https://telegram.me/empireoflies

خاطرات زندان/آش نخورده و…

اختصاصی – به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: صدای برخورد یک جفت پوتین با موزائیک‌های کف راهروی یکی از بندهای کمیته مشترک همه را به خود آورد. دوباره سکوتی مرگ‌بار فضای بند را فرا گرفت. صدا، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد تا اینکه پشت در سلول ما یک‌باره قطع شد.

همه با دلهره‌ای عجیب چشم به در دوخته بودند. با شنیدن صدای چفت در مطمئن شدم قصد دارد وارد سلول ما شود. نگهبان هنوز وارد سلول نشده بود که تصویر اتاق شکنجه و قیافه نحس حسینی جلوی چشمانم ظاهر شد. مطمئن بودم ما هر هشت نفر دل می‌گوییم: «خدا به داد برسد این بار نوبت کیست؟» ترجیح دادم به زیلوی رنگ و روفته و مملو از خون کف سلول نگاه کنم تا به چهره نگهبان.

نمی‌دانم چقدر از ورود او به سلول گذشته بود که با شنیدن نام «احمد حاتمی»  از جا بلند شدم. نگاه هم سلولی‌هایم نشان می‌داد که از صمیم دل برایم دعا می‌کنند. بدون هیچ صحبتی لباسم را به سر کشیدم و از سلول خارج شدم. به همراه نگهبان از طبقه سوم به همکف آمدم و وارد اتاقی شدم که برایم خیلی آشنا بود. وقتی اجازه پیدا کردم پیراهن را از سر بردارم، دیدم در همان اتاقی هستم که در بدو ورود به زندان وسایلم را تحویل داده بودم.

در گوشه اتاق دو زن با لباس زندان ایستاده بودند و مرا نگاه می‌کردند. یکیشان عینکی بود. اما دومی؟ خدایا همسرم را دستگیر کرده‌اند؟ چشم‌هایم خوب نمی‌دید؛ زیرا شماره عینکم ۶ بود و بدون آن نمی‌توانستم فاصله چند متری را به خوبی ببینم. اما مطمئن بودم که یکی از آن دو، همسر من است. شوکه شده بودم. از او چه می‌خواهند؟ با او چه کار دارند؟ چه اتفاقی افتاده که او را دستگیر کرده‌اند. این سوال‌های بی‌جواب، ذهنم را مغشوش کرده بود. تا اینکه ماموری که مسئول تحویل وسایل بود با عصبانیت گفت: حواست کجاست؟ بیا وسایلت را تحویل بگیر!

سریع به سمت میزی رفتم که همه لباس‌ها و وسایلم را روی آن ریخته بودند . بی‌اختیار همچون تشنه‌ای که در بیابان به چشمه آبی می‌رسد، اول از همه عینکم را به چشم زدم و به طرف همسرم برگشتم. باورم نمی‌شد. مگر می‌شود این قدر شباهت بین دو نفر باشد. اگر خانواده همسرم را ندیده بودم بی‌گمان می‌گفتم خواهر دوقلوی اوست.

احساس غریبی داشتم. از طرفی خوشحال از اینکه همسرم در آن‌جا نیست؛ از سویی، ناراحت بودم که نمی‌توانستم با من چه کار دارند و این زن‌ها کیستند. ورود چند مامور مسلح در حکم پایان سوالاتم بود و بلافاصله هر سه نفری‌مان را سوار ماشین مخصوص حمل زندانیان کردند. وقتی برای تحویل نهایی اسم‌ها را خواندند، فهمیدم دختر جوانی که چند لحظه پیش به جای همسرم اشتباه گرفته بودم؛ فاطمه رضایی، خواهر برادران رضایی از بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین خلق است. پس از نیم ساعت، ماشین متوقف شد و ما به اتفاق دو مامور همراه پیاده شدیم. بلافاصله آن دو نفر را از من جدا کردند و به سمت یکی از ساختمان‌هایی بردند که در لابه‌لای درختانی سر به فلک کشیده قرار داشت.

با دور شدن آن‌ها، بی‌اختیار به یاد همسرم افتادم، غافل از اینکه مادر و همسرم در فاصله چند متری من، پشت نرده‌های محوطه دادگاه نظامی چهارراه قصر ایستاده‌اند و از دور مرا نگاه می‌کنند ولی من که از وجود آن‌ها بی‌اطلاع بودم به همراه مامور محافظ به سمت ساختمانی می‌رفتم که قرار بود دادگاهی باشد برای رسیدگی به جرائمم. مادر و همسرم از طریق پیگیری‌های مکرر با خبر شده بودند که در آن روز مرا به آن محل خواهند آورد. آن‌ها از چند ساعت قبل منتظر بودند تا مرا از دور ببینند.

پس از ورود به دادگاه و استقرار در محل متهمان، پیرمردی در کنارم نشست. او خود را مقدم معرفی کرد و گفت که وکیل تسخیری من است. از قیافه‌اش پیدا بود که اصلا قصد دفاع از مرا ندارد و فقط برای خالی نبودن عریضه به آن‌جا آمده است. او برگه‌ای را از داخل کیفش بیرون آورد، در مقابل من گذاشت و گفت: زودباش امضا کن! برگه دفاعیه‌ای که جناب وکیل مدافع نوشته بود از چند سطر تجاوز نمی‌کرد. چکیده مطلب از این قرار بود که: متهم به دلیل جوانی و ناآگاهی دست به چنین کاری زده و هم اکنون نادم و پشیمان از کرده خویش است و تقاضای بخش از دادگاه محترم را دارد.

هنوز نمی‌دانستم چه اتهاماتی به من نسبت داده شده است به همین منظور منتظر ماندم تا دادگاه تفهیم اتهام کیفرخواست کرد. با شنیدن نام سازمان مجاهدین خلق و انتساب من به آن‌ها فهمیدم قضیه به این سادگی‌ها نیست و رشته سر دراز دارد. اتهامات من از جنبه فردی خارج شده و در زمره اقدامات جمعی قرار گرفته بود. در پایان کیفرخواست همه چیز برایم روشن شد.

ساواک در یک دستگیری گسترده موفق شده بود تا بعضی از اعضای سازمان مجاهدین خلق را که در مشهد فعالیت می‌نمودند، به دام بیاندازد. به دنبال این دستگیری‌ها، تحقیقات وسیعی صورت می‌گیرد و ساواک در این بررسی‌ها متوجه می‌شود که این گروه در فلسطین آموزش‌های چریکی را پشت سر گذاشته و وارد کشور شده‌اند. نفرات دستگیر شده شکنجه و تعدادی از آن‌ها مجبور می‌شوند نام دیگر مبارزان را افشا کنند.

یکی از کسانی که در زیر شکنجه تاب نیاورده و با ساواک همکاری می‌نماید فردی بود به نام مهامی.

مهامی در ضمن اسامی اعضای سازمان مجاهدین، نام مرا نیز می‌برد و آن‌ها تصور می‌کنند که من نیز از اعضای فعال سازمان بوده و برای گذراندن دوره‌های آموزشی به فلسطین اعزام شده‌ام. در حالی که نه تنها از افراد اعزامی به فلسطین هیچ اطلاعی نداشتم بلکه با افراد دستگیر شده در مشهد نیز ارتباطی نداشتم.

هنگام دفاع از اتهاماتم، رو به رئیس دادگاه کردم و گفتم: من جزو هیچ گروه و دسته‌ای نیستم و کلیه اتهامات وارده را رد می‌کنم. رئیس دادگاه نیز بدون توجه به صحبت‌های من حکم را صادر کرد. طی حکم رئیس دادگاه، من به هشت سال زندان محکوم شدم و می‌بایست بهترین سال‌های عمرم را پشت میله‌های زندان می‌گذراندم.

احمد حاتمی

منبع: کتاب خاطرات زندان، به کوشش سیدسعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸، صص ۱۷۳ تا ۱۷۶

انتهای پیام/

هنگام دفاع از اتهاماتم، رو به رئیس دادگاه کردم و گفتم: من جزو هیچ گروه و دسته‌ای نیستم و کلیه اتهامات وارده را رد می‌کنم.

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.
0
https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme