https://telegram.me/empireoflies
مجبور بودم برای رسیدن به خانه از میان لاستیک‌های آتش زده‌شده عبور کنم که یک‌باره چند نفر دوره‌ام کردند. یکی از آن‌ها با لحن قلدرمآبانه گفت: «کجا داری می‌ری کوچولو؟!» صورتهایشان را پوشانده بودند. خودم را نباختم و مؤدبانه گفتم: «می‌روم خانه.» زدند زیر خنده.

آشوبگران عصای دستم را آتش زدند

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغآتش، گلوله و پرخاشگری رفتارهای همیشگی اغتشاشگران است. اما در دل آشوب‌ جز خسارت‌های گسترده‌ به جان و مال مردم چیز دیگری وجود ندارد. این بار البته فتنه‌گران ثابت کردند که برای دستیابی به اهدافشان از بی‌رحمانه‌ترین رفتارها هم دریغ ندارند.  رفتارهایی که تا مدتها تبعات نامبارک آن در روح و جسم افرادی عادیی که ناخواسته وارد بازی آنها شده‌اند؛ ماندگار است. این بار هم پای صحبت یکی از قربانیان اغتشاشات اخیر در شهر ملارد نشسته‌ایم.

چهره‌شان را پوشانده بودند

از سر کار با موتور به خانه برمی‌گشتم. می‌دانستم در بعضی خیابان‌ها درگیری شده؛ ولی فکر نمی‌کردم کار خیلی بالا گرفته باشد. این را وقتی متوجه شدم که وارد محله شدم. آشوبی به پا بود. هرکسی به طرفی می‌دوید. مدام صدای شکستن شیشه می‌آمد. افرادی ماسک به صورت زده بودند و شعارهای ضدانقلاب می‌دادند. بوی بد زباله آتش زده‌شده فضای خیابان‌ها را غیرقابل‌ تحمل کرده بود.

دروغ چرا؛ واقعیت این است که ترسیده بودم. خیلی هم ترسیده بودم. بانک را آتش زده بودند و شعله های آتش به بیرون زبانه می‌کشید. اغتشاش‌گران چند تا لاستیک و سطل زباله را در وسط خیابان آتش زده بودند و در حالی که چهره‌هایشان را پوشانده بودند؛ این‌طرف آن‌طرف می‌رفتند.

من با احتیاط از گوشه خیابان مسیرم را دنبال می‌کردم؛ مجبور بودم برای رسیدن به خانه از میان لاستیک‌های آتش زده‌شده عبور کنم که یک‌باره چند نفر دوره‌ام کردند. اولش خواستم گازش را بگیرم و از میانشان رد شود اما ایستادم ببینم چه می‌گویند. یکی از آن‌ها با لحن قلدرمآبانه گفت: «کجا داری می‌ری کوچولو؟!» به حرفش توجه نکردم و طلق کلاه کاسکت را بالا بردم و نگاهی به تک‌تک‌شان کردم، صورتهایشان را پوشانده بودند. خودم را نباختم و سعی کردم مؤدبانه جوابشان را بدهم و گفتم: «می‌روم خانه.» همه‌شان زدند زیر خنده. یکی‌شان گفت: پیش ما باش، بچه جون. نترس ناخنت نمی‌کشنه. فردی که جلوی موتور ایستاده بود، راه باز کرد که بروم، همین‌که حرکت کردم با لگد به موتورم زد و زمین خوردم. تا بخواهم بلند شوم، موتورم را بلند کردند و در آتش لاستیک‌ها انداختند و مثل برق هرکدامشان به طرفی فرار کردند.

زبانم بند آمده بود. موتورم جلوی چشمانم در آتش می‌سوخت. نمی‌دانستم چه‌کار باید انجام دهم. بی اختیار روی زمین نشستم و سوختن موتورم را نگاه کردم. عصای دستم بود. حس می‌کردم دنیا برایم تمام شده است.

وقتی به خانه رسیدم، همسرم داشت آشپزی می‌کرد، در همان حال گفت: «صدای موتورت نیامد؛ مغازه گذاشتی. خوب کاری کردی خیابان شلوغ شده است.» نمی دانستم چه باید بگویم. باید ماجرا را برایش تعریف کردم. باورش نمی‌شد که چنین اتفاقی افتاده است. فکر می‌کرد شوخی می‌کنم. وقتی جای خالی موتور را در پارکنیگ نشانش دادم، همان‌جا نشست. در حالی که گریه می کرد، می‌گفت: فدای سرت. خدا را شکر به خودت صدمه نزدند.

راستش را بخواهید خودم هم حال چندان خوشی نداشتم. هنوز قسط موتورمان تمام نشده بود و با هزار گرفتاری خریده بودیمش. نمی‌دانم اگر اعتراض باشد راهش چیست. تنها چیزی که می‌دانم این است که این رذالت‌ها کار مردم عادی نیست.

انتهای پیام/فارس

https://telegram.me/empireoflies

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme