https://telegram.me/empireoflies

اپیدمی تنهایی در غرب

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغدر قرن بیست و یکم تنهایی همه جایی و فراگیر شده است. مفسران آن را «یک اپیدمی» می نامند، مرضی شبیه به «جذام» و یک «طاعون خاموش» تمدن. در سال ۲۰۱۸ انگلیس  پا را بسیار فراتر از این گذاشت  و یک «وزیر تنهایی» را منصوب کرد. با این حال تنهایی نه مرضی همگانی است و نه تجربه ای امعا و احشایی و درونی. تنهایی یک احساس واحد و بیشتر ترکیبی است پیچیده از احساساتی چون خشم، اندوه، ترس، اضطراب، غم و شرمساری. همچنین دارای ابعاد اجتماعی و سیاسی نیز هست و در طول زمان منطبق با نظرات فرد درباره خود، خدا و جهان طبیعی تغییر می کند. به عبارت دیگر تنهایی دارای یک تاریخچه است.
کلمه «تنهایی» اولین بار حدود سال ۱۸۰۰ در زبان انگلیسی پدیدار شد. تا پیش از آن نزدیک ترین واژه به آن کلمه «منفرد» بود که صرفا بر حالت یکی بودن دلالت داشت. کلمه «منفرد» با هیچ اشاره ای از فقدان عاطفی رنگ آمیزی نمی شد. انزوا یا منفرد بودن کیفیتی ناسالم یا نامطلوب نبود، بلکه بیشتر فضایی ضروری برای  اندیشیدن به خدا یا ژرف ترین افکار خود بود. از آنجا که خدا همیشه در همان نزدیکی ها حضور داشت، شخص حقیقتا هیچگاه تنها نبود. اما یکی دو قرنی که گذشت، استفاده از کلمه «تنهایی» – که معانی دیگری چون تهی بودن و فقدان ارتباط اجتماعی از آن افاده می شد – کاملا و به درستی معنایی جز «منفرد» را در خود داشت. چه اتفاقی افتاده بود؟
برداشت های معاصر از تنهایی، از تغییرات فرهنگی و اقتصادی ناشی می شود که درغرب مدرن رخ داده است. صنعتی شدن، رشد اقتصاد مصرفی، افول نفوذ مذهب و محبوبیت زیست شناسی تکاملی، همگی در خدمت این تاکید قرار گرفتند که «چیزی که اهمیت دارد فرد است نه دیدگاه های سنتی و پدرسالارانه جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند.»
در قرن نوزدهم فلاسفه سیاسی برای توجیه دنبال کردن ثروت فردی مردم روزگار ویکتوریایی، از تئوری های داروین درباره «بقای اصلح»  استفاده کردند. پزشکی علمی با تاکید بر عواطف و تجربیات مغزمحور و طبقه بندی بدن در حالت های «عادی» و «غیرعادی»، بنیان این چرخش را تشکیل می داد. طبایع چهارگانه (بلغمی، دموی، صفراوی و سودایی ) که به مدت دو هزار سال بر پزشکی غربی سیطره داشت و مردم را به چند «تیپ» تقسیم می کرد، به نفع مدل جدیدی از سلامتی که به کالبد فیزیکی و فردی وابسته بود کنار گذاشته شد.
در قرن بیستم، علوم جدید مربوط به  ذهن و روان – به خصوص  روانپزشکی و روانشناسی- مرکزیت صحنه را در تعریف عواطف سالم و ناسالمی که یک فرد باید تجربه می کرد، در دست گرفتند. کارل یونگ اولین کسی بود که شخصیت های «درونگرا» و «برونگرا» را در کتاب  «روانشناسی تحلیلی» خود تعریف کرد (۱۹۲۱).  درونگرایی با روان نژندی و تنهایی همراه شد در حالی که برونگرایی به اجتماعی بودن، معاشرتی بودن و متکی به خود بودن مرتبط دانسته شد.
تداعی های منفی همراه با درونگرایی، بهتر می تواند توضیح دهد که چرا هم اکنون  از تنهایی معنایی چون ننگ اجتماعی مستفاد می شود. افراد تنها ندرتا تمایل دارند بپذیرند که آدم های تنهایی هستند. هرچند که تنهایی می تواند همدردی تولید کند، اما افراد تنها داغ خفت و خواری را نیز تجربه می کنند: آنهایی که شبکه های اجتماعی قوی دارند معمولا از تنهایی اجتناب می کنند. برداشت ها  تقریبا جوری است که گویی تنهایی واگیردار است، مثل امراضی که اکنون با آنها مقایسه می شود.
قرن هاست که نویسندگان  رابطه بین سلامت ذهنی و تعلق به یک اجتماع را به رسمیت شناخته اند. خدمت به اجتماع به طریقی خدمت به فرد است، چون همانطور که الکساندر پوپ شاعر آن را در شعر خود «مقاله ای به یک مرد» آورده: «عشق حقیقی به خود و اجتماع یکی هستند.» عصب شناس فقید جان  کاچیوپو گفته :«همچون گرسنگی، تنهایی نشانه هشدار آمیزی است از تهدیدی که متوجه  سلامت ما و طرد شدن از گروه یا قبیله مان است.»
ما نیاز مبرمی به این داریم که ارزیابی دقیق تری در این باره داشته باشیم که چه کسی و چه وقت و چرا تنهاست. سیاستمداران از وجود تنهایی تاسف می خورند، چرا که به خصوص به دلیل وجود جمعیت سالخورده، تنهایی گران تمام می شود. احتمال ابتلای کسانی که تنهایند به امراضی چون سرطان، بیماری های  قلبی و افسردگی بیشتر است و به نسبت همتایان غیرتنهایشان ۵۰ درصد  بیشتر احتمال دارد که به مرگی زودهنگام دچار شوند.
در انگلیس تا دهه ۱۸۳۰  این همسایگان، دوستان و خانواده و همچنین اصحاب کلیسا بودند که از سالخوردگان مراقبت می کردند. اما بعد پارلمان «قانون جدید فقرا» را تصویب کرد، اصلاحاتی که کمک های مالی به مردم را به  جز برای سالخوردگان و افراد ناتوان ممنوع می کرد و مانع از کمک به کسانی می شد که در نوانخانه ها حضور داشتند؛ قانونی که راه خلاصی از فقر را وام هایی می دید که دریافت آن تنها با طی کردن روندهای بروکراتیک و غیرفردی ممکن بود. رشد زندگی شهری و گسست اجتماعات محلی و نیز  جمع شدن نیازمندان درکنار هم در ساختمان هایی که برای این منظور ساخته شده بودند، موجب پدید آمدن افراد سالمند منزوی بیشتری شد. با توجه به تاریخ کشورهای فردگرا (از جمله انگلیس، آفریقای جنوبی، آمریکا، آلمان و استرالیا) افراد احتمالا تنهایی را متفاوت از کشورهای جمع گرا (چون ژاپن، چین، کره، گوآتمالا، آرژانتین و برزیل) تجربه کنند. پس تنهایی در سطح جهان و در زمان های مختلف به اشکال متفاوتی تجربه می شود.
هیچ یک این ها به این معنا نیست که زندگی اجتماعی احساسات گرایانه نیست یا پیش از عصر ویکتوریا، از انزوای اجتماعی خبری نبوده است بلکه ادعای من این است که عواطف انسانی از  زمینه های اجتماعی، اقتصادی و ایدئولوژیک آنها قابل جدا کردن نیست. تنهایی فقط در جهانی می تواند وجود داشته باشد که در آن فرد بیشتر از آنکه جزئی از بافت اجتماعی دیده شود، جدای از آن دیده می شود. روشن است که ظهور فردگرایی موجب سست شدن پیوندهای اجتماعی و روابطی شده و به شکل گیری مفهومی از تنهایی انجامیده که تا پیش از حدود سال ۱۸۰۰ وجود نداشت.
در جایی که زمانی فلاسفه می پرسیدند چه چیزی به زندگی معنا می دهد، تمرکز اجتماعی متوجه پرسش هایی مربوط به انتخاب، تمایلات و موفقیت های فردی شده است. به هیچ روی تصادفی نیست که کلمه «فردگرایی» اولین بار در دهه ۱۸۳۰ و درهمان ایامی که تنهایی درحال افزایش بود مورد استفاده قرار گرفت (که کلمه ای موهن و ناشایست هم بود). اگر تنهایی یک اپیدمی مدرن باشد، پس دلایل آن نیز مدرن هستند  و آگاهی از تاریخچه آن، قطعا چیزی است که می تواند ما را نجات دهد.
نویسنده: فی بوند آلبرتی (Fay Bound Alberti) نویسنده، مورخ و مشاور
منبع: yon.ir/07KrH

انتهای پیام/فارس

https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme