https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ خنجری از پشت

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: پس از پایان تحصیلاتم یک باب مغازه در چیذر شمیران اجاره کردم. با توجه به علاقه‌ای که از کودکی به مطالعه داشتم، آنجا کتاب‌فروشی دایر نمودم. این مغازه می‌توانست محل رد گم کردن مناسبی برای کارهای من باشد. قصد داشتم از کتاب‌فروشی به عنوان پایگاهی به منظور فعالیتهای فرهنگی، خصوصاً توزیع برخی کتب اسلامی و نوارهای مذهبی‌ای استفاده کنم که آن روزها ممنوع بود. چند ماه از گشایش کتاب‌فروشی نگذشته بود که به محل رفت و آمد افراد مبارز مبدل شد.

این مسئله توجه مأموران ساواک را به خود جلب کرد و باعث شد تا مرا دستگیر کنند. به این ترتیب در سال ۱۳۴۸ اولین بار دستگیر و به زندان قزل‌ قلعه منتقل شدم. خوشبختانه چون دلیل محکمه ‌پسندی برای دستگیر‌ای‌ام در دست نبود، پس از چند روز مجبور شدند، مرا آزاد کنند. همین چند روز زندانی شدن برایم کافی بود تا با تعدادی از فعالان و مبارزان مشهور آن روزها آشنا شوم و این امر باعث شد تا شناخت بهتر و تازه‌تری نسبت به مبارزه در من ایجاد شود. بلافاصله پس از آزادی، اقدام به گسترش مغازه نمودم. خیلی زود مخفیانه اعلامیه و نوارهای حضرت امام را تکثیر و توزیع کردم. تکثیر رساله و کتاب ولایت فقیه (حکومت اسلامی) حضرت امام یکی از فعالیتهای بسیار مهم من محسوب می‌شد، زیرا این کتاب دارای جایگاه ویژه‌ای در بین مبارزان مذهبی بود و دسترسی به آن می‌توانست کمک شایانی در راه بر پایی حکومت اسلامی بکند.

در آن سالها تنها وسیله ارتباطی که می‌توانست صدای مظلومیت مبارزان را به گوش ملت ایران برساند، برنامه‌ای رادیویی به نام «صدای روحانیت مبارز» بود. مرکز این رادیو در کشور عراق بود و حجت‌الاسلام سیدمحمود دعایی آن را اداره می‌کرد. برنامه‌های این شبکه در ساعات مشخصی از شبانه‌روز پخش می‌شد. من سعی می‌کردم تمامی پیامها و سخنرانیهای پخش شده حضرت امام از این رادیو را ضبط کنم و پس از تکثیر، در اختیار دوستان مبارزم قرار دهم. آنها نیز نوارها را مجدداً تکثیر و به طور گسترده‌تری توزیع می‌کردند.

روز به روز فعالیتهایمان گسترده‌تر می‌شد و به تبعِ آن رفت و آمدهای دوستان به کتاب‌فروشی بیشتر. تا جایی‌که چند نفر از دوستان نزدیک من، به طور دائم در مغازه حضور داشتند. پس از چندی به پیشنهاد یکی از دوستان، تشکیلاتی تحت عنوان «دارالایتام»‌ تأسیس کردیم. این کار برای محقق ساختن دو هدف مهم بود. هدف اول، کمک رسانی به خانواده‌های محروم منطقه و هدف دوم، سرکشی به خانواده زندانیان سیاسی و بر آوردن احتیاجات آنها، بدون ایجاد جلب نظر.

یکی از افراد محروم تحت حمایت ما، فردی چاه کن بود. او روزی به کتاب‌فروشی مراجعه و اظهار کرد آمادگی دارد تا در این امر خداپسندانه ما را یاری دهد و به قول خودش در این امر خیر سهیم باشد. او چهره‌‌ای بسیار مظلوم داشت،‌‌ به گونه‌ای که هر انسانی با دیدن او، حس انسان دوستی و هم‌دردیش برانگیخته می‌شد. به خاطر همین خصیصه، او را به جمع خود راه دادیم و نسبت به تواناییهایی که در او می‌دیدیم، کارهایی به او واگذار می‌کردیم.

او روز به روز به ما نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و هر چه می‌گذشت بیشتر از فعالیتهای سیاسی ما مطلع می‌شد. یک روز داماد ما که در همسایگی مغازه زندگی می‌کرد به من خبر داد که او را دیده است که وقت و بی‌وقت از روی پشت‌ بام خانه‌اش، رفت و آمد‌های ما را زیر نظر دارد. زیرا پشت ‌بام منزلش درست مشرف به مغازه ما بود. وقتی این خبر را شنیدم، رو به دامادمان کردم و گفتم: نظر خود تو راجع به این قضیه چیست؟ او که انسانی پاک نیت و ساده‌دل بود و مثل بقیه گول ظاهر موجه مقنی را خورده بود گفت: آدم خیلی خوبی است، شاید از روی کنجکاوی باشد. شاید هم چیز مهمی نباشد و من زیادی حساسیت نشان داده‌ام. با شنیدن این حرفها حساسیتم نسبت به این قضیه از بین رفت و باعث شد تا دنبال ماجرا را نگیرم.

در هفتم اسفند ماه ۱۳۵۳، هنگامی که بر سر حوض آب داخل حیاط منزل پدری‌ام مشغول وضو گرفتن بودم، دو مأمور مسلح مرا دستگیر کردند. آن شب برادرم برای انجام کاری بیرون رفته بود. من مشغول مسح کشیدن پاهایم بود که در حیاط باز شد و برادرم به منزل آمد. هوا بسیار تاریک بود و من به سختی او را می‌دیدم، وقتی به نزدیک من رسید تازه متوجه شدم که دستهایش را روی سرش گذاشته است و دو نفر مأمور مسلح پشت سرش وارد حیاط شده‌اند. آنها با دیدن من لوله مسلسلشان را به طرفم گرفتند. یکی از آنها گفت: اگر کوچک‌ترین حرکتی بکنی، هر دوی شما را به رگبار می‌بندم. هیچ راه فراری نداری و خانه در محاصره کامل قرار دارد.

من نیز که چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشتم، دستهایم را بر روی سرم گذاشتم. آنها خیلی سریع دستبندی به دستم زدند و مرا سوار بر ماشینی کردند و به طرف کمیته مشترک ضد خرابکاری به راه افتادیم. چند روز پس از دستگیری، هنگام بازجویی متوجه شدم که از مدتها پیش تمامی فعالیتهای ما زیر نظر ساواک بوده و همه اینها زیر سر همان مقنی مظلوم‌نما است. او از انسان دوستی و اعتماد ما سوءاستفاده نموده بود و با راهنمایی و هدایت ساواک وارد جمع ما شده بود و تک‌تک فعالیتهای ما را مو به مو گزارش می‌کرده است.

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، ص ۲۹

انتهای پیام/

روز به روز فعالیتهایمان گسترده‌تر می‌شد و به تبعِ آن رفت و آمدهای دوستان به کتاب‌فروشی بیشتر. تا جایی‌که چند نفر از دوستان نزدیک من، به طور دائم در مغازه حضور داشتند.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme