https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/تعقیب و گریز

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: پشت فرمان نشسته بودم و به آرامی رانندگی می‌کردم. ساعت کمی از ۱۰ گذشته بود و من می‌بایست آن شب تعداد بسیاری از اعلامیه‌های حضرت امام را به محلی می‌بردم. با سرعت ۳۰ کیلومتر، وارد خیابان تخت جمشید (طالقانی) شدم و طبق عادت از آینه بغل مواظب عقب بودم. ناگهان اتومبیلی که در فاصله چند متریم در حرکت بود، توجهم را جلب کرد. به آرامی سرعتم را بیشتر کردم تا ببینم سرنشینان آن اتومبیل چه می‌کنند؟ حدسم درست بود، آنها نیز سرعتشان را افزایش دادند و به من نزدیک شدند. تأمل جایز نبود. با دنده معکوسی که به ماشین دادم به یک باره شتاب گرفتم و در عرض چند ثانیه سرعت ماشین را به دو برابر رساندم. خوشبختانه در آن ساعت از شب خیابانها خلوت بود و براحتی می‌توانستم با سرعت بالا رانندگی کنم. سرنشینان آن اتومبیل نیز که ظاهراً مأمور ساواک بودند با سرعت مرا تعقیب می‌کردند. همان طور که وارد خیابان قدیم شمیران شدم برگه‌های بایگانی ذهنم را به سرعت مرور کردم. مقدار زیادی اعلامیه در وسط اتاق پهن شده بود، از طرفی مجموعه کاملی از اعلامیه‌های حضرت امام از ابتدای نهضت تا آن روز را به همراه تعدادی کتاب ولایت فقیه ‌‌ایشان و چند قبضه اسلحه در منزل جاسازی کرده بودم. در داخل کیفی که همراهم بود نیز تعداد زیادی اعلامیه وجود داشت و از همه مهم‌تر اسلحه کمری‌ام می‌توانست مشکل‌ساز شود. همین طور که در پی راه چاره‌ای برای خلاصی از آن وضعیت بودم به چهارراه آب سردار رسیدم و با همان سرعت وارد خیابان ایران شدم. کمی فاصله‌ام با مأموران بیشتر شده بود. فکر کردم بهتر است در صورت دستگیری، خود را بی‌اطلاع از همه چیز نشان دهم و همه چیز را انکار کنم.

برای عملی کردن این فکر بهتر دیدم از دست اسلحه‌ام خلاص شوم. زیرا دستگیری با اسلحه همه نقشه‌هایم را به هم می‌ریخت. به همین منظور اسلحه را جلوی دست گذاشتم تا در وقت مناسب به بیرون پرتاب کنم. به انتهای خیابان ایران نزدیک می‌شدم. باید در انتهای خیابان به سمت راست می‌پیچیدم و به طرف خیابان ری می‌رفتم. به محض رسیدن به تقاطع، یک باره و ناخودآگاه به سمت چپ پیچیدم. خوشبختانه خیابان خلوت‌تر از حد معمول بود و من تخت گاز جلو رفتم. با این اقدام، مأموران رد مرا گم کردند و من فرصت پیدا کردم تا اسلحه‌ام را داخل جوی آب بیاندازم. خواستم وارد کوچه شترداران شوم و داخل کوچه پس کوچه‌های منتهی به آن خود را ناپدید کنم، اما به محض ورود به کوچه، اتومبیلی از رو به رو جلویم را سد کرد. مطمئن بودم که آنها نیز مأمورند. تا آمدم دنده عقب بگیرم و فرار کنم، همان ماشینی که رد مرا گم کرده بود سر رسید و راه را بست. نه راه پس داشتم نه راه پیش.

از هر ماشین چهار نفر یوزی به دست خارج شدند و مرا محاصره کردند. یکی از آنها به طرفم آمد و از پشت فرمان مرا بیرون کشید. مأمور دیگری مشغول تفتیش بدنی شد. او پشت سر هم می‌گفت: اسلحه‌ات کجاست؟ زود باش سلاحت را بده!

من با لحنی که گویی از هیچ چیز خبر ندارم گفتم: کدام اسلحه! من اسلحه ندارم! وقتی به طور دقیق بازرسی شدم روی صندلی عقب ماشینی که از پشت سر آمده بود، به روی شکم مرا خواباندند و دو نفر روی پشتم نشستند و به محض حرکت، فردی که در جلو نشسته بود به راننده دستور داد به طرف منزل من برود. یک باره به حضرت فاطمه زهرا (س) متوسل شدم و دعا کردم ای کاش اینها به منزل ما نروند. هنوز ماشین از کوچه شترداران خارج نشده بود که صدای بی‌سیم شنیده شد. صدایی از آن سوی بی‌سیم پرسید: دستگیرش کردید؟ ـ بله قربان، ـ مسلح است؟ ـ خیر قربان. بلافاصله بیایید اداره! ـ قربان اول می‌خواهیم بریم منزلش. ـ نه، لازم نیست، سریع به اداره بیایید. ـ چشم قربان.

آنها یک راست به سمت اداره حرکت کردند و در زمانی کمتر از ده دقیقه وارد اداره شدیم. اداره آنها جایی نبود مگر «کمیته مشترک ضد خرابکاری»

محسن رفیق دوست

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، ص ۳۳

انتهای پیام/

آنها یک راست به سمت اداره حرکت کردند و در زمانی کمتر از ده دقیقه وارد اداره شدیم. اداره آنها جایی نبود مگر «کمیته مشترک ضد خرابکاری»

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme