https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/ بابا به من اسلحه بده

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: در مواقعی که در زندان بودم فشار زیادی به خانواده‌ام وارد می‌آمد. همسرم با داشتن دو فرزند، زندگی را با سختی می‌گذراند و این در حالی بود که تکفل مادر و خواهرانم نیز به عهده من بود.

یکی از دغدغه‌های اصلی من در طول سالیان مبارزه، معاش خانواده‌ام بود. هر بار که در زندان مشغول خوردن غذا می‌شدم به یاد فرزندان کوچکم می‌افتادم و این سوال همیشه ذهن مرا به خود مشغول می‌کرد که: آیا آن‌ها نیز چیزی برای خوردن دارند؟ این فکر همیشه باعث عذاب من می‌شد تا حدی که دردهای ناشی از شکنجه را از یاد می‌بردم. اما هر بار که از زندان آزاد می‌شدم می‌دیدم که خانواده‌ام تنها نبوده‌اند.

تعدادی از مبارزان در بیرون زندان، خود را وقف خانواده‌های زندانیان کرده بودند. همسرم تعریف می‌کرد که روزی آقای رفیق‌دوست به در منزل آمده و مقداری پول نقد در اختیار آن‌ها قرار داده بود. مادرم از شخصی یاد می‌کرد که هر چند روز یک‌بار، دو شانه تخم‌مرغ برایشان می‌برده است.

مبارزی گم‌نام چند شیشه عسل به دست بچه‌هایم می‌دهد تا به خانه بیاورند. با شنیدن این مطالب از زبان خانواده، برایم مسلم می‌شد مبارزه‌ای که در پیش گرفته‌ایم کاملا مردمی است و همه طبقات جامعه به نوعی در آن دخیل هستند. وقتی می‌‌دیدم پشتوانه‌ای چنین مستحکم در راه مبارزه مرا یاری می‌دهد، گام‌هایم را مطمئن‌تر بر می‌داشتم و هیچ گاه خود را تنها نمی‌دیدم.

اما درد دیگری قلبم را می‌آزرد. دردی که در روزهای ملاقات بیشتر در وجودم رخنه می‌کرد و آن چیزی نبود جز دوری عاطفی از فرزندانم. بچه‌هایم سال‌های کودکی‌شان را در نبود جز دوری عاطفی از فرزندانم. بچه‌هایم سال‌های کودکی‌شان را در نبود پدر طی می‎کردند. بدون هیچ آغوش گرمی و هیچ دست نوازشی.

یک روز همسرم برای ملاقات با من به زندان آمده بود ولی این بار تنها نبود. دو فرزند کوچکم را نیز با خود همراه کرده بود. تا آن موقع از او خواسته بودم تنها به ملاقات بیاید. اما آن روز وقتی با اصرار بچه‌ها مواجه می‌شود، زبانش برای آوردن بهانه‌های تکراری، بند می‌آید و ناچار آن‌ها را برای دیدن پدر با خود می‌آورد.

ملاقات در پشت توری‌های فلزی بود. فاصله توری مقابل من با توری مقابل همسر و فرزندانم بیش از ۲ متر بود. بچه‌ها با شیرین زبانی دل مرا می‌بردند. برای به آغوش کشیدن‌شان بی‌تاب شده بودم. با زبان کودکی از من می‌پرسیدند: که کی به خانه می‌روم، و من با لکنت زبان قول هفته بعد را می‌دادم. هفته بعد آن‌ها از بدقولی پدر شکوه می‌کردند که چرا نیامدی؟ مگر نگفتی هفته بعد! و من باز هم قول هفته بعد و باز هم…

روزها و هفته‌ها را می‌شمردم تا مگر روز عید یا جشنی فرا برسد تا موفق به گرفتن ملاقات حضوری شوم. وقتی بچه‌ها را به بغل می‌گرفتم، وجودم پر از گرما و انرژی می‌شد. از بوییدن و بوسیدن‌شان سیر نمی‌شدم. بچه‌ها نیز که بعد از چندین ماه، آرامش آغوش پدر را در جان خویش حس می‌کردند، چهره‌هایشان گل می‌انداخت و آن رنگ پریدگی صورت‌هایشان که از لابه‌لای توری‌های اتاق ملاقات دیده بودم، جای خودش را به نشاط و شادابی می‌داد.

در یکی از روزهای ملاقات حضوری، فرزند بزرگ‌ترم با آن زبان شیرینش به من گفت: «بابا، یک اسلحه به من بده، تا این پاسبان‌ها را بکشم، تا تو بتوانی بیایی خانه». نگهبانی که در تمامی ملاقات‌ها حضور داشت، با شنیدن این جمله از بچه‌ای ۵-۶ ساله، خطاب به من گفت: «ببین چه بچه‌ای تربیت کرده‌ای؟» من نیز در جوابش گفتم: «من تا به حال در این موضوع با بچه‌هایم صحبت نکرده‌ام. این، عکس‌العمل رفتار و کردارهای ناشایست شماست که چنین حسی را در بچه‌ای به این سن به وجود آورده است.» و پاسبان در جواب فقط سکوت کرد.

جعفر شجونی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۲۸۳ تا ۲۸۵

انتهای پیام/

اما درد دیگری قلبم را می‌آزرد. دردی که در روزهای ملاقات بیشتر در وجودم رخنه می‌کرد و آن چیزی نبود جز دوری عاطفی از فرزندانم.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme