https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ دزد را بگیرید

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: روزهای پایانی ماه رمضان سال ۱۳۵۶ را هرگز فراموش نخواهم کرد. در آن روزها همراه یکی از دوستان مشغول تهیه و تکثیر اعلامیه و نوارهای مذهبی بودم. این کارها در مغازه‌ای انجام می‌شد که به منظور کارهای مبارزاتی درنظر گرفته شده بود.

روزی شهید طاهرنژاد که مسئول توزیع اعلامیه‌ها بود، به من اطلاع داد که تعداد زیادی اعلامیه آماده شده است و باید در خصوص نحوه توزیع آن برنامه‌ریزی شود. برای این منظور به همراه ایشان و دو نفر از دوستان به یک قبرستان متروک در جنوب شهر ری رفتیم. آن محل به گونه‌ای بود که شک کسی را برنمی‌انگیخت ولی از بخت بد ما چند دقیقه از حضورمان نگذشته بود که سر و کله ماموران ساواک پیدا شد.

ما در گوشه‌ای ایستاده بودیم و ساک محتوی اعلامیه‌ها نیز روی زمین جلوی پایمان بود. ماموران از دور به ما نزدیک می‌شدند که به یکی از دوستان گفتم: خیلی آهسته و بدون جلب نظر، ساک را با پا به کناری بزند. او نیز با دقت خاصی این کار را انجام داد؛ به گونه‌ای که ساواکی‌ها متوجه نشدند.

همان‌طور که آن‌ها، آهسته، آهسته به ما نزدیک می‌شدند، ضربان قلب ما نیز تند تند بالا می‌رفت. وقتی به فاصله دو متری ما رسیدند یکی از آن‌ها پرسید: اینجا چه کار می‌کنید؟ گفتم: آخر شهریور است و موقع درس خواندن. با نگاه خریدارانه‌ای قد و بالای یکی یکیمان را ورانداز کرد و رو به نفر دیگر کرد و گفت: برویم! با شنیدن این حرف گویی آب سردی به رویم ریخته باشند. کمی آرام شدم. دو مامور چند قدم از ما فاصله گرفته بودند که نفر سوم اتفاقی چشمش به ساک سیاهی افتاد که در چند متری ما افتاده بود.

با دیدن آن سریع به طرفش رفت و در آن را باز کرد. با دیدن اولین برگه اعلامیه از جا پرید و دو نفر دیگر را صدا زد. دستمان رو شده بود ولی می‌بایست خونسردی‌مان را حفظ می‌کردیم. ماموری که کاپشن آبی رنگی به تن داشت به طرف ما آمد و گفت: این ساک کدام یکی از شماست؟ ما نیز طبق قرار قبلی منکر ساک و محتویاتش شدیم و گفتیم: وقتی آمدیم این ساک اینجا بود و ما حتی به آن دست نزده‌ایم. او با شنیدن این حرف، دستبندی را از کمرش بیرون آورد و چشم در چشم من دوخته به طرفم آمد.

دیدم جای ماندن نیست، از دو متر فاصله‌ای که بین ما بود استفاده کردم و پا به فرار گذاشتم. او نیز با فریاد بایست! بایست! به دنبالم شروع دویدن کرد. بعد از خارج شدن از گورستان، وارد زمین‌های گل‌آلودی شدم که در آن سبزی‌کاری شده بود. به سرعت می‌دویدم و مقدار زیادی گل و لای به کف کفشم چسبیده بود و وزن پاهایم را بیشتر کرده بود. همان طور که از لا به لای سبزی‌ها می‌پریدم وارد کرت‌های پر آبی شدم که همه جا را گرفته بود. آب تا بالای زانوهایم می‌آمد ولی با شدت هر چه تمام‌تر به دویدن ادامه می‌دادم. فقط یکبار به عقب برگشتم و دیدم که حدود ۲۰ متر از او فاصله گرفته‌ام ولی او همچنان به دنبالم می‌دوید.

به محض خارج شدن از آب‌ها، در باغی بزرگ توجهم را جلب کرد.  با سرعت خود را به در باغ رساندم ولی هر چه فشار دادم، در باز نشد. سریع به حالت سینه‌خیز از شکافی که در زیر در بود وارد باغ شدم. این کار کمی از وقت مرا تلف کرده بود و مامور فاصله‌اش را با من به حداقل رسانده بود. به سرعت در باغ می‌دویدم. شاخه‌های درختان، زیر پاهایم له می‌شد؛ سعی می‌کردم به شکل زیگ زاگ بدوم تا اگر احیانا قصد شلیک به سرش زد، ایمنی بیشتری داشته باشم. در وسط باغ سکوی بزرگی از سیمان ساخته شده بود که گویا برای تخلیه و بارگیری میوه‌ها تعبیه شده بود. با همان حالت دو، به بالای سکو پریدم و به پشت سرم نگاه کردم.

او چند متر بیشتر با من فاصله نداشت. دو پاره آجر از روی سکو برداشتم و به سمتش پرتاب کردم. در هدف‌گیری اول جا خالی کرد ولی آجر دوم با واکنش او به پشتش اصابت کردو کمی موجب ناراحتی شد و پس از مکث کوتاهی دوباره به تعقیبم ادامه داد. از روی دیوار باغ خود را به خیابان رساندم. جوانی با موتور در حال رد شدن بود. در همان حال دو، به روی ترک موتور پریدم. جوان با تعجب به من نگاه کرد و من که از شدت نفس، نفس زدن، قدرت تکلم نداشتم با دست به او اشاره کردم که به راهش ادامه دهد. او نیز وقتی حالت سراسیمه مرا دید با شک و تردید به موتورش گاز داد. هنوز از باغ دور نشده بودیم که صدای «دزد را بگیرید» «دزد را بگیرید» توجه موتور سوار را جلب کرد. مامور همچنان می‌دوید و فریاد می‌کشید.

جوان موتورسوار با دیدن آن صحنه خیلی زود توقف کرد و مرا با فشار دست به پایین انداخت. جای تامل نبود و می‌بایست دوباره می‌دویدم. چند متر موتورسواری کمی از خستگی‌ام کاسته بود و این بار، با انرژی بیشتری از مامور فاصله گرفتم. پانصدمتر دیگر دویدم تا به نزدیکی‌های مدرسه‌ای رسیدم که تازه تعطیل شده بود. بچه‌ها دسته، دسته وارد خیابان می‌شدند. خود را به آن‌ها رساندم و داخل جمعشان شدم ولی همچنان می‌دویدم. مامور با دیدن بچه‌ها فریاد می‌کشید، او دزد است! او را بگیرید! بچه‌ها با شنیدن این حرف با من همراه شدند و شروع به دویدن کردند.

همان‌طور که می‌دویدم مراقب بودم تا آن‌ها زیر دست و پا نیافتند. حواسم جلب آن‌ها شده بود که یکباره با چیزی برخورد کردم و نقش زمین شدم، سرم گیج می‌رفت. به زحمت توانستم بنشینم. مردی حدود ۴۰ ساله نزدیک من روی زمین دراز کشیده بود. تازه متوجه شدم که با سرعت با او برخورد کرده‌ام و هر دو نقش زمین شده‌ایم. تا به خود آمدم مامور بالای سرم ایستاده بود. خیلی زود سردی دستبند را به روی مچ دست‌هایم حس کردم.

سپس مرا به پشت، روی زمین درازکش کرد و با تمام هیکل به روی سینه‌ام نشست. همچنان نفس، نفس می‌زد. تمام لباس‌هایش خیس و گلی شده بود. درست ۵ دقیقه روی سینه‌ام جا خوش کرد تا نفسش بالا بیاید. حال باید راه رفته را بر می‌گشتیم. موقع برگشتن تازه فهمیدم که چه راه طولانی و پرپیچ و خمی را دویده بودم.

وقتی به گورستان برگشتیم آن دو مامور در کنار بچه‌ها انتظارمان را می‌کشیدند. با اتومبیلی به شهربانی منتقل شدیم و پس از دو ساعت به کمیته مشترک ضدخرابکاری انتقال یافتیم. بلافاصله پس از ورود در سلول انفرادی زندانی شدیم و منتظر بازجویی و شکنجه ماندیم.

حسین فدایی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صفحات ۵۵-۵۸

انتهای پیام/

با دیدن اولین برگه اعلامیه از جا پرید و دو نفر دیگر را صدا زد. دستمان رو شده بود ولی می‌بایست خونسردی‌مان را حفظ می‌کردیم.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme