https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ ده ساعت اضطراب

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: اکثر زندانیان سیاسی در دی ماه ۱۳۵۷ آزاد شدند و به آغوش ملت بازگشتند؛ ولی من و بعضی از هم‌سلولی‌هایم جزو آخرین کسانی بودیم که در اواسط بهمن ماه آزاد شدیم. تنها وسیله ارتباطی ما با بیرون از زندان، تلویزیون کوچکی بود که در سالن بند قرار داشت. آن روزها هنوز رادیو و تلویزیون به دست انقلابیون نیفتاده بود و اخباری که در آن پخش می‌شد گویای واقعیات جاری در سراسر کشور نبود و این مساله ما را رنج می‌داد.

این بی‌اطلاعی از اوضاع و احوال کشور در روز ۱۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ به اوج خود رسید. صبح روز دوازدهم، همه زندانیان داخل سالن در مقابل تنها تلویزیون بند جمع شده بودند و بی‌صبرانه منتظر بودند تا مراسم ورود حضرت امام (ره) به میهن به طور زنده از تلویزیون پخش شود. سرانجام موعد مقرر فرارسی و هواپیمای حامل حضرت امام (ره) در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست. قلب‌های یکایک ما داشت از سینه بیرون می‌زد. سکوت عجیبی فضای زندان را در برگرفته بود.

شاید تنها صدای موجود، صدای ضربان قلب‌ها بود که فقط به گوشش خود زندانی می‌رسید. بی‌صبرانه منتظر بودیم تا امام از پله‌های هواپیما پایین بیایند که یک‌باره تصویر تلویزیون قطع شد و عکس شاه مخلوع به همراه سروده شاهنشاهی پخش گردید. زندانیان با دیدن این صحنه همچون بشکه‌های باروت منفجر شدند و شروع کردند به ناسزاگویی علیه شاه و حکومت.

وقتی زندان‌بان‌ها برای مقابله به بند رسیدند، خود را در مقابل چهره‌هایی برافروخته دیدند که از عصبانیت چیزی جلودار آن‌ها نبود. زندانیان شروع کردند به پرخاش و از نگهبان‌ها به شدت انتقاد کردند، همه با هم صدا می‌زدند: چه خبر است؟ چرا برنامه را قطع کردند؟ شما دیگر چه می‌خواهید؟ و…

اعصاب همه خرد شده بود. اضطراب عجیبی همه را در برگرفته بود. راستی چه اتفاقی افتاد؟ چرا برنامه قطع شد؟ نکنه امام …! فکرهای عجیبی به ذهن‌ها خطور می‌کرد. سردرگمی غریبی بود. دست‌مان به هیچ جایی نمی‌رسید. کاری هم از دست‌مان نمی‌آمد. مردمی که بیرون بودند می‌توانستند خود را به بهشت‌زهرا برسانند و از ماجرا با خبر شوند. می‌توانستند با فرودگاه، تلفنی صحبت کنند و از بلاتکلیفی بیرون بیایند ولی ما چه کار می‌توانستیم بکنیم.

کاری جز صبر از ما بر نمی‌آمد. شاید بدترین ساعات عمرمان را پشت‌سر می‌گذاشتیم. تا آن روز همه شکنجه‌ها و سختی‌ها را تحمل کرده بودیم ولی آن روز بیشتر از هر روز دیگری معنای محبوس بودن و در بندماندن را درک کردیم. این حالت تا شب ادامه داشت وقتی اخبار شبانگاهی از سلامتی حضرت امام خبر داد، بی‌اختیار یکدیگر را در آغوش گرفتیم و اشک شوق ریختیم. چند روز بعد با یورش مردم به زندان از بند آزاد شدیم. من به سرعت خود را به خیابان رساندم.

همپنان صدای تیراندازی به گوش می‌رسید. می‌بایست از دست لباس‌‎های زندان خلاص می‌شدم، از این رو خود را به اولین کوچه‌ای رساندم که در پشت زندان قصر بود. در اواسط کوچه خانمی محجبه جلوی در منزلش ایستاده بود. خود را به او رساندم و بعد از سلام گفتم: خانم، من زندانی سیاسی هستم و همین الان از زندان آزاد شده‌ام، شما می‌توانید لباسی به من بدهید، قول می‌دهم در اولین فرصت آن را به شما برگردانم.

زن استقبال گرمی از من نمود و با علاقه و احترام از من دعوت کرد تا به داخل منزل بروم. پس از ورود به منزل، به سرعت یک دست کت و شلوار تمیز و اتو شده برایم آورد و گفت: بفرمایید. این لباس شوهرم است. چه کسی بهتر و سزاوارتر از شما. بپوشید و با ظاهری آراسته پیش خانواده خود برگردید. بعد از تعویض لباس‌هایم از او تشکر کردم و با عجله به راه افتادم. آن قدر عجله داشتم که حتی فراموش کردم نام کوچه و شماره پلاک خانه را به خاطر بسپارم، تا برای برگرداندن لباس‌ها دچار مشکل نشوم.

در آن لحظه تنها فکرم این بود که خود را به سرعت به جمع دوستان هم‌رزمم برسانم و برای پیشبرد انقلاب کاری انجام دهم. در راه به فکر این بودم که چگونه با خانواده‌ام رو به رو شوم. به محض ورودم به شهر ری با جمعیت عظیمی رو به رو شدم که برای استقبال من گرد آمده بودند. اصلا انتظار دیدن چنین صحنه‌ای را نداشتم. مردم محل از طریق یکی از دوستان نزدیکم متوجه آزادی من شده، خود را برای استقبالی گرم آماده کرده بودند. جوان‌های شهر ری مرا به روی دوش گرفتند و به طرف حرم حضرت عبدالعظیم حرکت کردند.

به محض رسیدن به حرم ابتدا زیارت کردم و سپس بنا به درخواست مردم چند کلمه‌ای برای آنان حرف زدم. پس از صحبت، دوباره بر روی دوش مردم به سمت منزل حرکت کردیم. در طول راه به اصرار مردم به منزل آنان می‌رفتم و پذیرایی می‌شدم. این کار بارها تکرار شد؛ به گونه‌ای که از آن همه بزرگواری خجالت‌زده شدم.

سرانجام پس از گذشت چند ساعت از ورودم به شهر ری، وارد منزل شدم و به آغوش گرم خانواده‌ام بازگشتم.

سیدعلی اکبر مداحی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۳۳۴ تا ۳۳۶

انتهای پیام/

کاری جز صبر از ما بر نمی‌آمد. شاید بدترین ساعات عمرمان را پشت‌سر می‌گذاشتیم. تا آن روز همه شکنجه‌ها و سختی‌ها را تحمل کرده بودیم ولی آن روز بیشتر از هر روز دیگری معنای محبوس بودن و در بندماندن را درک کردیم.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme