https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ شاید ۵۰ سال بعد…!!

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: در این مطلب و سلسله مطالب دیگر قصد داریم با انتشار خاطرات زندانیان سیاسی رژیم پهلوی رفتارهای وحشیانه رژیم و ماموران ساواک را برای شما منتشر کنیم:

بازجوهای کمیته مشترک ضدخرابکاری وقتی می‌دیدند مبارزان در مقابل انواع شکنجه‌های جسمی مقاومت می‌کنند و حاضر به همکاری نیستند، دست به اعمالی ناجوانمردانه می‌زدندن تا به خیال خود بتوانند مقاومت آن‌ها را در هم بشکنند.

از این رو، در این گونه مواقع روح و روان زندانی را هدف می‌گرفتند و در صدد بر می‌آمدند تا روحیه او را متلاشی کنند. در یکی از روزهای سال ۱۳۵۶ دختر جوانی را به کمیته آوردند. او دانشجوی مذهبی بود که بسیاری از فعالیت‌های دانشجویی را رهبری می‌کرد. بعد از چند روز بازجویی و شکنجه، وقتی دیدند به هیچ وجه قادر نیستند او را وادار به حرف زدن کنند، دست به حیله‌ای وقیحانه زدند.

آرش بازجوی مستقیم او دستور داد تا او را از سقف آویزان کنند. بعد از گذشت چند دقیقه صدای ضجه دختر در تمام بند پیچید. او التماس می‌کرد از این کار دست بکشند و او را پایین بیاورند. آرش که از صدای ناله او لذت می‌برد با صدای بلند به گونه‌ای که همه زندانیان داخل سلول‌ها بشنوند به دختر جوان گفت: یک راه بیشتر نداری، و آن اینکه بگویی: آقا آرش بیا من را ….!!! دختر با شنیدن این حرف از روی شرم و حیا فقط سکوت کرد و دیگر هیچ نگفت.

آرش چند بار حرفش را تکرار کرد. او خوب می‌دانست بچه‌های مذهبی تعصب خاصی در مسائل ناموسی دارند و مدام با تکرار خواسته‌اش قصد داشت روحیه ما را بشکند. جو بغرنجی بر سلول‌ها حاکم شده بود. اعصاب همه خرد شده بود. از ته دل آرزو می‌کردیم ای کاش می‌توانستیم از سلول خارج شویم و به دختر جوانی که در چشم همگی‌مان چون خواهری هم خون می‌نمود، کمک کنیم. ولی افسوس که دیوارهای سیمانی و دری قطور و فلزی، راهمان را مسدود کرده بود.

او آن قدر آویزان ماند تا از هوش رفت. تحمل چنین حالتی برای ما که بازوان قوی و ورزیده‌ای داشتیم، غیرممکن بود ولی آن دختر همه دردها را به جان خرید اما نگذاشت به عصمت او بی‌حرمتی شود. هنگامی که او را پایین آوردند وضعیت جسمانی‌اش به حدی وخیم شده بود که حتی آرش به وحشت افتاد و دستور داد او را به سرعت به بهداری زندان منتقل کنند.

در میان بازجوهای کمیته، فرد دیگری به نام رسولی بود که گوی سبقت را از بقیه ربوده و رذالت و بی‌شرمی را به نهایت رسانده بود. عنوان او سربازجوی کمیته بود و این عنوان نشان می‌داد که از نظر اداری نیز یک سر و گردن از بقیه بازجوها بالاتر است. بارها دیده بودم که بازجوها در مقابل او دست به سینه می‌ایستادند و دستوراتش را بدون چون و چرا اجرا می‌کردند.

یک روز به دستور او یکی از زندانیان مذهبی را که انس و الفت زیادی با قرآن مجید داشت آویزان کرده بودند. بعد از ساعتی، که انواع شکنجه‌ها را روی بدن برهنه و آویزان شده او انجام دادند، به دستور رسولی با آتش شروع به سوزاندن بدن او کردند. هنگامی که او از درد به خود می‌پیچید رسولی به او نزدیک شد و با تمسخر شروع به خواندن این آیه از قرآن کرد که: و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون…

و به دنبال آن مرتب فریاد می‌زد: مگر شعارتان همین آیه نیست؟ پس بِکِشید! حق شماست که ضجر بکشید! آن‌ها بی‌حرمتی را به جایی رسانده بودند که به خود اجازه می‌دادند تا آیات قرآن و سخنان پروردگار را به تمسخر بگیرند. در آن روزها هیچ امیدی به آینده وجود نداشت. حتی روزنه کوچکی که بتوان به آن دل خوش کرد و راه مبارزه را ادامه داد، مگر وعده‌های الهی که ایمان داشتیم محقق خواهد شد. اما نمی‌دانستیم این بشارت و وعده خداوند، کی عملی خواهد شد.

وقتی فشار شکنجه‌ها به حد نهایت می‌رسید، به هیچ وجه نمی‌توانستیم تصور کنیم که به زودی از دست آن‌ها رها خواهیم شد. حتی هنگامی که به زندان‌های عمومی منتقل شدیم. آن‌جا نیز همه راه‌ها را بسته می‌دیدیم. این حالت تا به آن‌جا بود که حتی علمای رده بالای مبارز و متفکران سیاسی خواه مذهبی، خواه غیر مذهبی، هیچ یک پیش‌بینی پیروزی در سال‌های پیش رو را نداشتند.

وقتی در اواسط سال ۱۳۵۶ حاج آقا مصطفی خمینی به شهادت رسید و به تبع آن مردم راهپیمایی و مجالس ختم برگزار کردند، اخبار اتفاقات کشور وارد زندان می‌شد. در آن روزها تحلیل‌گران و افراد با اطلاع از وقایع سیاسی جهان بر این عقیده بودند که اگر حرکت‌های مردمی با همین شتاب و همین گستردگی پیش برود، می‌توان امیدوار بود که پنجاه سال بعد، انقلاب ایران به پیروزی برسد. این پیش‌بینی‌ها در حالی بود که تعدادی از آن‌ها جزو رهبران نهضت به حساب می‌آمدند و قصد داشتند به نیروهای زیر دست خود امیدواری بدهند. اما این پیش‌بینی‌ها کمتر از یک سال بعد همگی غلط از آب در آمد و در کمال ناباوری همه دیدند که رژیم تا دندان مسلح پهلوی در مقابل سیل خروشان ملت ایران در هم شکست و ما از زندان آزاد شدیم.

در همان ابتدای پیروزی هر گروه و حزبی سعی داشت پیروزی انقلاب را منتسب به خود نشان دهد اما حضرت امام (ره) در مقابل همه آن‌ها ایستاده، فرمودند:

«این پیروزی، هدیه خداوند به ملت ماست.»

اسدالله تجریشی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۱۲۴-۱۲۷

انتهای پیام/

از این رو، در این گونه مواقع روح و روان زندانی را هدف می‌گرفتند و در صدد بر می‌آمدند تا روحیه او را متلاشی کنند. در یکی از روزهای سال ۱۳۵۶ دختر جوانی را به کمیته آوردند.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme