https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/دو سیب و یک گلابی

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: درون سلول عمومی با چند تن از دوستان گرم صحبت بودیم که نگهبان با لگد به در سلول کوبید و گفت: علیرضا زود بیا بیرون، ملاقاتی داری! با شنیدن این حرف تمامی نگاه‌ها به سمت علیرضا دوخته شد. همه مات و مبهوت مانده بودیم و خود علیرضا بیشتر از ما تعجب کرده بود. ملاقاتی! آن هم در کمیته مشترک ضد خرابکاری!

یکی از بچه‌ها گفت: شاید دروغ می‌گویند و قصد دارند دوباره شکنجه‌اش کنند. من گفتم: نیازی به دروغ نیست. این‌ها با کسی رودربایستی ندارند که بخواهند برای بردن به اتاق شکنجه فیلم بازی کنند. مشغول بحث بودیم که در سلول باز شد و نگهبان وارد شد. بعد از اینکه چند فحش چاشنی حرف‌هایش کرد، رو به علیرضا فریاد کشید: مگه با تو نیستم، بیا برو اتاق ملاقات! دیگر درنگ جایز نبود، علیرضا لنگ‌لنگان به دنبال نگهبان از سلول خارج شد.

نیم ساعتی از رفتن علیرضا می‌گذشت، اما خبری از او نبود. حسابی نگران شده بودیم. هر کس چیزی می‌گفت: شاید پرونده جدیدی براش درست کرده باشند! –خدا کند کسی درباره او اعتراف نکرده باشد!- شاید او را به زندان دیگر بردند!

من هم خواستم چیزی بگویم که صدای چفت آهنی در درون سلول پیچید. همه سرها به طرف در بود. به سختی نفس می‌کشیدم. بالاخره در باز شد و علیرضا با چهره‌ای بشاش وارد سلول شد. دست‌هایش را به پشت برده بود. انگار که می‌خواهد چیزی از ما پنهان کند. آهسته‌آهسته با قدم‌های کوتاه به وسط سلول رسید و یک‌باره دو دستش را به طرف بالا برد. ما با بهت به حرکات و رفتارش نگاه می‌کردیم که یک‌باره دو عدد سیب قرمز و یک گلابی بزرگ را دیدیم که در آسمان چرخ می‌زنند و به طرف ما می‌آیند.

بی‌اختیار با دو دست به طرف آن‌ها خیز برداشتیم و در چشم به هم زدنی بین زمین و آسمان شکارشان کردیم. هیچ کس چیزی نمی‌گفت. اما گویی میوه‌ها با ما حرف می‌زدند. من از نوک ساقه سیب گرفته بودم و آن را همین طور می‌چرخاندم. مدتی بود که جز رنگ سرخ خون و بوی عفونت چیز دیگری ندیده و نشنیده بودم. رنگ قرمز سیب و بوی مطبوعش، هوش از ما ربوده بود.

بیش از نیم ساعتی از ورود علیرضا به سلول می‌گذشت اما حتی یک کلمه با او حرف نزده بودیم. حسابی سرگرم میوه‌ها بودیم که یک‌باره علیرضا صدایش بلند شد «بابا من هم اینجا هستم! مثل اینکه من این‌ها را آورده‌ام.» تازه یادم آمد که علیرضا برای ملاقات رفته بود. همان طور که گلابی را بو می‌کردم، گفتم: «راستی چه خبر؟ بگو ببینم کی به ملاقاتت آمده بود؟»

علیرضا که گویی به یاد ملاقات یک ساعت قبل افتاده بود، کمی به فکر فرو رفت و بعد آهی کشید و گفت: پدر و مادرم آمده بودند، چقدر دلم می‌خواست سرم را روی شانه‌های مادرم می‌گذاشتم ولی افسوس که بین من و آن‌ها نیم متر فاصله بود، فاصله‌ای که با تورهای فلزی پر شده بود و به سختی از لابه‌لای آن می‌توانستم چهره مهربان مادر و صورت شکسته پدرم را ببینم.

طفلی مادرم دو شیشه آب میوه هم برایم آورده بود ولی نگهبان اجازه نداد آن‌ها را به سلول بیاورم، فقط اجازه دادند که همان‌جا دو شیشه آب میوه را سر بکشم. ولی جای شکرش باقی بود که توانستم این میوه‌ها را بیاورم برای شما.

چندین ماه بود که هیچ میوه‌ای نخورده بودیم. آب دهان همگی‌مان را افتاده بود. چه نقشه‌هایی که در ذهن‌مان برای خوردن میوه‌ها نکشیدیم. هر کسی برای تقسیم میوه‌ها و چگونه خوردن‌شان پیشنهادی می‌داد. یک آن به خود آمدیم و دیدیم که ساعت‌هاست در این مورد صحبت می‌کنیم.

سر آخر رو به بچه‌ها کردم و گفتم: فکر نمی‌کنید حیف باشد که میوه‌هایی به این زیبایی را بخوریم؟ بهتر نیست نگهشان داریم و هر روز از رنگ و بوی آن‌ها انرژی بگیریم؟ بچه‌ها با شنیدن این حرف، گویی که حرف دلشان را زده‌ام، بدون چون و چرا موافقت کردند تا میوه‌ها را نگه داریم.

میوه‌ها آن‌قدر ماندند تا کم‌کم پلاسیده شدند. اما این پلاسیدگی اصلا به چشم ما نمی‌آمد و همچون روز اول تازگی و طراوت داشتند و هر چه می‌گذشت بر انس و الفت بین ما و آن‌ها افزوده می‌شد به گونه‌ای که دیگر جزئی از سلول ما شده بودند.

احمد شیخی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۲۹۱ تا ۲۹۳

انتهای پیام/

طفلی مادرم دو شیشه آب میوه هم برایم آورده بود ولی نگهبان اجازه نداد آن‌ها را به سلول بیاورم، فقط اجازه دادند که همان‌جا دو شیشه آب میوه را سر بکشم. ولی جای شکرش باقی بود که توانستم این میوه‌ها را بیاورم برای شما.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme