیم گرفتم مقابله به مثل کنم. خیلی خونسرد و بی رو دربایستی گفتم: «به رهی دیدم برگ خزان…» را بزن.

هنوز جمله من تمام نشده بود بود، که فنر از شدت عصبانیت برافروخته شد و از جا پرید و شلاق به دست به من حمله کرد. او دیوانه‌وار شلاق را به همه جای بدن برهنه‌ام می‌کوبید. حدود نیم ساعت پیوسته مرا می‌زد تا اینکه خسته شد و با فریاد بلندی فرامرزی را صدا زد.

فرامرزی مثل همیشه مست مست بود. وقتی ماجرای موسیقی را شنید، دستور داد مرا به یک صندلی فلزی ببندند. سپس یک چراغ گازی زیر صندلی گذاشت و آن را روشن کرد. در فاصله کمتر از یک دقیق تمام بدنم شروع به سوزش کرد.

تمامی سیستم عصبی‌ام تحریک شده بود، شدت درد آن قدر زیاد بود که بیش از ۴، ۵ دقیقه نتوانستم طاقت بیاورم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، غروب شده بود و سربازی مشغول بستن زخمهایم بود. از فرط تشنگی دهانم مثل چوب خشک شده بود. سرباز با دیدن حالت صورتم متاثر شد و به سمت ظرف آبی رفت که در گوشه سلول قرار داشت.

از داخل ظرف بوی تعفن آبی آلوده به مشام می‌رسید. اما در آن لحظه به قدری تشنه بودم که چشم‌هایم را بسته و چند قطره از آن گند آب را خوردم.

مسعود ستوده

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۸۱ و ۸۲

انتهای پیام/

از داخل ظرف بوی تعفن آبی آلوده به مشام می‌رسید. اما در آن لحظه به قدری تشنه بودم که چشم‌هایم را بسته و چند قطره از آن گند آب را خوردم.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme