https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/شلیکی بی‌هدف

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: سال ۱۳۵۳ فعالیتم در سازمان مجاهدین خلق به بالاترین حد خود رسیده بود. حضور فعال من در بیشتر برنامه‌های سازمان باعث شد که بعضی از دوستان به من پیشنهاد کنند، تا وارد زندگی مخفی شوم.

زندگی مخفی معنی و مفهوم خاص خود را داشت. معنی عامیانه آن یعنی: جداشدن از پدر، مادر، خواهر و برادر و مخفی شدن در محلی نامعلوم. اما معنی اخص آن یعنی: دوری و جدایی از تمامی آشنایان، دوستان و نزدیکان، خارج شدن از شیوه عادی زندگی روزمره، فراموشی عادات، تفریحات، لذایذ زندگی و پنهان شدن در محلی نامعلوم برای مدتی نامعلوم در میان انسان‌هایی با هویت و آینده‌ای نامعلوم.

این نوع زندگی سختی‌هایی را داشت و ورود به آن یعنی آمادگی پذیرش هر نوع مشکل. من در راهی قدم گذاشته بودم که به آن اعتقاد راسخ داشتم و تحمل سختی‌ها برایم لذت‌بخش بود و خوب می‌دانستم اگر در این راه جان خود را نیز فدا کنم به آرزوی دیرینه‌ام یعنی شهادت و وصال یار خواهم رسید.

تنها موردی که باعث تردید من برای شروع زندگی مخفی شده بود اعتقادات و نظریات سیاسی سازمان در آن روزها بود. بسیاری از سوالاتم بدون پاسخ مانده بود. این تردید از آن‌جا ناشی می‌شد که در مدت سه سالی که با آن‌ها فعالیت می‌کردم، بارها و بارها رفتارهای ضد و نقیضی مشاهده کرده بودم که همیشه برایم ایجاد سوال می‌کرد.

تفاوت‌هایی که در گفتار و کردار مسئولان سازمان دیده می‌شد روز به روز بر تردید من می‌افزود. به همین سبب هنگامی که شخص رابط به من پیشنهاد کرد زندگی مخفی خود را شروع کنم، در پاسخ به او گفتم: «من درباره اعتقادات شما و مسئولان رده بالا، سوالاتی برایم ایجاد شده است. لطف کنید قبل از هر چیز مسائل اعتقادی خود را برای من روشن کنید».

او در جواب گفت: «این گونه مسائل، جزو فرعیات مبارزه است و هدف اصلی همه ما در حال حاضر مبارزه با رژیم سلطنتی و سرنگونی آن است. مسائل اعتقادی را بعدا می‌شود حل کرد.» این پاسخ برای من که مسائل اعتقادی در راس تمامی مسائل قرار داشت و پایه و اساس مبارزه‌ام در مسائل عقیدتی خلاصه می‌شد، جواب قانع کننده‌ای نبود. به همین منظور برخواسته‌ام اصرار ورزیدم. او نیز مجبور شد موضوع را با رده‌های بالای سازمان در میان بگذارد. پس از گذشت جند روز، سازمان تصمیم گرفت رابط من را تغییر دهد و فرد دیگری برای توجیه کردن من بفرستد.

رابط دوم را از قبل می‌شناختم. او پیشینه اعتقادات مذهبی بسیار خوبی داشت. وقتی با او شروع به صحبت کردم از همان ابتدای امر متوجه شدم که تغییرات آشکاری در تفکرات مذهبیش ایجاد شده است. به همین منظور بعد از ساعتی گفت‌وگو، هر دو به این نتیجه رسیدیم که ادامه این همکاری امکان‌پذیر نخواهد بود و بهتر است در همین جا به آن خاتمه دهیم. لذا من از شروع زندگی مخفی صرف‌نظر کردم. آن‌ها نیز ارتباط‌شان را با من قطع کردند.

چند ماه از جدا شدنم می‌گذشت که با آقای شاه کرمی آشنا شدم. او دانشجویی مستعد بود توانست در مدت کوتاهی نظرم را به خود جلب کند و پایه و اساس ارتباطی صمیمی را بنیان نهد. ما علائق مشترک فراوانی در همه زمینه‌ها، خصوصا در زمینه‌های معنوی و دینی داشتیم. من به حدی جذب روحیات و منش او شده بود که از همان ابتدا دریافتم که «او همانی است که به دنبالش بودم».

ایشان همراه بعضی از دوستان خود از اعضای گروهی به نام «مهدیون» بودند که همگی اعتقادات اصیل مذهبی داشتند و من با طیب خاطر به جمعشان پیوستم و با آن‌ها شروع به فعالیت‌های سیاسی کردم.

یک سال از آغاز آشناییم با شاه کرمی و فعالیت در گروه‌شان می‌گذشت. روزی یکی از دوستان به من خبر داد که آقای شاه کرمی دچار مشکل شده است و به کمک شما احتیاج مبرم دارد. وقتی از کم و کیف ضیه سوال کردم، فهمیدم ایشان هنگامی که در منزل اسلحه کمریش را امتحان می‌کرده است بر اثر یک اشتباه، گلوله‌ای از اسلحه خارج می‌شود و به پایش اصابت می‌کند. گلوله از بالا وارد پا شده در کشکک زانو گیر کرده، و همان جا مانده بود.

در ابتدای امر موضوع را با نزدیکان در میان می‌گذارند. چون رفتن به بیمارستان همانا و دستگیر شدن همان. به توصیه یکی از دوستان خارج کردن گلوله تصمیم می‌گیرند زانو را بشکنند. آن‌ها بدون هیچ‌گونه امکانات درمانی پرشکی، حتی بدون بی‌حسی موضعی، اقدام به این کار می‌نمایند و این در حالی بود که آقای شاه کرمی در هوشیاری کامل به سر می‌برده است. او درد و رنج بسیاری را تحمل کرده بود اما با تمام این احوال موفق نمی‌شوند گلوله را از داخل زانو بیرون بیاورند. در اینجا بود که به خواهش او، مرا با خبر می‌کنند تا چاره‌ای بیاندیشم.

به محض اطلاع از ماجرا، به سراغ یکی از دوستانم رفتم. او دانشجوی پزشکی بود و در بعضی کارهای سیاسیبا من همکاری می‎کرد. به توصیه و سفارش او به سراغ دکتر صادقی تهرانی که پزشک حاذق و مطمئنی بود، رفتم. دکتر پس از شنیدن شرح ماجرا، ابتدا دستور داد به هر نحو ممکن از قسمت زانو عکس‌برداری شود تا او بتواند با کمک عکس رادیولوژی، درمان لازم را صورت دهد.

با تمام محدودیت‌هایی که برای مراجعه به مراکز درمانی وجود داشت، تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده او را درمان کنم. ابتدا درمانگاه‌های اطراف را بررسی کردم. پس از یک تحقیق اجمالی، درمانگاهی در قلهک انتخاب شد. این درمانگاه از نظر وضعیت مکانی به گونه‌ای بود که در صورت بروز مشکل، امکان فرار وجود داشت. بعدازظهر همان روز شاه کرمی را به درمانگاه بردیم. پس از عکس‌برداری، منتظر آماده شدن عکس شدم. فردی که متصدی ظهور عکس بود با دیدن گلوله‌ای درون استخوان پا به شک افتاد و با دستپاچگی عکس را به من تحویل داد و بدون اینکه وجهی دریافت کند به سرعت از اتاق خارج شد.

من که به این رفتار او ظنین شده بودم از اتاق خارج شدم و پنهانی او را تعقیب کردم. او بعد از عبور از راهروی اصلی درمانگاه، وارد اتاقی شد و با تلفن صحبت کرد. با دیدن این صحنه شک من به یقین تبدیل شد. به همین سبب خیلی سریع خود را به آقای شاه کرمی رساندم و با کمک یکی از دوستان همراه، به سرعت از درمانگاه خارج شدیم. خوشبختانه بدون هیچ دردسری به منزل رسیدیم.

بلافاصله به سراغ دکتر صادقی رفتم و عکسم را نشانش دادم. ایشان موافقت کرد که چشم‌هایش را ببندم و او را به منزل شاه کرمی ببرم. بستن چشم‌های دکتر به آن دلیل نبود که به او اعتماد نداشتم، بلکه روشی بود تا امنیت کار بیشتر شود. از طرفی هم اگر زمانی قضیه لو می‌رفت، دکتر حتی زیر شکنجه هم حرفی برای گفتن نداشت و تنها کسی که دیده بود من بودم.

ساعت حدود ۴ بعدازظهر دکتر را به منزل شاه کرمی رساندم. بعد از دیدن عکس رادیولوژی و معاینه مجدد پا لازم دید که ایشان حتما تحت عمل جراحی قرار بگیرد و این عمل نیز حتما می‌بایست در بیمارستانی مجهز انجام شود. وقتی به طور کامل از وضعیت بحرانی ما مطلع شد که به هیچ وجه نمی‌توانیم او را در بیمارستان بستری کنیم، راه دومی را پیش روی ما قرار داد.

دکتر گفت: اگر با مراقبت‌های ویژه سعی کنید زخم‌های پا هرچه سریع‌تر بهبود یابد دیگر نیازی به عمل جراحی نخواهد بود و ماندن گلوله در پا نیز مشکل خاصی به وجود نمی‌آورد. راه دوم از نظر مسائل امنیتی کاملا با وضعیت ما هم‌خوانی داشت. آن را پذیرفته و از جراحی پا منصرف شدیم.

حدود ۲ ماه از ماجرا می‌گذشت که باخبر شدم دوست دانشجویم را که باعث آشنایی من با دکتر صادقی شده بود، ماموران ساواک دستگیر کرده‌اند. از آن روز به بعد هر لحظه گوش به زنگ بودم که کی برای دستگیری من خواهند آمد. زیرا احتمال می‌دادم که دوستم زیر فشار شکنجه طاقت نیاورد و مجبور به لو دادن من شود. از این رو رفت و آمدم را به منزل به حداقل ممکن رساندم.

«صادق نوروزی»

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۲۰ تا ۲۴

انتهای پیام/

دکتر گفت: اگر با مراقبت‌های ویژه سعی کنید زخم‌های پا هرچه سریع‌تر بهبود یابد دیگر نیازی به عمل جراحی نخواهد بود و ماندن گلوله در پا نیز مشکل خاصی به وجود نمی‌آورد.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme